صندوق خاطرات - صفحه 8

عباس یزدپور، آتش‌نشان کوه‌نورد بعد‌از دو سال‌و‌نیم تمرین توانسته است طرح ملی «سیمرغ کوه‌های ایران» را کامل کند؛ پروژه‌ای دشوار که صعود به ۳۱‌قله مرتفع ایران را در خود دارد. او می‌گوید هر قله برایش یادآور یکی از مأموریت‌های آتش‌نشانی است.
حاج‌ حسن جوانشیر ۴۵ سال است که در یک مغازه یازده‌متری، با دادن گوشت مرغوب به دست مردم، راه صداقت را پیش گرفته است و روزگار را با برکت رزق حلال، سپری می‌کند.
این سه همسایه، هروقت کاری داشته‌اند، به کمک هم آمده‌اند؛ از مشکل مالی گرفته تا درست‌کردن خانه و جابه‌جایی. کسب‌وکارشان نیز همین‌جا‌ست و همسایه‌ها آنها را کاسبان مردم‌دار، باانصاف و بااخلاق محله می‌دانند.
سید‌محمد محمدی به‌عنوان یک خبرنگار و فعال خبری، همواره انعکاس‌دهنده مشکلات محله زندگی‌اش بوده و نقش بسیاری داشته است. شعار او داشتن محله و شهری بهتر و زیباتر با مشارکت همه شهروندان است.
ماجرا به روز جمعه‌ای برمی‌گردد که پهلوان‌حسن روی دور برد بود تا لحظه‌ای که تصمیم گرفت اخلاق پهلوانی را در میان گود به نمایش بگذارد و همه را مجذوب مرامش کند.
آقا‌یدالله تعریف می‌کند: وقتی به این محله آمدیم، با آنکه خانه‌های کمی ساخته شده بود و از جوی و جدول‌کشی کوچه‌ها خبری نبود، راسته کوچه ما چند‌نهال چنار کاشته شده بود. خودم هر روز قبل رفتن به سر کار، درخت‌ها را آبیاری می‌کردم.
صاحب اولیه خانه پریشانی، تاجری به‌نام نعیمی اهل نوغان بود. بعد‌ها در سال‌۱۳۶۷، پدرم که شیفته معماری خانه شده بود، آن را با مبلغ یک‌میلیون‌و‌دویست‌هزار تومان خرید. چند دانگ از خانه هم به نام مادرم ثبت شد.
اردیبهشت امسال اتفاقی برای علی رحمت‌نیا افتاد که هر وقت به آن فکر می‌کند از به‌خاطر‌آوردنش هم ناراحت و هم خوشحال می‌شود.
آقامجتبی می‌گوید: یک شب برای خوشحالی بچه‌ها، ملافه‌ای روی سرم کشیدم و در پادگان راه افتادم. به سرگروهبان کشیک که رسیدم، از ترس زبانش بند آمد و به طرف دفترش فرار کرد. او فردای آن‌روز گفته بود باید تعداد نگهبانان را دوبرابر کنیم!
آقا فرزاد می‌گوید: اوایل سکونت قبض آب برای ما نمی‌آمد. رد لوله را گرفتیم که به کنتور برسیم؛ رسیدیم به انشعاب اصلی که یک شاه‌لوله بود و به سمت قاسم‌آباد می‌رفت. به شرکت آب درخواست دادیم که گفتند: بعدا کنتور می‌گذاریم.
سال‌هاست در خیابان هاتف، سنتی شیرین و پربرکت جریان دارد؛ سنتی زنانه و از جنس مهربانی؛ کمک به دیگران و باور به برکت الهی. مادربزرگ‌ها، مادر‌ها و اکنون دختران و نوه‌ها این مسیر را ادامه داده‌اند.
بسیاری از همسایه‌های خیابان دلاوران‌۱۳ یکدیگر را می‌شناسند و احوالپرس هم هستند. نزدیک‌بودن آنها به مسجد سیدالشهدا (ع) باعث شده که خیلی وقت‌ها آنجا دور هم جمع شوند و برنامه‌های مختلف بریزند.
اتفاقی در کلاس سوم دبستان برای سهیلا پورغلام افتاد که بعد از ۲۷ سال وقتی یاد آن خاطره می‌افتد، دلش می‌لرزد. وقتی معاون مدرسه صدایش زد، ناگهان سکوتی سنگین در کلاس حاکم شد!
حسن اسماعیلی تعریف می‌کند: سال‌۱۳۵۴، پدرم زمینی در کوچه امام‌خمینی‌۸۵ خرید و آن را ساخت و به این خانه نقل مکان کردیم. آن زمان خیابان‌کشی فقط در کوچه‌های زوج امام‌خمینی (ره) انجام شده بود.
سه بانوی همسایه کوچه عباس‌آباد‌۷ مبنای رفاقتشان کار‌های خیر و جهادی است. آنها در‌خلال همین کار‌های خیر، دوست شدند و دوستی‌شان در حال حاضر خواهرانه است.
یکی از خاطراتی که محمدآقا فراموش نمی‌کند، برمی‌گردد به شش‌سال پیش؛ روزی که موقع خدمت، روی زمین چکی پیدا کرد به مبلغ ۸ میلیون‌تومان، رقمی که آن روز‌ها پول کمی نبود. محمد بعدتر فهمید او کاسب شناخته‌شده خیابان هفده‌شهریور است.
غلامعلی میرشکار سی‌سال قبل به محله نیزه پا گذاشت و حالاهر خاطره‌ای که برایمان تعریف می‌کند، حتی ردی از آن در چهره محله باقی نمانده و خانه‌های بتنی و آجری، جای درخت‌های توت و سقف‌های گنبدی را گرفته است.
خانواده بهرام چهار نسل است که در دریا و با دریا زیسته‌اند و روزی خود و خانواده‌شان را از دریا به خشکی آورده‌اند. کشتی برای آن‌ها به منزله خانه دوم بوده است و به جای زمین زیرپایشان.
در خیابان موسوی‌تبار ۳.۶ فعلی انبار بزرگ غله قرار داشت. این بنا با فاصله یک‌متری از سطح زمین، روی تعدادی پایه آجری ساخته شده بود. بیشتر اوقات با بچه‌ها در‌میان پایه‌های آن به بازی قایم‌باشک و کلوخ‌بازی مشغول می‌شدیم.
ربابه حسینی‌زرگری، به واسطه اشتغال همسرش در شرکت رازی، از نخستین ساکنان خانه‌های سازمانی، می‌گوید: آن ‌زمان، محله تربیت، بیابان و برهوت بود و به‌مرور و با سکونت افراد در شهرک‌های هم‌جوار، رنگ آبادی گرفت.