صندوق خاطرات - صفحه 9

محسن بخشنده کلی خاطره‌های ریزودرشت از خانه پدری و همسایه‌هایش در محله کوشش دارد؛ از روز‌هایی که هنوز بافت مسکونی محله بیشتر از بافت تجاری و هتل آپارتمان‌ها بود، اما در این بیست‌سال اخیر به‌سرعت، بافت محله و آدم‌هایش عوض شده‌اند.
اگر سراغ بانوان کوچه شهید دهنوی‌۱۶ را بگیری، ردشان را می‌توانی در مسجد ائمه اطهار (ع) پیدا کنی. جایی که نه‌فقط محل عبادت، بلکه بستری است برای کنار هم بودن، دوستی، یادگیری و ساختن محله‌ای بهتر.
مجتبی غلام‌زاده بیش از ۴۰ سال خادم و مداح افتخاری مسجدالرضا(ع) است. از سال۹۴ که بازنشسته شد، بیشتر وقتش را در همین صحن و سرا سپری کرده است. یک عمر است مداحی هر مراسمی را برعهده دارد.
بیش از سه دهه همدلی و محبت، روابطشان را آن قدر نزدیک کرده است که عضوی از خانواده همدیگر شده‌اند. از حال و روز هم خبر می‌گیرند، با هم سفر می‌روند و در تلخ و شیرین‌های روزگار، یکدیگر را تنها نمی‌گذارند.
در خیابان گلبرگ جنوبی‌۱۲، سه همسایه هستند که به دوستی‌ها و همسایگی‌های قدیم پایبندند. آنها از حال یکدیگر باخبرند و اگر خدای‌ناکرده مشکلی برای یکی پیش بیاید، به‌دنبال راه چاره می‌گردند.
زهرا ریاحی‌نژاد برای انجام کاری ویژه به مدرسه آمده بود که با یک جمله ساده ولی صادقانه یکی از دانش‌آموزان، چهره‌اش را تغییر داد و فکرش را مشغول کرد. آن سؤال کوچک نه‌تنها آن روزش را بلکه ذهنیت زهراخانم را برای همیشه تغییر داد.
عباس یزدپور، آتش‌نشان کوه‌نورد بعد‌از دو سال‌و‌نیم تمرین توانسته است طرح ملی «سیمرغ کوه‌های ایران» را کامل کند؛ پروژه‌ای دشوار که صعود به ۳۱‌قله مرتفع ایران را در خود دارد. او می‌گوید هر قله برایش یادآور یکی از مأموریت‌های آتش‌نشانی است.
حاج‌ حسن جوانشیر ۴۵ سال است که در یک مغازه یازده‌متری، با دادن گوشت مرغوب به دست مردم، راه صداقت را پیش گرفته است و روزگار را با برکت رزق حلال، سپری می‌کند.
این سه همسایه، هروقت کاری داشته‌اند، به کمک هم آمده‌اند؛ از مشکل مالی گرفته تا درست‌کردن خانه و جابه‌جایی. کسب‌وکارشان نیز همین‌جا‌ست و همسایه‌ها آنها را کاسبان مردم‌دار، باانصاف و بااخلاق محله می‌دانند.
سید‌محمد محمدی به‌عنوان یک خبرنگار و فعال خبری، همواره انعکاس‌دهنده مشکلات محله زندگی‌اش بوده و نقش بسیاری داشته است. شعار او داشتن محله و شهری بهتر و زیباتر با مشارکت همه شهروندان است.
ماجرا به روز جمعه‌ای برمی‌گردد که پهلوان‌حسن روی دور برد بود تا لحظه‌ای که تصمیم گرفت اخلاق پهلوانی را در میان گود به نمایش بگذارد و همه را مجذوب مرامش کند.
آقا‌یدالله تعریف می‌کند: وقتی به این محله آمدیم، با آنکه خانه‌های کمی ساخته شده بود و از جوی و جدول‌کشی کوچه‌ها خبری نبود، راسته کوچه ما چند‌نهال چنار کاشته شده بود. خودم هر روز قبل رفتن به سر کار، درخت‌ها را آبیاری می‌کردم.
صاحب اولیه خانه پریشانی، تاجری به‌نام نعیمی اهل نوغان بود. بعد‌ها در سال‌۱۳۶۷، پدرم که شیفته معماری خانه شده بود، آن را با مبلغ یک‌میلیون‌و‌دویست‌هزار تومان خرید. چند دانگ از خانه هم به نام مادرم ثبت شد.
اردیبهشت امسال اتفاقی برای علی رحمت‌نیا افتاد که هر وقت به آن فکر می‌کند از به‌خاطر‌آوردنش هم ناراحت و هم خوشحال می‌شود.
آقامجتبی می‌گوید: یک شب برای خوشحالی بچه‌ها، ملافه‌ای روی سرم کشیدم و در پادگان راه افتادم. به سرگروهبان کشیک که رسیدم، از ترس زبانش بند آمد و به طرف دفترش فرار کرد. او فردای آن‌روز گفته بود باید تعداد نگهبانان را دوبرابر کنیم!
آقا فرزاد می‌گوید: اوایل سکونت قبض آب برای ما نمی‌آمد. رد لوله را گرفتیم که به کنتور برسیم؛ رسیدیم به انشعاب اصلی که یک شاه‌لوله بود و به سمت قاسم‌آباد می‌رفت. به شرکت آب درخواست دادیم که گفتند: بعدا کنتور می‌گذاریم.
سال‌هاست در خیابان هاتف، سنتی شیرین و پربرکت جریان دارد؛ سنتی زنانه و از جنس مهربانی؛ کمک به دیگران و باور به برکت الهی. مادربزرگ‌ها، مادر‌ها و اکنون دختران و نوه‌ها این مسیر را ادامه داده‌اند.
بسیاری از همسایه‌های خیابان دلاوران‌۱۳ یکدیگر را می‌شناسند و احوالپرس هم هستند. نزدیک‌بودن آنها به مسجد سیدالشهدا (ع) باعث شده که خیلی وقت‌ها آنجا دور هم جمع شوند و برنامه‌های مختلف بریزند.
اتفاقی در کلاس سوم دبستان برای سهیلا پورغلام افتاد که بعد از ۲۷ سال وقتی یاد آن خاطره می‌افتد، دلش می‌لرزد. وقتی معاون مدرسه صدایش زد، ناگهان سکوتی سنگین در کلاس حاکم شد!
حسن اسماعیلی تعریف می‌کند: سال‌۱۳۵۴، پدرم زمینی در کوچه امام‌خمینی‌۸۵ خرید و آن را ساخت و به این خانه نقل مکان کردیم. آن زمان خیابان‌کشی فقط در کوچه‌های زوج امام‌خمینی (ره) انجام شده بود.