دستمزد ده تومانی توتتکانی بچههای حاجیآباد
وقتی در حاجیآباد به دنیا آمد، این محدوده از محله چهاربرج، روستایی بود سرسبز و زیبا. محمود حسنزاده همه ۴۳بهار زندگی خود را در حاجیآباد گذرانده و از شیرینی درختهای توت تا تلخی محرومیت و قطعی آب و... را در این خطه از توس چشیده است.
او بزرگشده کوچهپسکوچه این محدوده بوده و به چشم دیده است که همراه با بزرگشدنش، محل زندگیاش هم رشد کرده و جزو شهر شده است. قدمزدن ما همراه محمودآقا در حاجیآباد، خاطرات متفاوتی را در ذهنش زنده میکند.
روستای حاجیآباد در گذشته، با چهار برج مدور و دیوار بلند کاهگلی محصور بود؛ هرچند امروز دیگر خبری از آن برجها نیست. داخل این دیوار، پرندگان زیادی لانه کرده بودند. یکی از تفریحات ما بچهها این بود که وقتی جوجههای پرندگان کمی بزرگ میشدند، آنها را از لانه برداریم و بزرگ کنیم.

درختان توت حاجیآباد که الان شده شاهنامه ۳۱، خیلی معروف بود و در بهار طرفداران بسیاری داشت. آنها که از شهر میآمدند، نمیتوانستند از آنها بالا بروند و من و چندتا از بچهها که کار هرروزمان بالارفتن از این درختان بود، میرفتیم بالای درخت و تکانش میدادیم و ۱۰تومان دستمزد میگرفتیم.

مرحوم پدرم درکنار شغل کشاورزی خادم مسجد الزهرا (س) حاجیآباد هم بود. من هم به ایندلیل از همان دوران نوجوانی، پایم به مسجد باز شد و قرآنخوانی و مکبری را برای اولینبار در این مسجد انجام دادم. بعداز فوت مرحوم پدرم در سال گذشته، خادمی مسجد را خودم برعهده گرفتم.

در گذشته شایعه شده بود که قبرستان سیصدساله حاجیآباد جن دارد؛ برای همین شبها کسی جرئت عبور از کنار آن را نداشت. در کودکیام، یکی از اهالی که درحال عبور از کنار قبرستان بود، هیکل سفیدی را دیده و تا چند ماه زبانش بند آمده بود. بعدها معلوم شد که یکی از اهالی برای شوخی این کار را انجام داده است.

تا سهچهار دهه قبل، فقط بقالی صغری خانم قاسمی و همسرش در این محل فعال بود. این مادر با بچههای روستا خیلی مهربان بود. خالهصغری درکنار مغازهاش تنور داشت و بعضی روزها نان میپخت و بین بچهها پخش میکرد. هنوز هم بعد از گذشت سالها، مزه آن نانهای داغ بیرونآمده از تنور را زیر دندان حس میکنم.

مدرسه قدیمی محله حاجیآباد قدیم چوبپوش بود، با دیوارهای کاهگلی. حالا ساختمان جدیدی جای آن است به اسم مدرسه شهیدگندمی. من دوران ابتدایی را در این مدرسه درس خواندم. از وسط حیاط مدرسه جوی آب خنک قنات روستای سرچشمه میگذشت و ما بهار در آن دست و پا و سرمان را به آب میزدیم.
* این گزارش پنجشنبه یکم مردادماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۴۵ شهرآرامحله منطقه ۱۱ و ۱۲ چاپ شده است.