خاطره دیدار خانواده شهیدتقیپور با رهبر شهید
صدای الله اکبر اذان صبح که از گلدستههای مسجد محله در فضا پیچید، مرد به خواندن نماز مشغول شد و بعد نشست پای سجاده و شروع کرد به خواندن قرآن، اما بانوی خانه بعد از اقامه نماز، بلافاصله پای تلویزیون نشست. خبر حمله جنایتکارانه آمریکا و صهیونیسم به مدرسهای دخترانه در میناب و ریخته شدن خون دهها دختر بیگناه، آرام و قرار را از دلش گرفته بود.
شبکه خبر را انتخاب کرد تا اخبار ساعت ۵ را دنبال کند.، اما با شنیدن صدای مجری سیاهپوش برای چند ثانیه هر دو بهتزده به تلویزیون خیره ماندند؛ «انا لله و انا الیه راجعون، روح بلند پیشوای ملت بزرگ ایران و پیشقراول امت اسلامی، حضرت امام خامنهای (ره) با نوشیدن شهد گوارای شهادت در ماه مبارک رمضان به ملکوت اعلا پیوست.»
با شنیدن این خبر تسبیح از دست مرضیه میررضایی به زمین افتاد و مرد با دو دست به سرش کوبید. خانه، خانه عزا شد و چیزی جلودار بیتابی حسنعلی تقیپور و همسرش نبود. در این لحظات مدام خاطره خرداد ۹۸ و دیداری که با رهبر شهید داشتند، داغ دلشان را بیشتر و بیشتر میکرد.
حالا مهمان پدر و مادر شهید مدافع حرم میرزامحمود تقیپور ساکن محله سیدرضی هستیم که هشت سال از زمان وداع با فرزندشان میگذرد.
شهادت رهبری، داغ کمی نیست
حزن و اندوه در چهرهشان بهوضوح پیداست و در شروع گفتوگو، بغض و گریه، اما نشان نمیدهد. پدر شهید میگوید: این روزها حال ما، حال طفل یتیمی است که پدر عزیزتر از جان را از دست دادهاست.
او با گفتن این جمله بغضش میترکد و شانههایش از شدت غم شروع به لرزیدن میکند. برای چند لحظه سکوتی فضای خانه را پر میکند. حاج آقا تقیپور آرامتر که میشود، در حالیکه با دستمالی اشک چشمانش را پاک میکند، ادامه میدهد: روزی که خبر شهادت میرزامحمود را برایمان آوردند، آنقدر منقلب نشدیم که خبر شهادت رهبر عزیزمان را شنیدیم. این داغ، کم داغی نیست.
پدر شهید از خوبیهای فرزند میگوید و اخلاصی که در عمل و گفتار داشت؛ «میرزا محمود سه سال در جبهه سوریه بود، در حالی که من و مادرش بیخبر بودیم. یکسال آخر متوجه تغییر و تحول درونیاش شده بودیم. ساکتتر از همیشه و تودارتر شده بود. شنیده بودیم سحرها بیدار میشود و با خدای خود راز و نیاز میکند. به خانوادههای شهدا سر میزند و هوای آنها را دارد. بعد از شهادتش تازه فهمیدیم چه گوهری را از دست دادهایم.»

قابهایی پر خاطره از روز دیدار
پذیرایی بزرگ طبقه بالای خانه به موزهای از آثار و یادگاریهای این شهید مدافع حرم اختصاص یافته است. بر روی دیوار ورودی پذیرایی بنر بزرگی از وصیتنامه شهید نصب شده است. دور تا دور دیوار پر است از قاب عکسها و بنر فعالیتهای شهید. از برنامه اردوهای جهادی در مناطق محروم گرفته تا کاشت صدها درخت زیتون که نیمه اسفندماه هر سال به نیت شهدا کاشته میشد و قابهایی از دیدار خانواده با امام خمینی (ره) در جماران وقتی محمود هنوز دو سال و نیم بیشتر نداشت.
مرضیهخانم از بین عکسها چند قطعه را از آلبوم بیرون کشیده و میگوید: این عکسها مربوط به روزی است که به همراه همسر و دو نوه و یادگاران فرزند شهیدم به دیدار آقا رفتیم. عکسهایی که یک دنیا خاطره خوش از آن روز و حال خوب را برایمان به یادگار دارد.
تبوتاب لحظات ملاقات
از داستان دعوت به دیدارشان با رهبری که میپرسم، مرضیهخانم درحالیکه آه بلندی میکشد و اشکها را از گوشه چشمانش پاک میکند، میگوید: مراسم سال محمودم را تازه برگزار کرده بودیم که یک روز از بنیاد شهید با من تماس گرفتند و گفتند اگر تمایل به دیدار با رهبری دارید به همراه عروس و فرزندان شهید، فردا در فلان هتل باشید. از شوق زبانم بند آمده بود. به قدری از این خبر همه خوشحال بودیم که قابل توصیف نیست. به جز ما تعداد زیادی پدر و مادر و همسر شهید مدافع حرم دعوت دیدار داشتند.
آقا فرمودند با ریخته شدن اولین قطره خون شهید بر زمین، ملائکه او را در آغوش گرفته و خوشامد میگویند. دعا کنید من هم شهید شوم
خاطرم هست شب که ما به تهران رسیدیم و در هتل مستقر شدیم قرار شد فردا صبح بعد از صبحانه چند دستگاه اتوبوس برای انتقال خانواده شهدا به آنجا بیاید. آنقدر که استرس جا نماندن از اتوبوس، زودتر رسیدن و نشستن در جایگاهی نزدیکتر به رهبر عزیز را داشتیم که من و عروسم برای صبحانه نرفتیم.
خاطرم هست آن روز عکس بزرگی از شهیدم را با خود برده بودم که دم در شنیدیم اجازه بردن آن قاب عکس داده نمیشود. روز قبل دیدار رفتم عکاسی نزدیک هتل و دادم عکس کوچکی را برایم چاپ کنند.
سخنانی که به دل نشست
مرضیه خانم که بنیانگذاردانشکده ملی مهارت الزهرا (س) مشهد است و تا یک دهه قبل مدیریت دانشگاه را عهدهدار بوده است در زمان ریاست جمهوری آیتالله خامنهای از طریق اداره، دیداری با ایشان داشته است.
او تعریف میکند: با اینکه دومین بار بود که این دیدار نصیبم میشد، اما باز هم همان شوق و ذوق و اشتیاق را در وجود خودم حس میکردم. حس مشترک هر دو دیدار، حس ملاقات با پدری بود که خیلی برایت عزیز است و مهرش در دلت هست؛ اما سالها از او دور بودهای و برای دیدارش لحظهشماری میکردی. راهرفتنهای آرام، اما با صلابت، صحبتکردن با طنین مهربان و دلسوزانه و حرفهایی که آبی بود روی آتش دل که به داغ جوان نشسته بود. آن روز ساعت برای ما خیلی سریع میگذشت و ما تشنه شنیدن حرفهای گهربار ایشان بودیم.
دعا کنید من هم شهید شوم
او ادامه میدهد: آقا فرمودند «با ریخته شدن اولین قطره خون شهید بر زمین، ملائکه او را در آغوش گرفته و به او خوشامد میگویند. دعا کنید من هم شهید شوم.»
پدر شهید در حالی که بلند شده و به سمت گاو صندوق گوشهخانه میرود، با دو تسبیح شاه مقصود و دو انگشتر عقیق برمیگردد او همانطور که تسبیح را بوسیده و برچشمانش میگذارد، میگوید: اینها یادگارهای امام عزیزمان، شهید خامنهای است که چند روز بعد آن سفر از طریق بنیاد شهید به دست ما رسید. هدایایی که روی چشمانمان جا دارد.
* این گزارش پنجشنبه ۲۱ اسفندماه ۱۴۰۴ در شماره ۶۳۲ شهرآرامحله منطقه ۱۱ و ۱۲ چاپ شده است.