کف کال امیرآباد آن سالها خاکی بود و هربار که سیلاب میآمد، همهچیز را با خودش میکشید؛ یکبار، بچه پنجساله همسایهمان موقع بازی داخل کال افتاد و غرق شد. این اتفاق یکی از تلخترین خاطرات محمود امجدی از محله است.
وقتی سراغ همسایههای خوب کوچه شهیدمفید ۳۳ را میگیریم، سهچهار نام خاص تکرار میشود. نامهایی که نهتنها به درد هم خوردهاند که به یاری همه محله و همسایهها آمدهاند.
سیدمصطفی مصطفوی که معلم بازدنشسته است بهدلیل آرامش الهیه ساکن این محله شد، میگوید: با ساخت هر بنا در زمینهای خالی، یک اتفاق عمرانی خوب هم در محله میافتاد و همه حوزهها کمکم رشد کرد.
همبستگی و رفاقت همسایهها در محله پایینخیابان همچنان رنگ قدیم را دارد؛ رفاقتهایی به قدمت یک عمر. رضا براتی، حسین گروسی و غلامرضا جهانیان سه همسایه قدیمی هستند که بیش از شصتسال در خوشی و سختی کنار هم بودهاند.
مغازه بقالی با چهارچوب فلزی و قابهای شیشهای هنوز هم در خاطرات جواد فرهادی پررنگ است؛ صاحب مغازه، پیرمردی بود که همه «عمو» صدایش میکردند و این هنوز در ذهن جوادآقا ماندگار شده است؛ چون هیچکس اسمش را نمیدانست.
غلامرضا رضانژاد از قدیم کشاورز بوده و هنوز هم خودش را کشاورز میداند. شغلی که فقط راه معاش نبوده، بلکه مسیر زندگیاش را هم تغییر داده است. از روزهایی میگوید که کشاورزی، او را به مهمترین انتخاب زندگیاش و ازدواج رسانده است.
مصطفی فضائلی بچه محله پایینخیابان و محدوده عیدگاه است؛ از آن بچهمحلهایی که باوجود سختیها و متروکهبودن خانه پدری، هنوز به آنجا سری میزند و درختان قدیمیاش را زنده نگه میدارد.
زهرا اکبریشبانکاره از وقتی زبان باز کرد، لهجه مشهدی جزوی جدانشدنی از گفتارش شد.آنقدر به این لهجه علاقه داشت که حتی سالها بعد، در دوران تدریس و معلمیاش، برایش خاطرههای شیرین و بامزهای ساخت.
کوچه حجاب ۷۱ از آن کوچههایی است که هنوز بوی آشنایی میدهد، جایی که سلامها واقعی هستند و درها فقط به روی خانهها باز نمیشود و به دل همسایهها هم راه دارد. اینجا خاطره آدمها مثل پیچک به دیوارهای کوچه چسبیده است.
حسین سراقینوغانی کودکیاش در تکیه علیاکبریها گذشت و نوجوانیاش پشت دخل مغازه رنگ و ابزار پدر در ابتدای کوچه آبمیرزا شکل گرفت. بعداز فوت پدر و مادرش از محله قدیمیشان دل کند و راهی قاسمآباد شد.
عصمت حاجیآبادی که متولد سال ۱۳۱۳ است، سال۱۳۴۰ به محله گلشور میآید و دومین یا سومین خانه آن محدوده را به همراه همسرش حاجغدیر بنا میکند.
دکتر جواد عبادزاده را اهالی طلاب خیلی دوست دارند، او ۴۰ سال پیش پا به این محله گذاشت، آن زمان او سومین پزشک این محدوده از شهر بود و هر روز دهها نفر را درمان میکرد.
طوبی غیاسی ۹۷ ساله مادربزرگ محله گاز است. او از اولین اتوبوس این محله یاد می کند که راننده همیشه بیشتر از ظرفیت مسافر سوار میکرده و به میدان شهدا که میرسیدهاند، از ترس افسر میگفته چند نفر سرشان را پایین بگیرند.
تابستان۶۹ اولین اسرای ایرانی آزاد شده بودند و قرار بود چندنفری از جوانان این محله هم به وطن بازگردند. ناصر نیکویی، فرش زیر پایش را جمع کرد و روی طاقنصرت اجارهای انداخت و چشمانتظار ورود آزادگان هممحلی شد.
زهرا سلیمانشاهی تعریف میکند: خانه ما در پرجمعیتترین کوچه محله قرار داشت؛ کوچه شهید موسوینژاد۲۴ که آن زمان همه آن را به اسم «میلان۱۲» میشناختند. عصرها کار ما بچهها بازیکردن کنار در چوبی باغ بود.
اگزوزساز محله خیرآباد با نصب تصاویر شهدا در مغازهاش، حال خوبی دارد. او به وجود تصاویر شهدا در مغازه اگزوزسازیاش مباهات میکند و آن را مایه برکت کسبوکار و بهترشدن حال و احوال دلش میداند.
زهرا فاطمی میگوید: اوایل که اینجا آمده بودیم، بهخاطر دوری از حرم خیلی ناراحت بودم اما بعدها شنیدم ایستگاه خط۱۲ در مسیر حرم تا وکیلآباد، تنها اتوبوس شبانهروزی شهر، نزدیک خانه ماست.بارها سحرها از این ایستگاه، راهی حرم شدهام.
در کوچه امامت۱۳، کم نیستند همسایههایی که نامشان به نیکی یاد میشود. وجود مسجدی در محله، موقعیت خوبی بوده است که آشنایی و دوستی همسایهها از آنجا شکل بگیرد؛ همسایههایی که در هیچ شرایطی از حال هم بیخبر نیستند.
هنوز هم در برخی مجتمعها، همسایههایی زندگی میکنند که رسم همدلی را زنده نگه داشتهاند. یکی از این نمونهها، مجتمع مسکونی واقع در کوچه نماز۲۷ در محله آبشار است، جاییکه ارتباط و همدلی بین بسیاری از ساکنانش همچنان جریان دارد.
خاطره عظیم پهلوان، روایت مردی است که به شوق دیدن همسر و فرزند خردسالش، دل به جادهای سپرد که کم مانده بود در آن، جانش را به خطر بیندازد. او تا سال۶۲ در همان روستا زندگی میکرد و بعد از آن به مشهد آمد.