برای ابوالقاسم افخمی مدرسه فقط جایی برای درس خواندن نبود؛ بخشی از کودکیاش در همان حیاط و کلاسهای درس گذشت؛ جایی که پدرش «بابای مدرسه» بود. همین یک جمله کافی است تا بفهمیم چرا ابوالقاسم از مدرسه، صدای زنگ، نیمکتها و راهروهایش ترسی نداشت.
آقاعلیاکبر حیدریان از همان سالهای جوانی دلش خانوادهای پرجمعیت میخواسته است. خودش میگوید: حتی آرزو داشتم خداوند دوازدهفرزند به من بدهد. حالا ششپسر و سهدختر دارم که هرکدام خانواده خودشان را ساختهاند و نتیجه زندگی آنها شده ۲۷نوه و ۱۳نتیجه برای من.
اوایل دهه۶۰ بود که علی طبری از خیابان امام رضا (ع) به محدوده محله آزادشهر نقل مکان کرد. دو سال بعد، از محل کارش به او قطعه زمینی در محله شریف واگذار کردند و آنها جزو نخستین ساکنان این محله شدند.
محمد مهدی شخصی میگوید: در داخل کوچه حسینباشی کوچهای بود به نام کوچه حاجیسیگاری یا کوچه درشکهدارها به دلیل آنکه درشکهچیها که در آن زمان حکم همین تاکسیهای امروزی را داشتند در آن کوچه بودند.
علاقهمندی احمد توانا به جمعآوری دوربین عکاسی به سالهای نوجوانیاش برمیگردد که هر روز از تهپلمحله به راسته کنار بازار رضا (ع) میرفت و روزبهروز، بیشتر شیفته دوربینها میشد. زمانی تعداد دوربینهایش به ۲۷۰دستگاه میرسید.
عمر زندگی مشترک مرضیه و علی موسوی گرچه به یک سال هم نرسید، معنایی برایشان پیدا کرد که هنوز هم جای صحبت دارد. مرضیهخانم عکس و یادگاری زیادی هم از آن سالها ندارد، جز یک قاب عکس از علیآقای شهید که او را همیشه به یاد خوابی که زمان مجردی دید، میاندازد.
وقتی صلیب سرخ شروع به ثبت اسامی اسرا کرد، براتعلی عباسزاده شد اسیر شماره یک و اولین کارت اسارت به نامش زده شد. او اوج دوران جوانی یعنی از نوزده تا بیستونهسالگی را در اسارت گذراند.
زمانی که همسر مرحوم فاطمه خانم، به خواستگاریاش آمد، شانزدهسال داشت. او در یک آرایشگاه زنانه در چهارطبقه، مشغول یادگیری آرایشگری بود و آقا رضا هم شاگرد یک زرگری بود.
۴۸ سال از سکونت صدیقه رضاپور در خیابان مهریز میگذرد، زنی که بخش مهمی از جوانیاش با روزهای پرالتهاب انقلاب اسلامی گره خوردهاست. او هنوز صدای همسرش را به یاد دارد که فریاد میزد: «اینجا یک زن باردار هست؛ رحم کنید!»
برای کارشناسان فوریتهای پزشکی اورژانس ایستگاه ۱۲، رفتن سر صحنه یک تصادف تنها یک مأموریت دیگر نیست؛ صحنهای آشنا و بخشی از زندگی روزمره است. آنها بارها با لحظههای سخت روبهرو شده و در کوتاهترین زمان، خود را به آنها که چشمانتظار کمک بودهاند، رساندهاند.
از زمانی که محمدرضا غلامی برای رسیدن به جبهه تلاش میکرد، سالهای زیادی گذشته است، اما بعضی خاطرات هنوز برایش تازهاند، مانند خاطره نجات یک سرباز که هنوز هم در ذهنش مانده است.
نادر غلامی میگوید: اولین خانه پدری من، هفتادسال قبل روی دیوار توس ساخته شده بود. روی باره چند برج نگهبانی قرار داشت. یکی از سرگرمیهای بچگی ما این بود که روی این باره حرکت میکردیم و از یک خانه به خانه دیگر میرفتیم.
رمضانعلی هراتی میگوید: هاشمیه آنقدر بیابانی بود که غروبها از ترس حیوانات وحشی، از خانه بیرون نمیآمدیم. برای رسیدن به مرکز شهر، باید نزدیک کارخانه کوکا میرفتیم تا از آنجا سوار وسیله نقلیه شویم.
صغری خانم میگوید که همسرش تعریف کرده بهدنبال هتلی با قیمت مناسب میگشته و از چندنفر سؤال میکرده که یک خادم به او نزدیک میشود و به او میگوید سه شب میهمان حضرت ابوالفضل (ع) هستند.
ارتباط میان همسایهها در کوچه چمن ۹۵ در گذر سالها شکل گرفته است. همسایهها در عیادت بیمار، روزهای سوگواری و حتی مهمانیها بخشی از بار زندگی را از دوش هم برمیدارند.
مینا حسنزاده تعریف میکند: آن سالها وسط خیابان مؤمن، کال قرهخان قرار داشت؛ یک کال قدیمی که بعدها رویش را پوشاندند و آسفالت کردند. برای ما بچهها آنجا محل بازی و شیطنت بود.
لیلا زارعی یکی از قدیمیترین ساکنان خیابان صدف است؛ شاید جزو معدود آدمهایی که حالا یادش میآید یک زمانی به فضای اطراف محل سکونتش میگفتند «منظریه»!
رضا خوشطینت میگوید: آسیاب آبی در شاهنامه ۱۰، آرد مرغوبی تولید میکرد و افراد زیادی از روستاهای اطراف، گندم خود را به این آسیاب میآوردند. نزدیک آسیاب هم کسانی بودند که آرد را نان میکردند و همیشه تکهنان داغی به ما بچهها میدادند.
حواخانم تعریف میکند: یکبار بعد از استحمام بغچه را باز کردم، دیدم چادرم نیست. یک نفر چادر من را بهاشتباه برده بود. با چشم گریان به جامهدار گفتم اگر بدون چادر بروم خانه، شوهرم من را میکشد! او هم چادرش را داد و گفت دفعه بعد برایم بیاور.
همسایههای خیابان شاملو۳ از حال هم خبر دارند، حواسشان به اتفاقات کوچه، خیابان و رفتوآمد غریبهها هست و همینها باعث شده که امنیت و اعتماد زیادی بینشان برقرار باشد. جوادآقای قیاسی، یکی از کسانی است که نامش در این خیابان زبانزد همسایههاست.