محمدعلی شیعه، امدادگر و استاد قرآن محله گوهرشاد میگوید: کار یک امدادگر، نجات از مرگ حتمي افرادی است که در صحنههایی مثل سیل و زلزله، سوانح جادهای و... در معرض خطرات ناشی از حادثه هستند.
آتشپاد سوم «محمدجواد قائمی» معتقد است «آتشنشان بودن» توفیقی است که خداوند به بندهاش عطا میکند؛ به بندهای که دوستش دارد و خودش ۲۲سال است که در این لباس خدمت میکند.
حسین خراسانی که از ۶ سالگی وارد سماورسازی شده میگوید: پدرم در نوغان مغازه داشت. هم سماور سنتی یا همان زغالی میساخت و هم میفروخت. اما من نزد اوستای دیگری کار میکردم. از صبح اول وقت تا ساعت ۸ شب یکسره کار میکردم.
سر نبش خیابان سرخس روی شیشههایش با خط نستعلیق و بهرنگ آبی آسمانی نوشته است «کفاشی قربانی». ۴۰ سال است ساکنان محله کفشهای خود را از حاج حسن میخرند. میگوید: کفش هم دوره دارد.
محمود هراتی میگوید: چندسال پیش سفارش تراشیدن سنگ یک جوان خوشتیپ را برایم آوردند و من شروع کردم به تراش چهرهاش روی سنگ. چند روز بعد مادرش سنگ قبر سنگین پسرش را در بغل گرفت و شروع کرد به گریهکردن.
حجره موسی دستوری پرشده از خورجینهای خوش رنگ و نقش. میگوید: صبحها که به حجره میآیم تا شب به نفس همین روستاییها زندهام، چه آنها که برایم گلیم و نمدبافتهشده میآورند و چه آنها که خریدارند.
محسن احمدی ماجرای شبی را روایت میکند که طبق همه سالهای کاریاش پشت فرمان اتوبوس نشسته بود و مثل همیشه ششدانگ حواسش به مسیر و ایستگاهها بود تا اینکه سکوت شبانگاهی اتوبوس با بگومگوی مسافران شکست.
دکتر جواد عبادزاده را اهالی طلاب خیلی دوست دارند، او ۴۰ سال پیش پا به این محله گذاشت، آن زمان او سومین پزشک این محدوده از شهر بود و هر روز دهها نفر را درمان میکرد.
اگر گذرت به بیمارستان شهیدهاشمینژاد افتاده باشد، حتما کافه برادران (اژدر) را مقابل بیمارستان دیدهای. سالها مردی مهربان که بیشتر از آنکه کافهداری بکند، سعی میکرد کمک حال همراهان بیماران باشد.