کد خبر: ۱۵۴۵۴
۲۸ شهريور ۱۴۰۵ - ۰۹:۰۰
علی‌اکبر حیدریان و خانواده اش

گرمای حضور چهل نوه و نتیجه در خانه حاج علی‌اکبر

آقاعلی‌اکبر حیدریان از همان سال‌های جوانی دلش خانواده‌ای پرجمعیت می‌خواسته است. خودش می‌گوید: حتی آرزو داشتم خداوند دوازده‌فرزند به من بدهد. حالا شش‌پسر و سه‌دختر دارم که هرکدام خانواده خودشان را ساخته‌اند و نتیجه زندگی آنها شده ۲۷نوه و ۱۳نتیجه برای من.

قرارمان برای گفت‌و‌گو با آقای حیدریان پدربزرگی با چهل‌نوه و نتیجه در خانه‌شان در محله فلسطین است. خانه‌ای کوچک، اما باصفا. آن‌قدر کوچک که وقتی بچه‌ها و نوه‌ها دور هم جمع می‌شوند، جای خالی برای نشستن کم می‌آید. اما انگار در این خانه، چیزی که هیچ‌وقت کم نمی‌شود جا برای خنده بچه‌هاست و احوال‌پرسی نوه‌ها.

علی‌اکبر حیدریان هشتادونه‌ساله و همسرش، فاطمه دل‌افروز هشتادوسه‌ساله؛ هنوز هم از شلوغ شدن خانه‌شان خسته نمی‌شوند. برعکس، انگار هر بار که خانه پر می‌شود، حال خودشان هم بهتر می‌شود. حاصل ۷۳ سال زندگی مشترک این زوج، ۹فرزند، ۲۷نوه و ۱۳نتیجه است؛ خانواده‌ای که هنوز هم برای دورهم بودن دنبال بهانه می‌گردند.

 

لبخند شیرین پدربزرگ

آقاعلی‌اکبر را می‌شود از عرقچین مشکی روی سر و مو‌ها و ریش یکدست سفیدش شناخت. صورتش پر از چین‌های ریز است؛ چین‌هایی که انگار هرکدام بخشی از سال‌های زندگی‌اش را بی‌صدا روایت می‌کنند. دست‌های مهربان و سالمندش آرام روی پاهایش قرار گرفته؛ دست‌هایی که روزگاری برای بزرگ کردن ۹فرزند زحمت کشیده‌اند و حالا نوه‌ها و نتیجه‌ها دورشان می‌گردند.

نگاهش به نوه‌هایش است و لبخند گوشه لبش؛ لبخندی که شاید بیشتر از هر توضیحی نشان می‌دهد از داشتن این خانواده بزرگ چقدر خوشحال است. کنارش همسرش فاطمه دل‌افروز نشسته است؛ مادربزرگی با روسری سفید و مو‌هایی که سفیدی‌شان از زیر روسری پیداست. صورتش پر از خطوطی است که سال‌های عمرش را نشان می‌دهد، اما لبخند ملایمش از جدیت این چین‌ها کم می‌کند.

آقاعلی‌اکبر از همان سال‌های جوانی دلش خانواده‌ای پرجمعیت می‌خواسته است. خودش می‌گوید: حتی آرزو داشتم خداوند دوازده‌فرزند به من بدهد. حالا شش‌پسر و سه‌دختر دارم که هرکدام خانواده خودشان را ساخته‌اند. خدا نگهدارشان باشد.

 

نوه با نوه فرق ندارد

آقاعلی‌اکبر سال ۱۳۳۲ در سن شانزده‌سالگی ازدواج کرده است. به قول خودش خیلی سال است که از تجربه پدرشدنش می‌گذرد، اما وقتی از او می‌پرسیم بین تولد اولین فرزند و اولین نوه چه تفاوتی برایش وجود داشته است؛ با همان لبخندی که بر لب دارد می‌گوید: هر وقت خبر تولد فرزند، نوه یا نتیجه‌ای را دادند خیلی خوشحال شدم. احساس شیرینی آنها فرقی نمی‌کند.

برای او تفاوتی میان اولین نوه، آخرین نوه یا نتیجه‌ها وجود ندارد. هر کودکی که به دنیا آمده، فصل تازه‌ای برای خوشحالی خانواده حیدریان بوده است. او خدا را شکر می‌کند که نوه‌هایش موفق هستند. می‌گوید هرجا که می‌رود، نخستین دعایش برای فرزندان، نوه‌ها و نتیجه‌هایش است. دعایی ساده برای سلامتی، عاقبت‌به‌خیری آنها و اینکه اعضای خانواده همیشه کنار هم بمانند.

 

پدربزرگی که هنوز هم‌بازی بچه‌هاست

با زیاد شدن سن و بیشتر شدن نسل‌های خانواده، شاید خیلی‌ها تصور کنند پدربزرگ دیگر فقط باید از دور شاهد بازی بچه‌ها باشد؛ اما در خانه حیدریان ماجرا فرق می‌کند. نوه‌ها و نتیجه‌ها هنوز هم پدربزرگ را برای بازی‌ها و خنده‌هایش دوست دارند.

وقتی از سروصدای بچه‌ها می‌پرسیم، آقاعلی‌اکبر لبخند می‌زند و توضیح می‌دهد: اینها همیشه در حال بازی هستند و شیطنت می‌کنند. من هم پا‌به‌پای آنها از بازی‌هایشان لذت می‌برم و خسته نمی‌شوم. گاهی بچه‌های کوچک‌تر را که خیلی گریه می‌کنند بغل می‌گیرم تا آرام شوند.

در میان گفت‌وگوی ما با مادربزرگ، بچه‌های کوچک‌تر در آغوش پدربزرگ می‌روند، بزرگ‌تر‌ها کنارش می‌نشینند و بازی می‌کنند و او هم تا جایی که توان دارد همراهشان می‌شود. شاید همین همراهی است که باعث شده تصویر او در ذهن نسل‌های مختلف خانواده، پدربزرگی باشد که هنوز می‌شود کنارش نشست، با او حرف زد و بازی کرد.

 

دست‌پخت فاطمه‌خانم برای نوه و نتیجه

فاطمه دل‌افروز هم با شلوغی خانه مشکلی ندارد. وقتی از او می‌پرسیم از همهمه و سروصدای بچه‌ها خسته نمی‌شود، لبخند می‌زند و می‌گوید: نه، صدایشان برایم دلنشین است.

برای او مهم نیست بچه‌ها در حین بازی خانه را به‌هم بریزند. می‌گوید بچه باید بازی کند و به همین دلخوش است. بعد از بازی و شیطنت‌های کودکانه‌شان خانه را همراه مادرهایشان جمع‌وجور می‌کنیم. این مادربزرگ هشتادوسه‌ساله هنوز برای نوه‌ها وقت دارد؛ درست همان‌طور که سال‌ها پیش برای بچه‌های کوچک خانواده وقت می‌گذاشت.

اگر پدربزرگ بیشتر با بازی‌هایش برای نوه‌ها دوست داشتنی است، مادربزرگ را با مهربانی، دست‌پخت خوب و البته دوبیتی‌هایش تعریف می‌کنند.

 

علی‌اکبر حیدریان و خانواده اش

 

خانه‌ای که بچه‌ها در آن احساس امنیت می‌کنند

فریده خدادادی، نخستین نوه دختری خانواده، تا شش‌سالگی در کنار پدربزرگ و مادربزرگ، بزرگ شده است. خاطراتش از آن سال‌ها هنوز تازه است. او می‌گوید: قبلا در زیرزمین خانه پدربزرگم زندگی می‌کردیم. هر روز صبح که بیدار می‌شدم، اول می‌آمدم بالا، دست و صورتم را می‌شستم، کنار آنها صبحانه می‌خوردم و همین‌جا می‌ماندم.

فریده‌خانم از آن سال‌ها، بازی‌های پدربزرگ را بیشتر از هر چیز به یاد دارد و می‌گوید: پدربزرگ خیلی با ما بازی می‌کرد. هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم. حتی ایام مناسبتی مانند شب‌های چهارشنبه‌سوری همراهش ملاقه‌زنی می‌کردیم. همه عاشق خانه پدربزرگ بودیم. اینجا کسی دعوایمان نمی‌کرد و نمی‌گفت ساکت باشید، سروصدا نکنید. همه نوه‌ها راحت بودیم و هستیم.

همه عاشق خانه پدربزرگ بودیم. اینجا کسی دعوایمان نمی‌کرد و نمی‌گفت ساکت باشید، سروصدا نکنید

بعد مکثی می‌کند و با نشان دادن فرزندانش ادامه می‌دهد: حالا ۳۵ سال از آن روز‌ها می‌گذرد، اما فرزندان خودم هم همان حس را به خانه پدربزرگ و مادربزرگم دارند، اغلب می‌گویند به اینجا بیاییم. هنوز هم اینجا کسی به خاطر شیطنت بچه‌ها نمی‌گوید ساکت باشید یا کمتر سروصدا کنید.

شاید یکی از دلایل ماندگاری این خانه در ذهن نوه‌ها این است که اینجا همیشه جایی برای راحت بودن است. پدربزرگ و مادربزرگ فقط بزرگ‌تر‌های خانواده نیستند؛ آنها واسطه‌ای میان فرزندان و نوه‌ها هم هستند.

اگر یکی از نوه‌ها بخواهد حرفی به پدر و مادرش بزند و برایش سخت باشد، سراغ پدربزرگ و مادربزرگ می‌رود. به گفته اعضای خانواده، برای این زوج، دختر و پسر تفاوتی ندارد. همین رفتار باعث شده خانه برای بچه‌ها محلی امن و صمیمی باشد.

 

فقط مامان جون غذا درست کند

محمدجواد یازده‌ساله نتیجه خانواده که میان پدربزرگ و مادربزرگ نشسته است، با علاقه از آنها حرف می‌زند. او پدربزرگ را خیلی مهربان و بامحبت توصیف می‌کند و از خاطرات بازی کردن با او می‌گوید. درباره مادربزرگ هم از مهربانی و دوبیتی‌هایش تعریف می‌کند و البته وقتی صحبت از آشپزی می‌شود، خیلی زود به سراغ غذای محبوب نوه‌ها می‌رود؛ ماکارونی مامان‌جون.

در این خانواده بزرگ هر زمان نوه‌ها هوس ماکارونی کنند، زنگ می‌زنند و می‌گویند که مامان‌جون لطفا برای ما ماکارونی درست کن که امروز بیاییم. مادربزرگ هم بدون آنکه خم به ابرو بیاورد و گلایه‌ای از کار یا خستگی داشته باشد. با عشق برای نوه‌هایش ماکارونی درست می‌کند.

محمدجواد می‌خندد و می‌گوید: البته تمام غذا‌های مادربزرگ خوش‌مزه است. آقا‌روح‌الله هم ادامه می‌دهد: قورمه‌سبزی‌اش را باید بخورید. عالی است. نوه‌ها و نتیجه‌ها هم به اتفاق از دست‌پخت مادربزرگ تعریف می‌کنند.

اینجاست که متوجه می‌شویم؛ غذا‌های مادربزرگ هم بخشی از خاطرات این خانواده است. فریده‌خانم می‌گوید: وقتی نوه‌ها اینجا می‌آیند، درخواستشان روشن است؛ فقط مامان‌جون غذا درست کند.

 

علی‌اکبر حیدریان

 

اصل دورهمی ما بر سادگی است

کلثوم‌خانم، دختر دوم و فرزند سوم خانواده، همهمه بچه‌ها را که برای دست‌پخت مادرش می‌شنود خنده‌اش می‌گیرد و در پی حرف آنها توضیح می‌دهد: وقتی قرار است بچه‌ها بیایند، مادرم می‌پرسد: چه چیزی دوست دارید بگویید برایتان درست کنم. خیلی دلش می‌خواهد برای آنها سنگ‌تمام بگذارد، اصل دورهمی‌های ما بر سادگی است. همیشه به مادرم می‌گویم؛ همه بچه‌ها در خانه برنج و خورشت می‌خورند. مهم این دور هم بودن است. چیزی درست نکن. اگر نوه‌ها غذای درخواستی نداشته باشند، ما به درست کردن کوکوی سیب‌زمینی، پوره سیب‌زمینی، آش یا هر غذای ساده دیگری اکتفا می‌کنیم. حتی ممکن است دور هم جمع شویم و فقط یک استکان چای بخوریم. مهم این است که ساعتی در کنار پدر و مادرمان باشیم.

 

بچه‌ها هم دست پر می‌آیند

راز ماندن این خانواده کنار هم، فقط تعداد زیاد آدم‌ها نیست. بخشی از این راز را باید در همان خانه کوچک جست‌و‌جو کرد؛ در سفره‌هایی که قرار نیست تجملی باشند، در تماس‌های تلفنی ساده‌ای که با یک «بیایید اینجا، چایی گذاشته‌ایم» شروع می‌شوند و در بچه‌هایی که برای دیدن پدربزرگ و مادربزرگ، منتظر مناسبت خاصی نمی‌مانند.

کامله ظفری، عروس خانواده هم از همین روحیه می‌گوید: مهم‌ترین ویژگی خانواده پدرشوهرم، ساده‌زیستی آنهاست. به گفته او، حتی برای مهمانی‌های خانوادگی قرار نیست سفره‌ای پر از غذا‌های مختلف پهن شود.

او هم توضیح می‌دهد: مادرهمسرم خیلی مهربان و بامحبت است. همیشه لبخند به لب دارد و پذیرای میهمانانش است. اما بچه‌ها سعی می‌کنند ملاحظه آنها را بکنند. برای همین حواسشان هست طوری رفت‌و‌آمد داشته باشند که آنها به‌زحمت نیفتند.

یکی از ویژگی‌های خانواده این است که بچه‌ها معمولا دست خالی نمی‌آیند. هرکس در حد توانش چیزی می‌آورد

ظفری ادامه می‌دهد: یکی دیگر از ویژگی‌های این خانواده این است که بچه‌ها معمولا دست خالی نمی‌آیند. هرکس در حد توانش چیزی می‌آورد؛ انگار برای خانه خودش خرید کرده باشد. البته پدر‌و مادرشوهرم همیشه از قبل تدارک همه چیز را می‌بینند، اما بچه‌ها هم بدون اینکه کسی چیزی بگوید، سعی می‌کنند دست پر بیایند.

 

تربیتی با ذکر کلام خدا

آقاعلی‌اکبر و فاطمه‌خانم از همان جوانی برای بچه‌هایشان دعا می‌کردند. کلثوم خانم می‌گوید: ما از همان کودکی صبح‌ها با صدای بلند قرآن‌خوانی بابا بیدار می‌شدیم و می‌دانستیم هر زمان در کارمان بمانیم یا گرهی در کارمان پیش بیاید، باید از مادر بخواهیم تا برایمان صلوات نذر کند.

بعد تسبیحی را که هنوز دور گردن مادر است نشانمان می‌دهد و ادامه می‌دهد: هنوز هم هر جا بمانیم، از مادرم می‌خواهیم با ذکر صلوات برایمان دعا کند. این رسم حالا فقط متعلق به فرزندان خانواده حیدریان نیست؛ راهش به نسل بعد هم باز شده است. انگار دعای مادر و صدای قرآن پدر، بخشی از میراث این خانواده شده؛ میراثی که در کنار محبت و دورهمی، نسل‌به‌نسل منتقل می‌شود.

 

* این گزارش شنبه ۲۸ شهریورماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۶۴ شهرآرامحله منطقه ۱ و ۲ چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام