19 مرداد 1401
دمای مشهد: 35
ورود | ثبت نام
معلم فداکار

وقتی آتش به جان مدرسه افتاد، معلم مدرسه خودش را به دل آتش زد، با اینکه می توانست در همان لحظات اولیه از مهلکه جان به درد ببرد اما در میدان ماند و برای نجات جان دانش آموزان مدرسه و کسانی که خودشان را به صحنه آتش سوزی رسانده بودند، تا آخرین لحظه سوختن و از پا افتادنش تلاش کرد.

وقتی آتش به جان مدرسه افتاد، معلم مدرسه خودش را به دل آتش زد، با اینکه می توانست در همان لحظات اولیه از مهلکه جان به درد ببرد اما در میدان ماند و برای نجات جان دانش آموزان مدرسه و کسانی که خودشان را به صحنه آتش سوزی رسانده بودند، تا آخرین لحظه سوختن و از پا افتادنش تلاش کرد.


43 سال بعد...

حالا درست 43 سال از روز آن حادثه در مدرسه روستای رباط میان دشت، واقع در شهرستان تربت حیدریه، گذشته و موسی اعتصامی، معلم فداکار، هنوز در حال معلمی است. با او روز گذشته و به مناسبت ایام هفته معلم حین تدریس در یکی از مدارس مشهد به گفت وگو نشستیم. 

وسط زنگ علوم در دبیرستان پسرانه مبتکران مشهد، حالا دانش آموزان دهه نود پای درس آقای اعتصامی نشسته اند. یک حساب سرانگشتی می کنیم که دانش آموزان سال 57 آقای اعتصامی دهه چندی بودند که او آن ها را نجات داد؟ کلاس اولی هایشان دهه پنجاهی و کلاس دومی ها تا کلاس پنجمی ها دهه چهلی بودند. حداقل سن دانش آموزان مدرسه ای که آتش گرفته بود، حالا به پنجاه سال رسیده است؛ یعنی نیم قرن. فداکاری اما درسی فراموش نشدنی است و ماندگار.

شاید دعای بچه ها و اهالی روستای رباط میان دشت بود که بعد از 21 شبانه روز بستری در بخش سوختگی بیمارستان قائم از آن جراحات سوختگی جان به در بردم

از روز حادثه می پرسیم و اعتصامی به هشتم اسفند سال 57 برمی گردد. می گوید: 43 سال پیش برای تدریس به روستای رباط میان دشت اعزام شدم. روستایی که دویست نفر جمعیت و 45 دانش آموز کلاس اولی تا کلاس پنجمی داشت. دیواربه دیوار تنها مدرسه این روستا، شعبه سوخت بود. 

شعبه سوخت مکانی مشابه پمپ بنزین هاست که اهالی روستا به آن شعبه نفت یا شعبه سوخت می گفتند؛ شعبه ای که محل ذخیره و انبار نفت و گازوئیل و بنزین بود. تانکر 14 هزار لیتری و بشکه های داخل شعبه پُر از نفت و گازوئیل بودند. به فاصله چشم برهم زدنی آتش زبانه کشید تا پشت دیوارهای مدرسه و هر لحظه خطر انفجار بود و روی هوا رفتن کل ساختمان هایی که در محدوده این شعبه سوخت بودند.

من آن زمان تازه معلم شده بودم و بیست سال بیشتر نداشتم. در مدرسه رباط میان دشت هم آموزگار بودم، هم مدیر مدرسه، هم ناظم و هم گرداننده کل دبستان، از کلاس اول تا پنجم ابتدایی. وقتی دیواربه دیوار مدرسه آتش سوزی شد، هیچ کمکی و ابزاری برای خاموش کردن آتش و نجات افراد نداشتیم، جز سطل هایی که از شن پر می کردیم. بچه ها ترسیده بودند. پدر و مادرها و اهالی روستا هم با دیدن دودی که بالای سر مدرسه و شعبه سوخت بلند شده بود، خودشان را سریع رساندند.


ماندن تا پای جان

آن زمان در آن روستا نه تلفن بود، نه برق، نه آب. برای همین نمی توانستم آتش نشانی یا آمبولانس یا نیروی کمکی را از روستاهای دیگر خبر کنم. خودم با اهالی روستا برای نجات بچه ها و خاموش کردن آتش دست وپا زدیم. اول دانش آموزانم را از صحنه آتش سوزی دور کردم. بعد زنان و دختران را که مادران بچه ها بودند هم از آتش نجات دادیم.

 از بد حادثه، یکی از بشکه ها منفجر شد و آتش همه جا را گرفت. سرتاپای لباس هایم گُر گرفت. آن قدر روی زمین غلت خوردم تا آتش لباس هایم را بتوانم خاموش کنم. بدنم سوخته بود و یادم هست کسانی که بالای سرم می رسیدند می گفتند که زنده نخواهد ماند.

 در همان وضعیت حتی وسیله نقلیه ای هم در روستا نبود که مرا تا یک مرکز درمانی برسانند؛ برای همین چند ساعت با جراحات سوختگی ماندم تا اهالی رفتند و از روستاهای دیگر مینی بوسی آوردند و من را تا بیمارستان تربت حیدریه رساندند. 32 نفر آن شب سوخته بودیم که سوختگی همه به جز من و یک نفر دیگر از اهالی سطحی بود و مرخص شدند.

اعتصامی رد سوختگی های به جا مانده از 43 سال پیش را در دست ها و گردنش نشان می دهد و می گوید: سوختگی من شدید بود و آنجا نمی توانستند کاری کنند؛ پس به به بیمارستان قائم(عج) مشهد اعزام شدم. شاید دعای بچه ها و اهالی روستای رباط میان دشت بود که بعد از 21 شبانه روز بستری در بخش سوختگی بیمارستان قائم از آن جراحات سوختگی جان به در بردم.


چهره ام قابل شناسایی نبود

شاید سخت ترین بخش حادثه خبردار شدن پدر و مادر آقای اعتصامی از این حادثه باشد. می گوید: چون آن زمان وسیله ارتباطی نبود، پدر و مادرم تصور می کردند من در آن روستا در حال معلمی هستم. اصلا خبر نداشتند که در بخش سوختگی بیمارستان قائم(عج) افتاده ام.

 بعد از 10 روز عمویم از طریق یکی از آشنایان که شنیده بود در فلان روستا شعبه سوخت منفجر شده و مدرسه ای آتش گرفته، خودش را به بیمارستان قائم می رساند اما وقتی چهره مرا می بیند، نمی تواند شناسایی کند و برمی گردد. عمویم به کارکنان بیمارستان می گوید: «این از بستگان ما نیست.»

 بعدها تعریف می کردند که سر و چشم هایم متورم شده و صورتم به هم ریخته بود. خودم هم توان صحبت نداشتم. بعد از 15 روز از بستری ، پدر و مادرم خبردار می شوند و به بیمارستان می آیند. بعد از گذشت دوهفته از سوختگی، حالم کمی بهتر شده بود و می توانستم با آن ها صحبت کنم اما پدر و مادرم خیلی پریشان بودند و نگران. بعد از ترخیص از بیمارستان هم دو ماه در خانه در حال مداوا بودم.


بازگشت به مدرسه سوخته

اعتصامی این سؤال ما را که آیا دوباره به رباط میان دشت برگشته است یا نه این طور پاسخ می دهد: بله. برگشتم. دانش آموزانم چشم انتظار بودند. وقتی در بیمارستان بودم، با مینی بوس و همراه پدر یا مادرشان برای ملاقاتم از روستا به مشهد می آمدند. دوباره برگشتم و سال تحصیلی را برای آن ها تکمیل کردم. چند ماهی را منتظر بهبود من بدون معلم گذرانده بودند. باورشان نمی شد که دوباره بتوانم با آن ها سر کلاس درس بنشینم اما دوباره کلاس درس را در آن روستا شروع کردم.


معلم ۶۳ساله اما پرانرژی

می گوید: از 30 سال خدمتم، 17 سال را در روستاهای خراسان رضوی تدریس کردم.
در آخر گفت وگو را به اینجا می رسانیم که حالا چرا بعد از بازنشستگی، آقای اعتصامی همچنان معلمی را ادامه داده است. می گوید: هنوز در 63 سالگی به اندازه همان بیست سالگی به معلمی علاقه دارم وگرنه از سال 88 که بازنشست شدم، می توانستم اوقاتم را با شغل دیگری پر کنم یا به استراحت بپردازم.

کد مطلب: 4096 1401/02/19 - 14:43
  شما این مطلب را پسندیده‌اید   شما و نفر دیگر این مطلب را پسندیده‌اند

ارسال نظر

نظر شما همان چراغی است که به ما در ادامه دادن درست مسیر کمک می‌کند، پس لطفا ما را از این روشنایی بی‌نصیب نگذارید. تمام نظرها منتشر خواهد شد مگر اینکه حاوی کلمات نامناسب و غیرقابل انتشار باشد.

کد امنیتی
برای جستجو Enter بزنید
برچسب‌های مرتبط: