فرزان نصیری آذر یکی از ۳۰ دانشآموخته جهادسازندگی دوران انقلاب فرهنگی در مشهد است. آن هم زمانی که دانشگاهها تعطیل میشود و جهاد دورهای یکسال و نیمه برگزار میکند و تعدادی نخبه پس از گزینش به صورت فشرده آموزش میبینند.
نادر غلامی میگوید: اولین خانه پدری من، هفتادسال قبل روی دیوار توس ساخته شده بود. روی باره چند برج نگهبانی قرار داشت. یکی از سرگرمیهای بچگی ما این بود که روی این باره حرکت میکردیم و از یک خانه به خانه دیگر میرفتیم.
صغری خانم میگوید که همسرش تعریف کرده بهدنبال هتلی با قیمت مناسب میگشته و از چندنفر سؤال میکرده که یک خادم به او نزدیک میشود و به او میگوید سه شب میهمان حضرت ابوالفضل (ع) هستند.
مینا حسنزاده تعریف میکند: آن سالها وسط خیابان مؤمن، کال قرهخان قرار داشت؛ یک کال قدیمی که بعدها رویش را پوشاندند و آسفالت کردند. برای ما بچهها آنجا محل بازی و شیطنت بود.
نرگس شرفی علاقهاش به خواندن کتاب را اینطورخلاصه میکند: «کتابها، جان من هستند.» او در ۵۹ سالی یک چیز را ثابت کرده است؛ اینکه هرقدر کار روی سرش بریزد، باز هم برای رفیق دیرینهای که عاشقانه دوستش دارد، زمانی را کنار خواهد گذاشت.
بتول تقیزاده که بیشتر نمازگزاران مسجد را میشناسد و از احوال همسایهها باخبر است، میگوید: با همه همسایهها در مسجد دوست شدیم و برای ساماندهی کارها حلقه شورای مسجد را راهاندازی کردیم.
محمدعلی آیینهچیان بعد از ۴۰ سال سکونت در محله شاهد، خاطرات زیادی از این محدوده دارد. او هنگام عبورومرور در این محل یاد باغ سیب میکند با موشهای بزرگش، یاد دکه تلفنی که دیگر نیست.