هنوز مسجد قدیمی تهپل محله نشانههایی از گذشته را حفظ کرده است. یکی از همین نشانهها، نام «درخت توت» است که در کنار اسم رسمی مسجد، حفظ شده است. هرچند از آن درخت قدیمی دیگر اثری نیست.
هدیه نجفی از همان کودکی نشان داد که قرار است مسیر متفاوتی را انتخاب کند. او با مشتهای کوچک، اما پرانرژیاش رؤیاهای بزرگی را تمرین میکرد. حالا همان دختر پرشور که سیزدهسال دارد، چندبار بر سکوی قهرمانی کاراته ایران و استان ایستاده است.
عرفان امیریان دو سال پیش، بهعنوان یکی از نخبگان قرآنی راهی سفر کربلا شد؛ سفری یک خاطره شیرین برایش به همراه داشت.عرفان سالها بود مداحیهای پویانفر را گوش میکرد. بعضی از نوحههای او را حفظ و حتی در مراسم مختلف اجرا کرده بود.
بیشتر خانوادههای ساکن در کوچه شهیدمعقول۶۴ همسایههایی قدیمیاند و همین باعث شده رابطهشان فراتر از یک سلام و احوالپرسی ساده باشد؛ بهویژه در ماههای محرم و رمضان، در شادیها و غمها اهالی کوچه کنار هم هستند.
حنانه باوفا از روزی میگوید که برای خدمت به زائران در دهه آخر صفر سال ۱۴۰۲ رفته بود، اما در مترو درگیر حادثهای شد که او را به اتاق عمل کشاند و فکر میکرد فرصت رفتن به زیارت امامحسین(ع) را از دست داده است.
حسن دانشپور بیشتر سالهای زندگیاش را در محله اروند گذرانده و هنوز هم در همین خیابان زندگی میکند. با وجود ویلچرنشینی و محدودیتهایی که دارد، اهل یکجا نشستن نیست. میگوید: هفتسنگ یکی از بازیهای محبوبمان بود، اما من بیشتر از همه، تیلهبازی را دوست داشتم.
احمد توانا میگوید: دومین خانه پدریام روبهروی خانه تاریخی اکبرزاده بود. حیاط ما یک درخت شاهتوت بزرگ داشت که معمولا از آن به همه همسایهها به ویژه حاج آقا اکبرزاده، نوبرانه میدادیم.
شهباز پاشازادهشیران از قدیمیترین بازماندگان راهآهن ایران است؛ مردی که بخش بزرگی از زندگیاش را نه در یک شهر، بلکه میان ایستگاه به عنوان مباشر خط گذراند و هر بار محل خدمتش تغییر میکرد، خانواده و اسباب زندگی نیز همراه او جابهجا میشدند.
احمد ثقفی میگوید: دو سال پیش به ترمینال رفته بودیم تا عازم سفر شویم. در ترمینال آب جمع شده بود. همانجا تصمیم گرفتم موضوع آب گرفتگی فضای بیرونی ترمینال را با شهرداری درمیان بگذارم. مدتی بعد پیگیری هایم نتیجه داد.
ریل راهآهن نزدیک خانه، خاطرات بسیاری برای ما ساخت. در نوجوانی یکبار متوجه شدم پیرزنی صدای سوت قطاری را که نزدیکش میشد، نمیشنود. با عجله رفتم و او را هل دادم. از روی ریل به آن سو پرت شد و خوشبختانه جان سالم به در برد.
همسایههای خیابان باباطاهر۱۴ پای ثابت برنامههای فرهنگی مسجد محله هستند و جوانترها را هم پای کار میآورند. برایشان فرقی نمیکند که فعالیت و مراسم برای یک نفر باشد یا برای محله.
سهدهه قبل همراه خانواده و پدری که از جهادگران جهاد سازندگی بود، در محدوده بیآبوعلفی که حالا جزو منطقه ۱۲ است، ساکن شدند. بعدها به این دلیل که بیشتر ساکنان اولیه این محدوده، جهادگران جهاد سازندگی بودند، این محله به «جاهدشهر» معروف شد.
حامد حلیمی میگوید: وقتی مشکلی را میبینم، احساس میکنم وظیفه دارم تا حد توانم دنبال کنم. مثلا برای یک خط عابر پیاده حدود ۲۵ماه پیگیری کردم تا بالاخره انجام شد. اگر بعداز اولین پاسخ، موضوع را رها میکردم، آن کار هم به نتیجه نمیرسید.
«حاج موسی غفاری» که زندگی اش ۱۰۸ صفحه دارد، یک تاریخ تمامقد برای محلهایست که عمرش حتی از خود مشهد هم بیشتر است. «محله نوغان». او از سربازان احمدشاه تا شترهاي نفتكش روسي را یادش است.
امیررضا کریمی از روز بعد شهادت قائد امت اسلامی، بخش زیادی از اوقات فراغتش را در اجتماع مردمی گذرانده است. او تنها به تعداد انگشتان دست نتوانسته به اجتماع برود و بیش از نود شب در میدان بوده است.
فاطمهجهان پروری که ۷۳ بهار را پشتسر گذاشته، داستان ازدواجش را روایت میکند وقتی در سیزدهسالگی راهی خانه بخت شد و روز خواستگاری در حالی سور و سات قلیان کشیدن را فراهم کرده که مشغول بازی بوده است.
سیدمحمدمهدی اسدی میگوید: مردم نگاه خاصی به بچه سیدها دارند. هرجایی میرویم، به خاطر لباس روحانیت و عمامه سیاه که من بر سر دارم، دیگران احترام ویژهای به من میگذارند؛ در نماز جماعت تا وارد مسجد یا نمازخانهای میشوم، لطف دارندو من را جلو میفرستند.
طاهره جاغوری این روزها داغدار شهادت فرزند دومش است که در جنگ تحمیلی سوم، درست قبل از آتشبس به شهادت رسید. میگوید: اگرچه دلتنگش هستیم و غم شهادت علیاکبر هیچ وقت کم نمیشود، اما به راهی که انتخاب کرده است، افتخار میکنم.
رامین شاهینفر بزرگشده محله هفدهشهریور مشهد است. همه زندگی او از سال ۱۳۵۶ تا به امروز، با کوچههای خیابان نسترن گره خورده و دوران کودکیاش با خرید یخهای قالبی بزرگ و ماندن در صفهای دوساعته نان عراقی سپری شده است.
مریم عباسی ۹سال بیشتر نداشت که همراه خانواده از محله مصلی به پورسینا کوچ کردند. آن زمان، محله شکل امروزی را نداشت و خبری از بافت تودرتوی خانهها و معابر شلوغ نبود و تا چشم کار میکرد، زمین خالی و خاکی در اطراف دیدهمیشد.