صندوق خاطرات - صفحه 5

برای مجید حبیب، محله المهدی(عج) فقط محل زندگی نیست؛ بخشی از وجودش است. او از همان کودکی در کوچه‌های همین محله قد کشید و سال‌هایی را به یاد دارد که خانه‌ها ویلایی بودند و همسایه‌ها یکدیگر را به اسم کوچک می‌شناختند.
همسایه‌های کوچه اروند‌۶۸، بیش‌از نیم‌قرن است کنار هم زندگی می‌کنند و سال‌های طولانی با هم همدل و همراه بوده‌اند. آنها حالا فقط همسایه و هم‌محله‌ای نیستند. یکی از مکان‌هایی که محل دیدار این همسایه‌ها شده، مسجد امام‌حسن‌مجتبی (ع) است.
کوچه شهید‌مفتح‌۲۶ روایتی زنده از همسایه‌داری، رفاقت و اعتماد است. در این کوچه، سلام‌ها از سر عادت نیست، غم‌ها و شادی‌ها مشترک است و آدم‌ها یکدیگر را به اسم، به خاطره و به دل می‌شناسند و زندگی‌شان به دل هم گره خورده است.
حسین گروسی در کوچه‌ای به دنیا آمده که تابلو «برزن آفتاب» جایش را به کوچه «وحدت ۱۹» داده است او می‌گوید: خانه‌مان انتهای کوچه فرعی بود که هفت‌خانه داشت و فقط دو خانه سر جایشان مانده‌اند.
آقا برات‌الله از زمانی که نوجوان بود، کار شاگردی را در پیراهن‌دوزی شروع کرد و خاطره‌های تلخ و شیرین بسیاری از آن روز‌ها دارد. اما تعقیب و گریزش از دست مأموران دوچرخه‌بگیر و رفتار جنجالی استادکارش را از خاطر نمی‌برد.
برای منصوره علیزاده، پدر فقط نامی در شناسنامه یا عکسی بر دیوار نبود؛ محمدباقر علیزاده با رفتار، باور و انتخاب‌هایش، مسیر زندگی دخترش را شکل داد و سرانجام به شهادت رسید. منصوره خانم از کودکی کنار پدر کار کرد و مبارزه را آموخت.
مصطفی مهندس می‌گوید: در دهه ۶۰، همسایه‌ها اعضای یک خانواده به‌حساب می‌آمدند. آنها در غم و شادی کنار هم بودند، به‌خصوص در مواردی مثل استقبال از حاجی و زیارت‌برگشته که اتفاقی شادی‌بخش در محله بود.
زمستان ۵۷، زمستان عجیبی بود؛ هم سرد، هم در بحبوحه انقلاب. آن روزها، مهدی اردکانی، ده‌یازده‌ساله بود که شهادت یکی از هم‌محله‌ای‌هایش، شهید‌محمد‌حسین رادمرد‌ را در صف نفت دید!
محمدرضا توتونچی گرچه در ظاهر، اثری از شکنجه روی بدنش ندارد، قلبش با گذشت نیم‌قرن هنوز زخمی است. هرسال که به روز‌های انقلاب اسلامی نزدیک می‌شود، دوباره تصاویر سال‌ها مبارزه جلو چشمانش نقش می‌بندد.
بعضی خاطره‌ها با اتفاقی خاص در ذهن حک می‌شوند؛ خاطره مریم بازمحمدی هم از همین دست است. او از روزی می‌گوید که در زمستان سال‌۱۳۵۷ در یکی از راه‌پیمایی‌ها همراه برادر کوچکترش از پدر و مادرش جدا ماندند و دلهره‌اش هنوز در خاطر او مانده است.
قدیم، اسم کوچه‌های این محدوده از محله فاطمیه، چیز دیگری بود؛ مثلا کوچه شهید‌علی قدمگاهی، معروف بود به «لاله». دوران جنگ، وقتی جوان‌های محله یکی‌یکی شهید می‌شدند، اسم کوچه‌ها هم به نامشان تغییر می‌کرد.
بلوک ۶۳ در خیابان شهید نوربخش ۱۷ در محدوده مجتمع‌های ۵۱۲ محله ارشاد از آن بلوک‌هایی است که همسایه‌هایش همیشه از حال هم خبر دارند و گفت‌وگویشان فقط به یک سلام و علیک ختم نمی‌شود.
زهرا موسوی با کار‌های خیرش شناخته می‌شود؛ بانویی که با راه‌اندازی صندوق قرض‌الحسنه، دایر‌کردن بازارچه کارآفرینی، تهیه بسته‌های معیشتی و کمک به جهیزیه در محله سرشناس است.معتقد است هر کسی باید در حد توانش هوای دیگران را داشته باشد.
بابک گوهرزاده در دهه ۶۰ در کوچه‌پس‌کوچه‌های محله شهید‌بهشتی قد کشیده است؛ محله‌ای که هنوز هم برایش بوی گذشته می‌دهد. جالب‌ترین نکته برای بابک گوهرزاده، این است که با وجود گذشت سال‌ها، بافت محله تقریبا دست‌نخورده باقی مانده است.
سفینه ظریف‌قربانی خاطره روز برفی شب‌های سرد انقلابی را هرگز فراموش نمی‌کند؛ در حالی‌که مشغول مراقبت از بچه‌های خردسالش بود، همسرش، غلام بازمحمدی در نانوایی چهارراه شهدا کارمی‌کرد و آن روز در راهپیمایی درگیر شده بود.
سلطان‌مرادمیرزا حسام‌السلطنه از این حکمرانانی بود که در دوران حکومتش، با وجود همه کاستی‌ها و ستم‌هایی که مانند دیگرحکمرانان عصر ناصری در خراسان بر مردم روا می‌داشت، دست‌کم در برقراری امنیت کار‌هایی استوار کرد.
خاطره‌ای که روزهای منتهی به پیروزی انقلاب تعریف می‌کند، مربوط به ورود به زور تعدادی از نظامی‌های رژیم به مدرسه نواب برای یافتن اثری از اعلامیه‌هاست که البته موفق نشدند اما یکی از مأمور‌ها می‌خواست کتاب‌ها و قرآن‌ها را آتش بزند.
حبیب براتی‌گل‌خندان می‌گوید: نبش نسترن۱۱ یک ساندویچی باکیفیت بود که همه صف می‌کشیدند. معمولا یک‌ساعت در صف می‌ایستادیم تا نوبتمان شود؛ بچه‌هایم در همین صف دوست پیدا کردند و ما هم با پدر و مادرشان آشنا و دوست شدیم.
زندگی کاری‌ مهدی عبدی بیشتر بر فراز زمین معنا پیدا کرده؛ از پرواز با ارتفاع کم روی زمین‌های کشاورزی برای پاشیدن بذر و سم تا اطفای حریق هوایی جنگل‌ها. او از نسلی است که مجبور بودند بین آرزو‌های بزرگ و سختی‌های معیشت، راه خودشان را پیدا کنند.
محمدرضا کاظمی تعریف می‌کند: بین پروین اعتصامی ۱۷ و ۱۹ گاراژی قدیمی بود که مکانی برای شیطنت‌های بچگانه‌مان بود. هر زمان می‌خواستم پولی را پنهان کنم، میان آجر‌های دیوار گاراژ قایمش می‌کردم.