کد خبر: ۱۴۵۱۵
۰۱ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۱۰:۴۵
حسینیان‌مقدم برای دفاع از وطن، قانون و خانواده را دور زد

حسینیان‌مقدم برای دفاع از وطن، قانون و خانواده را دور زد

روزی که حسین حسینیان‌مقدم به جبهه اعزام شد، نه به سن قانونی برای اعزام رسیده بود و نه خانواده‌اش از این موضوع خبر داشتند. حسین فقط سیزده‌سال داشت که راهی جبهه شد و پانزده‌روز بعد، نامه‌ای نوشت و به خانواده‌اش خبر داد حالش خوب است.

روزی که حسین حسینیان‌مقدم به جبهه جنوب اعزام شد، نه به سن قانونی برای اعزام رسیده بود و نه خانواده‌اش از این موضوع خبر داشتند. حسین فقط سیزده‌سال داشت که راهی جبهه شد. حالا وقتی خاطرات سال‌های دفاع مقدس را مرور می‌کند، ذهنش پر است از نوجوان‌هایی که برای رسیدن به جبهه دست به هر‌کاری می‌زدند؛ از سیاه‌کردن صورت به‌جای ریش و سبیل تا دست‌بردن در شناسنامه.

حالا که سال‌ها از آن روز‌ها می‌گذرد و دوباره پای توپ و تانک دشمن صهیونیستی و آمریکایی به میان آمده، حسین‌آقای پنجاه‌و‌سه‌ساله که در محله مقدم ساکن است، همان شور نوجوانی را در خود احساس می‌کند و خاطره عجیب اعزام برایش زنده می‌شود.

 

دلم هوای رفتن داشت

حسین‌آقا متولد روستای خضری دشت‌بیاض در شهرستان قائن است. روستایی که بیشتر جوانانش در آن سال‌ها برای دفاع از کشور، یکی پس‌از دیگری، به جبهه می‌رفتند. حسین هم دلش هوایی شده بود و می‌خواست مانند دوستان و دو برادرش محمد و علی، سهمی در دفاع از کشورمان داشته باشد. او برایمان از آن روز‌ها این‌گونه تعریف می‌کند: وقتی می‌دیدم هر‌روز گروهی به جبهه می‌روند، بدون اینکه به والدینم حرفی بزنم سوار مینی‌بوس شدم و به قائن رفتم.

مسئول ثبت‌نام با نگاه به شناسنامه حسین می‌گوید سن داوطلبان باید هجده‌سال باشد؛ همچنین از والدین رضایت‌نامه داشته باشند. حسین تعریف می‌کند:، چون دو برادرم در جبهه بودند، پدر و مادرم با رفتنم مخالف بودند. هنوز به روستا برنگشته بودم که دوستم را دیدم. او وقتی از جریان باخبر شد، پیشنهاد کرد دو سال شناسنامه‌ام را بزرگ‌تر کنم و به‌جای امضای والدین، زیر رضایت‌نامه اثر انگشت بزنم.

به پدرم گفته بودند اسمش در لیست هست، اما خودش با این گروه نیامده

حسین با مداد، تاریخ تولدش را در شناسنامه دو سال بزرگ‌تر کرد. سپس از روی شناسنامه کپی گرفت و بعد از روی کپی، کپی دیگری تا خط‌خوردگی کمتر جلب توجه کند. با تکنیکی که برای دست‌کاری شناسنامه به کار برد، دوباره به آن مسئول در قائن مراجعه کرد.

مسئول اعزام وقتی نگاهش به او افتاد، گفت: تو همانی نیستی که چند ساعت قبل آمدی و رد شدی و برگشتی؟ حسین خجالت کشید و بیرون رفت. به فکرش رسید منتظر شود تا مسئول ثبت نام تغییر کند. نفر بعدی که پشت میز نشست، حسین دوباره کپی شناسنامه‌اش را نشان داد. او، چون حسین را نمی‌شناخت ایرادی نگرفت. نگاهش به انگشت جوهری حسین که افتاد، سرش را پایین انداخت؛ لبخندی زد و با این جواب که حسین جوهری بودن انگشتش مربوط‌به کار مدرسه است، قانع شد.

 

دور‌زدن خانواده برای رسیدن به جبهه!

حسین، بی‌خبر از خانواده، برای دوره آموزشی به قائنات رفت. خانواده‌اش که مطلع شدند برای پیدا‌کردنش به پادگان رفتند. او هم برای اینکه پیدایش نکنند از پادگان خارج شد؛ «پدرم فهمید آنجا هستم؛ چون اسمم ثبت بود. اما من خودم را نشانشان ندادم و از پادگان بیرون رفتم. بعد‌از تمام‌شدن دوره آموزشی ازطریق یکی از اهالی روستا به خانه‌مان پیغام دادم که در‌حال اعزام به جبهه هستم.»

قرار بود رزمندگان برای صرف ناهار در روستای آنها توقف کنند، سپس به مشهد بروند. او می‌دانست اگر به خانه برود، خانواده منصرفش می‌کنند؛ برای همین با آن اتوبوس نرفت. بلکه سوار ماشین سنگین شد، به گناباد رفت و از آنجا به رزمندگان اعزامی در مشهد پیوست.

او می‌گوید: خانواده‌ام از چند‌نفر کمک گرفته بودند تا من را از بین رزمندگان پیدا کنند، غافل از اینکه دستشان را خوانده بودم. پدرم وقتی من را پیدا نکرده بود، به‌سراغ مسئول اعزام رفته و از او پرس‌وجو کرده بود. به پدرم گفته بودند اسمش در لیست هست، اما خودش با این گروه نیامده. پانزده‌روز بعد، از جبهه برای خانواده نامه‌ای نوشتم و به آنها خبر دادم که حالم خوب است.»

این حال خوب برای حسین نوجوان در طول ۵ ماه خدمتش ادامه داشت.

 

* این گزارش سه‌شنبه یکم اردیبهشت‌ماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۵۵ شهرآرامحله منطقه ۷ و ۸ چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام