مصطفی مهندس میگوید: در دهه ۶۰، همسایهها اعضای یک خانواده بهحساب میآمدند. آنها در غم و شادی کنار هم بودند، بهخصوص در مواردی مثل استقبال از حاجی و زیارتبرگشته که اتفاقی شادیبخش در محله بود.
زمستان ۵۷، زمستان عجیبی بود؛ هم سرد، هم در بحبوحه انقلاب. آن روزها، مهدی اردکانی، دهیازدهساله بود که شهادت یکی از هممحلهایهایش، شهیدمحمدحسین رادمرد را در صف نفت دید!
محمدرضا توتونچی گرچه در ظاهر، اثری از شکنجه روی بدنش ندارد، قلبش با گذشت نیمقرن هنوز زخمی است. هرسال که به روزهای انقلاب اسلامی نزدیک میشود، دوباره تصاویر سالها مبارزه جلو چشمانش نقش میبندد.
بعضی خاطرهها با اتفاقی خاص در ذهن حک میشوند؛ خاطره مریم بازمحمدی هم از همین دست است. او از روزی میگوید که در زمستان سال۱۳۵۷ در یکی از راهپیماییها همراه برادر کوچکترش از پدر و مادرش جدا ماندند و دلهرهاش هنوز در خاطر او مانده است.
قدیم، اسم کوچههای این محدوده از محله فاطمیه، چیز دیگری بود؛ مثلا کوچه شهیدعلی قدمگاهی، معروف بود به «لاله». دوران جنگ، وقتی جوانهای محله یکییکی شهید میشدند، اسم کوچهها هم به نامشان تغییر میکرد.
بلوک ۶۳ در خیابان شهید نوربخش ۱۷ در محدوده مجتمعهای ۵۱۲ محله ارشاد از آن بلوکهایی است که همسایههایش همیشه از حال هم خبر دارند و گفتوگویشان فقط به یک سلام و علیک ختم نمیشود.
زهرا موسوی با کارهای خیرش شناخته میشود؛ بانویی که با راهاندازی صندوق قرضالحسنه، دایرکردن بازارچه کارآفرینی، تهیه بستههای معیشتی و کمک به جهیزیه در محله سرشناس است.معتقد است هر کسی باید در حد توانش هوای دیگران را داشته باشد.
بابک گوهرزاده در دهه ۶۰ در کوچهپسکوچههای محله شهیدبهشتی قد کشیده است؛ محلهای که هنوز هم برایش بوی گذشته میدهد. جالبترین نکته برای بابک گوهرزاده، این است که با وجود گذشت سالها، بافت محله تقریبا دستنخورده باقی مانده است.
سفینه ظریفقربانی خاطره روز برفی شبهای سرد انقلابی را هرگز فراموش نمیکند؛ در حالیکه مشغول مراقبت از بچههای خردسالش بود، همسرش، غلام بازمحمدی در نانوایی چهارراه شهدا کارمیکرد و آن روز در راهپیمایی درگیر شده بود.
سلطانمرادمیرزا حسامالسلطنه از این حکمرانانی بود که در دوران حکومتش، با وجود همه کاستیها و ستمهایی که مانند دیگرحکمرانان عصر ناصری در خراسان بر مردم روا میداشت، دستکم در برقراری امنیت کارهایی استوار کرد.
خاطرهای که روزهای منتهی به پیروزی انقلاب تعریف میکند، مربوط به ورود به زور تعدادی از نظامیهای رژیم به مدرسه نواب برای یافتن اثری از اعلامیههاست که البته موفق نشدند اما یکی از مأمورها میخواست کتابها و قرآنها را آتش بزند.
حبیب براتیگلخندان میگوید: نبش نسترن۱۱ یک ساندویچی باکیفیت بود که همه صف میکشیدند. معمولا یکساعت در صف میایستادیم تا نوبتمان شود؛ بچههایم در همین صف دوست پیدا کردند و ما هم با پدر و مادرشان آشنا و دوست شدیم.
زندگی کاری مهدی عبدی بیشتر بر فراز زمین معنا پیدا کرده؛ از پرواز با ارتفاع کم روی زمینهای کشاورزی برای پاشیدن بذر و سم تا اطفای حریق هوایی جنگلها. او از نسلی است که مجبور بودند بین آرزوهای بزرگ و سختیهای معیشت، راه خودشان را پیدا کنند.
محمدرضا کاظمی تعریف میکند: بین پروین اعتصامی ۱۷ و ۱۹ گاراژی قدیمی بود که مکانی برای شیطنتهای بچگانهمان بود. هر زمان میخواستم پولی را پنهان کنم، میان آجرهای دیوار گاراژ قایمش میکردم.
کف کال امیرآباد آن سالها خاکی بود و هربار که سیلاب میآمد، همهچیز را با خودش میکشید؛ یکبار، بچه پنجساله همسایهمان موقع بازی داخل کال افتاد و غرق شد. این اتفاق یکی از تلخترین خاطرات محمود امجدی از محله است.
وقتی سراغ همسایههای خوب کوچه شهیدمفید ۳۳ را میگیریم، سهچهار نام خاص تکرار میشود. نامهایی که نهتنها به درد هم خوردهاند که به یاری همه محله و همسایهها آمدهاند.
سیدمصطفی مصطفوی که معلم بازدنشسته است بهدلیل آرامش الهیه ساکن این محله شد، میگوید: با ساخت هر بنا در زمینهای خالی، یک اتفاق عمرانی خوب هم در محله میافتاد و همه حوزهها کمکم رشد کرد.
همبستگی و رفاقت همسایهها در محله پایینخیابان همچنان رنگ قدیم را دارد؛ رفاقتهایی به قدمت یک عمر. رضا براتی، حسین گروسی و غلامرضا جهانیان سه همسایه قدیمی هستند که بیش از شصتسال در خوشی و سختی کنار هم بودهاند.
مغازه بقالی با چهارچوب فلزی و قابهای شیشهای هنوز هم در خاطرات جواد فرهادی پررنگ است؛ صاحب مغازه، پیرمردی بود که همه «عمو» صدایش میکردند و این هنوز در ذهن جوادآقا ماندگار شده است؛ چون هیچکس اسمش را نمیدانست.
غلامرضا رضانژاد از قدیم کشاورز بوده و هنوز هم خودش را کشاورز میداند. شغلی که فقط راه معاش نبوده، بلکه مسیر زندگیاش را هم تغییر داده است. از روزهایی میگوید که کشاورزی، او را به مهمترین انتخاب زندگیاش و ازدواج رسانده است.