پررنگ شدن رفاقتها در محله مهرآباد پای جعبه جادو
سیدابراهیم موسوی، از ساکنان قدیمی محله مهرآباد است که خاطرات کودکی و نوجوانیاش با کوچهها، زمینها و فضاهای مختلف این محله گره خورده است. او پیش از انقلاب اسلامی ساکن کوچه تنباکوچی بوده، اما از هشتسالگی و همزمان با روزهای انقلاب، همراه خانواده به مهرآباد آمده و از همان زمان، این محله به صحنه اصلی خاطرات او تبدیل شده است؛ محلهای کمجمعیت که بازی، رفاقت و تجربههای نخستین زندگیاش در آن شکل گرفته است.
خاطرات آن سالهای سیدابراهیم در بازیها، تماشای دستهجمعی برنامه کودک در تلویزیون جعبهای، عکاسی از محله و فوتبال خلاصه نمیشود، اما قطعا شنیدنیترین خاطرات ۵۳ سال زندگی اوست.
یکی از خاطرات ماندگارم به اختلافی برمیگردد که میان همسایه ما آقا مهدی و اقوامش پیش آمده بود. دعوا بالا گرفته بود و کسی جرئت ورود نداشت. پدرم، مرحوم سیداکبر موسوی، پیشقدم شد و با ریشسفیدی، طرفین را آشتی داد. همان شب هم به رسم قدردانی، خانوادگی به خانهشان دعوت شدیم.

با احمد تقیزاده، رجبعلی کنگی، علیرضا جوانبخت و محمد دستمرد، هممدرسه و هممحله بودم. دوستی ما، اما پای تلویزیون پررنگتر شد. مرحوم اکبرآقا دستمرد، پدر محمد، تلویزیون کمُدی خریده بود و عصرها برای تماشای برنامه کودک، همه در خانهشان جمع میشدیم.

کال میان خیابان کارگر راضی آن زمان فقط یک گودال خاکی پرآب بود و پلی نداشت. تنها یک لوله آب از روی آن رد میشد که آب چاه موتور وسط مهرآباد را به زمینهای کشاورزی میرساند. تقریبا نهساله بودیم که تفریح ما عبور با ترسولرز از روی همین لوله بود؛ گاهی هم داخل کال میافتادیم.

زمان آزادی اسرای جنگ تحمیلی، برای آزاده محمد حسامینژاد، برادر دوستم حسین، در ابتدای خیابان مهرآباد۲۱ طاق نصرت زده بودند. من تازه عکاسی یاد گرفته بودم و با یک دوربین آنالوگ ۳۵ میلیمتری از طاق نصرت و لحظه بازگشت او چند عکس گرفتم.

کنار زمینهای کشاورزی اسماعیلآباد، چاه موتوری بود که آبش در یک مخزن روباز جمع میشد و بعد از طریق جوی سفالی به زمینها میرفت. در فصلهای گرم، یکی از تفریحهای ما آبتنی در همان مخزن و جویها بود. هنوز هم از آن چاه موتور، پیش از تخریبش، عکس دارم.

حاشیه بولوار فعلی عبادت، زمینی بود که همیشه در آن فوتبال بازی میکردیم. چون قدبلندتر بودم، معمولا دروازهبان میشدم. یکبار در مسابقهای بین بچههای خیابان سلمان مهرآباد و محدوده خدربیک، هنگام مهار توپ انگشتانم به تیرک خورد و هر چهار انگشت در رفت. متأسفانه درست جا نیفتاد و هنوز هم انگشت وسط دست راستم کاملا صاف نمیشود؛ یادگاری همان فوتبالهای محلی.
* این گزارش دوشنبه ۱۸ اسفندماه ۱۴۰۴ در شماره ۶۶۲ شهرآرامحله منطقه ۵ و ۶ چاپ شده است.