28 دی 1400
دمای مشهد: 02
ورود | ثبت نام

پاکبانِ نویسنده با جارویش کوچه‌ها و با قلمش ذهن‌ها را جلا می‌دهد

محسن رحیم دل، پاکبان بوستان بهشت، تألیفات زیادی دارد، اما با کتاب «تنگه علیمردانی» به اوج کار خود رسید
img-2492_c528a

صحبت های محسن رحیم دل، پاکبان بوستان بهشت، پر از بوی کلمه است؛ از تعداد تألیفاتش می گوید و از کتاب هایی که به دیگران هدیه داده است، از عشق و علاقه وافری که به ادبیات و نویسندگی دارد و از حوصله ای که بین کار پاکبانی برای نوشتن به خرج می دهد. او مرد آرامی است و وقتی کنارش می نشینیم، قصه گو هم می شود. شاید خیلی از شهروندان محسن رحیم دل را نشناسند. پاکبان میان سالی که با جارویش بر تن خشک شده برگ های زرد می کشد و از گیاهان بادقت خاصی مراقبت می کند، یک داستان نویس است.

صحبت های محسن رحیم دل، پاکبان بوستان بهشت، پر از بوی کلمه است؛ از تعداد تألیفاتش می گوید و از کتاب هایی که به دیگران هدیه داده است، از عشق و علاقه وافری که به ادبیات و نویسندگی دارد و از حوصله ای که بین کار پاکبانی برای نوشتن به خرج می دهد. او مرد آرامی است و وقتی کنارش می نشینیم، قصه گو هم می شود.
شاید خیلی از شهروندان محسن رحیم دل را نشناسند. پاکبان میان سالی که با جارویش بر تن خشک شده برگ های زرد می کشد و از گیاهان بادقت خاصی مراقبت می کند، یک داستان نویس است. او فقط تا مقطع راهنمایی درس خوانده است. پس از نوشتن اولین کتابش درباره دفاع مقدس، به این حوزه علاقه مند شده و مدت ها می خواسته است که داستان زندگی شهیدی را در قالب کتاب منتشر کند. این اتفاق سرانجام رخ داد و با ماجراهای شیرینی هم همراه بود. به تازگی در مراسم رونمایی از هشتمین اثرش، محمدباقر قالیباف، رئیس مجلس شورای اسلامی، سخنرانی کرد.
به بهانه رونمایی از کتاب «تنگه علیمردانی» به سراغ نویسنده این اثر و پاکبان بوستان بهشت رفتیم تا با او درباره مسیری که برای نویسندگی طی کرده است، به گفت وگو بپردازیم.

 

پدر خیاط؛ فرزند نویسنده

ماجرای علاقه رحیم دل، داستان نویس 47ساله، به نوشتن در دوران کودکی اش بازمی گردد. تعریف می کند: پدرم خیاط و عاشق کتاب است و علاقه زیادی به مطالعه دارد. 2ویژگی او در زندگی من هم ادامه پیدا کرد؛ هنر خیاطی و عشق به کتاب و مطالعه. او هربار که برای امانت گرفتن کتاب به کتابخانه آستان قدس رضوی یا کتابخانه های دیگر منطقه4 می رفت، برای من نیز کتابی به امانت می گرفت. پدر با این کار بذری در ذهنم کاشت که سال به سال رشد کرد و من را از یک خواننده ساده به نویسنده چند کتاب تبدیل کرد.

سال1389 وقتی اولین کتابم به چاپ رسید، خواننده های زیادی از سرتاسر نقاط کشور با من تماس می گرفتند و درباره کتاب با من صحبت می کردند

 

اولین تجربه های تلخ و شیرین

رحیم دل اول وارد حوزه خیاطی شد و کارگاهی برای خود دست وپا کرد. همیشه هم چندین جلد کتاب برای اوقات فراغت در کنار دستش بود. او که کتاب های فراوانی را با موضوع های گوناگون مطالعه کرده بود، سال1389 تصمیم گرفت خود قلم به دست بگیرد و با به یادآوردن اتفاقات گوناگونی که در جامعه شاهدش بوده است و خاطرات اطرافیان و ریش سفیدان، شروع به نوشتن داستان های کوتاه کند. او حدود 30داستان کوتاه نوشته است. واکنش های مثبت اطرافیان و تشویق آن ها باعث شد خیاط محله شهیدآوینی تصمیم به چاپ داستان هایش در قالب یک کتاب بگیرد. رحیم دل نام «قصه های کوچه بازاری» را برای کتابش انتخاب کرد و آن را برای چاپ به یک ناشر سپرد. 

این کتاب در 1000نسخه چاپ شد، اما ناشر فقط 100نسخه را به نویسنده اش داد و بقیه را بدون دادن حق التألیف، فروخت. تجربه چاپ اولین کتاب ناگوار بود، اما واکنش های مثبتی که از خواننده های اولین اثرش در سرتاسر کشور دید، باعث شد او به این باور برسد که می تواند یک نویسنده باشد و نوشتن را تکرار کند. رحیم دل درباره چاپ اولین کتابش توضیح می دهد: سال1389 وقتی اولین کتابم به چاپ رسید، خواننده های زیادی از سرتاسر نقاط کشور با من تماس می گرفتند و درباره کتاب با من صحبت می کردند. تصمیم گرفتم نویسندگی را به عنوان علاقه اول و شغل دومم به طور جدی ادامه دهم.

 

کتاب اول، انگیزه ای برای ادامه راه

رحیم دل اراده مضاعفی پیدا کرد و سراغ استادان نویسندگی رفت تا پرقوت تر کار را ادامه دهد.
در این سال‌ها از دانش داستان نویس های موفقی مانند محمدعلی داوطلب، سعید تشکری، محمد ریاحی، منصور انوری مطالب بسیاری آموختم. آن ها راه و رسم نویسندگی و حتی چاپ کتاب را به من یاد دادند. سال1395 به دلیل بالارفتن قیمت نخ و کاموا، رحیم دل دیگر نتوانست حرفه پدری اش را ادامه دهد. سال1398 پس از تغییر چندشغل، در اداره فضای سبز شهرداری منطقه4 برای کار پاکبانی بوستان بهشت استخدام شد. او از این فضا هم برای داستان نویسی استفاده می کرد و می کوشید با خوب نگاه کردن به رفتار و خوب شنیدن حرف های شهروندانی که به بوستان می آیند، برای کتاب های بعدی اش شخصیت های جدیدی پیدا کند. رحیم دل حتی در این مدت توانست حدود 150داستان کوتاه بنویسد، تا اینکه ماجرای نگارش کتابی درباره شهید حسن علیمردانی پیش آمد.

 

مأموریت سردار بر دوش پاکبان

ماجرای نوشتن کتاب شهیدعلیمردانی از سر یک دل تنگی آب می خورد. روزی رحیم دل هوای زیارت مزار پسرعمه شهیدش در بهشت رضا(ع) به سرش زد. به قطعه شهدا که رسید، خیلی اتفاقی نگاهش با سنگ قبر شهیدحسن علیمردانی گره خورد و مدت ها کنار آن ایستاد. درست نمی داند چقدر بدون حرکت کنار مزار ساده سردار شهید اسلام شهیدعلیمردانی ایستاده، اما می داند که شهید در همان لحظه یک مأموریت برای انجام به او سپرده بود. رحیم دل که پیش از این فقط نام شهیدعلیمردانی را شنیده بود و اطلاعات جزئی از او داشت، همان جا به مأموریتی که سردار بر عهده اش گذاشت، لبیک گفت و بلافاصله کارش را برای بیشتردانستن از شهید ادامه داد. او هر زمان فرصتی دست می داد، نام سردار را در اینترنت جست وجو می کرد و به مطالب جذابی دست پیدا می کرد. 

هرجمله ای که درباره رشادت های علیمردانی می خواند، به نگارش کتابی درباره زندگی شهید و 300قهرمان چزابه بیشتر مصمم می شد. از آن پس، هربار که مشغول کار می شد، قصه ها و ماجراهای داستان در ذهنش ساخته می شد و شاخ وبرگ بیشتری می گرفت. با تاریکی هوا و خلوت شدن بوستان، پاکبان فرصت بیشتری پیدا می کرد تا درباره چگونگی نگارش کتاب فکر کند. قلم و دفترچه یادداشتی که همیشه به همراه داشت، او را به تنگه چزابه در سال1360 برد. هر آنچه به ذهنش می رسید،می نوشت و هیچ فرصتی را از دست نمی داد.

 

ادامه مأموریت در مسیر تازه

حاصل همه هفته هایی که رحیم دل از فضای سبز بوستان و اوقات فراغتش برای داستان استفاده می کرد، یک داستان 300صفحه ای شد که خیلی ها از آن استقبال کرده اند. تعریف می کند: پس از پایان یافتن داستان، در فضای مجازی بین نویسنده ها بحثی درباره دفاع مقدس سر گرفت. من آنجا موضوع داستانی را که نوشته بودم، مطرح کردم و آن را برای مطالعه دیگران منتشر کردم. خوشبختانه سردار شهیدعلیمردانی کاری کردند که قلم من به دل علی اصغر محمدیان افتاد که آموزگار و فرهنگی هم هستند.ایشان از من خواستند تحقیقات بیشتری انجام دهم و قول دادند که کتاب را با حمایت کامل به چاپ برسانند. رحیم دل ادامه می دهد: من داستانی تخیلی را که درباره شهید نوشته بودم، به طور کامل کنار گذاشتم و دوباره شروع به نوشتن کردم. در ابتدا به زادگاه شهید در روستای آغل کمر رفتم که امروز به نام «شهیدان علیمردانی» در نزدیکی تربت جام شناخته می شود. با اهالی روستا و اقوام شهید گفت وگو کردم.

 پس از آن نوبت به اعضای خانواده به خصوص همسر و فرزندانشان رسید. خوشبختانه آن ها با روی گشاده از کار استقبال کردند. خانواده و نزدیکان شهیدعلیمردانی هرچه بیشتر درباره شهید به من می گفتند، من بیشتر مبهوت می شدم و این موضوع کارم را دشوار می ساخت؛ اینکه تعریف می کردند شهیدعلیمردانی با وجود داشتن مال و دارایی در روستا، در مشهد مستأجر بوده و برای امرارمعاش مشغول مکانیکی و باربری شده است. کار من همین جا تمام نشد و باید روایت خیلی های دیگر را می شنیدم و به خاطر همین سراغ افرادی رفتم که در کار و مبارزات انقلابی سابقه همکاری با شهید را داشتند. 

آن ها حرف های تازه ای داشتند. از ارتباط او با شخصیت هایی مانند مقام معظم رهبری، مرحوم واعظ طبسی، شهیدان هاشمی نژاد و کامیاب و مبارزات او با رژیم ستم شاهی تعریف کردند و حرف های دیگری گفتند که می توانست مایه نوشتن باشد. برایم تعریف کردند که شهیدعلیمردانی چگونه با جرئت و جسارتش پیش از پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی اعلامیه و اخبار انقلاب را به شهرها و روستاهای سرتاسر کشور می برد و پس از پیروزی انقلاب برای حفظ امنیت چه مجاهدت هایی در سرتاسر کشور از کردستان گرفته تا گنبد انجام داده است. رشادت هایی که باعث شده است مقام معظم رهبری آیت ا... خامنه‌ای سال1360 او را به عنوان پاسدار نمونه انقلاب پیشنهاد و معرفی کنند.

شهیدعلیمردانی با وجود داشتن مال و دارایی در روستا، در مشهد مستأجر بوده و برای امرارمعاش مشغول مکانیکی و باربری شده است

 

تنگه علیمردانی

رحیم دل با اشتیاق فراوان صفحات آخر کتابش را ورق می زند و با اشاره به جملات آن، اضافه می کند: این ها برای من کافی نبود. کنار راویانی که برایتان اسم بردم، سراغ هم رزمان شهید رفتم تا از آن ها درباره قهرمان ارتفاعات الله اکبر و چزابه بشنوم. پس از شنیدن آخرین خاطره که مربوط به شهادت سردار می شد، تحقیقم پایان یافت و نوشتنم آغاز شد. این کتاب با دیگر تألیفاتم فرق می کرد و آن را در اختیار تعدادی از نویسندگان و رزمندگان دفاع مقدس قرار دادم و از راهنمایی دکتر محمدعلی داوطلب، سرهنگ اکبر عذرایی و احمد مددی در اصلاح آن استفاده کردم.

 

پایان شیرین مأموریت

پس از آن رحیم دل کتابش را به بهشت رضا(ع) برد تا خبر پایان مأموریت را به سردار شهید بدهد. تعریف می کند: در فرایند تحقیقات و نگارش کتاب بارها به خصوص وقتی که مشکلی پیش می آمد، برای زیارت مزار شهید به بهشت رضا(ع) می رفتم و از او برای به پایان رساندن مأموریتی که به من سپرده بود، یاری می طلبیدم. خوشبختانه با بزرگواری شهید هربار مشکلات از سر راهم کنار می رفتند و راه هموار می شد. به همین دلیل در اولین فرصت کتاب را به بهشت رضا(ع) بردم و با یادآوری روزی که شهید مأموریت نوشتن کتاب را به من سپرد، از او بابت لطفش قدردانی کردم و به سردار گفتم تو به من آبرو دادی.

از محسن رحیم دل، نویسنده و پاکبان بوستان بهشت، بابت نگارش کتاب زندگی سردار حسن علیمردانی تقدیر خواهیم کرد

 

تقدیر از پاکبان در هفته کتاب خوانی

مجید طهوریان عسکری، عضو کمیسیون فرهنگی، زیارت و گردشگری شورای اسلامی شهر مشهد، با تقدیر از زحمات محسن رحیم دل، برای چاپ کتاب «تنگه شهیدعلیمردانی» می گوید: از اینکه یک پاکبان به کارهای فرهنگی علاقه مند است و خارج از زمان کاری اش به فعالیت های فرهنگی و نگارش کتاب مشغول است، قدردانی می کنم. شهرداری مشهد باید از این پاکبان زحمتکش و دیگر افرادی که برای ارتقای فرهنگی جامعه و به ویژه هنرمندانی که برای ترویج فرهنگ ایثار و شهادت و زنده نگه داشتن یاد و خاطره شهدا تلاش می کنند، قدردانی و حمایت کند.
عضو هیئت رئیسه شورای اسلامی مشهد ادامه می دهد: در هفته کتاب و کتاب خوانی نیز ما در صحن شورای اسلامی شهر مشهد با دعوت از محسن رحیم دل، نویسنده و پاکبان بوستان بهشت، بابت نگارش کتاب زندگی سردار حسن علیمردانی که از افتخارات شهر مشهد هستند و دیگر فعالیت های فرهنگی این نویسنده، تقدیر خواهیم کرد.

 

از تألیفات من

هیچ لذتی برای نویسنده بالاتر از نام بردن از تألیفاتش نیست و برای محسن رحیم دل هم همین طور است: بعد از چاپ اولین کتابم با نام «قصه‌های کوچه‌بازار» سال1392 دومین کتابم با عنوان «جوش شیرین» به چاپ رسید. سال1394 کتاب «غروب شد بیا»، سال1395کتاب «ردپای شیشه ای»، سال1396 «کلاغ فضول» و سال1397 کتاب «چنگ بزن» را منتشر کردم. سال1398 من افتخار همکاری و مشارکت با تعدادی از نویسندگان برجسته استان را برای چاپ کتاب «مجموعه ای با شرکت نویسندگان خراسان» پیدا کردم و چند داستان از من در این کتاب به چاپ رسید.

 

کد مطلب: 2919 1400/08/16 - 12:31
  شما این مطلب را پسندیده‌اید   شما و نفر دیگر این مطلب را پسندیده‌اند

ارسال نظر

نظر شما همان چراغی است که به ما در ادامه دادن درست مسیر کمک می‌کند، پس لطفا ما را از این روشنایی بی‌نصیب نگذارید. تمام نظرها منتشر خواهد شد مگر اینکه حاوی کلمات نامناسب و غیرقابل انتشار باشد.

کد امنیتی
برای جستجو Enter بزنید
برچسب‌های مرتبط: