دفاع مقدس

دامادی محمود غلامی در ۱۷ سالگی حربه پدر بود تا او را از رفتن باز دارد، محمود تک پسر بود و از طرفی شب‌کوری‌اش مانعی بود برای اعزام. اما او رفت، عاشقانه رفت و اسیر شد.
فاطمه قمری مادر شهید محمد خسروی می‌گوید: محمد، همسر و ۴ فرزند داشت و در نیشابور زندگی می‌کرد با این وجود همیشه یک پایش در جبهه بود، هر وقت هم مرخصی می‌گرفت پیش من می‌آمد.
رمضان ۱۳۶۱ بود که مرتضی خادم الخمسه در عملیات رمضان در شلمچه بر اثر برخورد گلوله خمپاره شهید شد. رضا هم در ۱۶ سالگی و در حین غواصی در عملیات کربلای ۴ به‌دلیل لو رفتن عملیات در سال ۱۳۶۵ شهید شد.
همسرشهید می‌گوید: محمدرضا ارتشی بود و چندسالی در اهواز خدمت می‌کرد. تابستان که می‌شد، من را به شهرمان می‌فرستاد تا گرمای بیشتر از ۶۰ درجه اذیتم نکند. ولی بعد‌ها حاضر به ترک او نمی‌شدم و می‌گفتم: «من هم می‌مانم؛ مگر خونم از شما رنگین‌تر است؟».
خاطره عصمت سالاری به یکی از روزهای سرد زمستان در سال‌های جنگ برمی‌گردد؛ روزی که همراه مادرش برای خرید از خانه بیرون رفته بود و میان رفت‌وآمد مردم، چشمش به جوانی افتاد که کلاه و شال‌گردنی آشنا بر سر داشت.
شهید محمود اشرفی دوره آموزشی را در «رینه» گذراند و بعد از آن به ارومیه اعزام شد و تنها ۴ ماه در آنجا بود که در ناحیه «سِرو» در عملیات تامین جاده به شهادت رسید.
ستوان‌یار دوم سیدموسی فرزین‌فر با شروع جنگ تحمیلی عراق با وجود اینکه چهار فرزند داشت باز هم به جبهه رفت و به مدت هفت ماه در جبهه‌‏ها خدمت کرد تا اینکه در چهارمین اعزام خود در عملیات طریق‌القدس به شهادت رسید.
علی حناچیان بسیجی فعال ۷۶ ساله‌ای است که در دوران جنگ، پشت سنگر‌های جبهه، خدمات فراوانی برای پیروزی انقلاب و صدالبته جنگ تحمیلی، ارائه کرده است.
سیدمحمد مهدوی الحسینی از ۳۵ سالگی شعر گفته و بیشتر سروده‌هایش در قالب غزل است و حالا مجموعه اشعارش به حدود ۷ هزار بیت رسیده است. با این حال، هر بار که او را شاعر می‌خوانند، پاسخ یکسانی می‌دهد: «من شاعر نیستم؛ دلی ابیاتی می‌سرایم.»
بعد از عملیات خیبر تا سال ۱۳۸۶ هیچ نشانی از شهید محمد‌هادی سروی‌ها نبود و نامش در لیست مفقود‌الاثر‌ها قرار داشت. شهید قبل از رفتنش گفته بود: دوست دارم جایی شهید شوم که هیچ نشانی از من نماند.
معصومه‌ قادری کشیکی می‌گوید: هربار یکی از پسر‌ها می‌خواست جبهه برود، از زیر قرآن ردشان می‌کردم و از روز بعد به لنگه در چشم می‌دوختم تا شاهد برگشتنشان باشم. این داستان زندگی من از آغاز تا پایان جنگ بود.
از وقتی برادران سیدمحمد و سیدمرتضی حسینی شهید شده‌اند مادرشان هر سال سفره‌ای سر مزار آنها پهن می‌کرد و در آن شیرینی و سکه می‌گذاشت تا عید غدیر را با دو فرزند شهید سیدش باشد.
خواهر شهید می‌گوید: شهید امرالله فیضی با وجود اینکه کار ثابتی پیدا کرده بود و به‌عنوان نیروی شهرداری مشغول به کار شده بود به محض شنیدن زمزمه‌های دفاع مقدس همه چیز را رها کرد و به جبهه رفت. برادرم اولین شهید شهرداری شد.
سن رجب‌علی حبیبی زیاد نبود، اما بار‌ها گفته بود آن قدر می‌جنگد تا یا شهید شود یا پیروز میدان. برای همین هم بود که پدر و مادرش با اینکه پسر بزرگترشان هم همان زمان در جبهه بود گذاشتند، او هم برود.
نام شهیدان محمدمهدی و محمدحسین رضاییان امروز بخشی از هویت محله طرق مشهد است. هویتی که هرچند در گمنامی و ناشناخته بودن آن‏ها شکل گرفت، اما امروز همه طرقی‏‌ها از یادآوری نام دو قهرمان بسیجی خود به خود می‌بالند.
سید تقی شکری که خودش در جبهه حضور داشته با همراهی بچه‌های اطلاعات، ۲۰ دانشجو و ۶ کارشناس ارشد ادبیات فارسی، تا‌کنون ۴ هزار و ۵۰۰ دقیقه مصاحبه، ۱۸ هزار قطعه عکس و مقداری اسناد دفاع مقدس را جمع آوری کرده است.
رزمندگان دیروز هشت‌سال دفاع مقدس با حضور فعال در تجمعات شبانه و راه‌اندازی موکب می‌خواهند نشان دهند جنگ همان جنگ است، فقط شکل و شمایل خاکریز‌ها عوض شده است.
خاطره نوروز سال‌۱۳۶۱ و پهن کردن سفره هفت‌سین در خط مقدم همیشه در ذهن سیدمحمود حسینی ماندگار شده است اما دشمن دائم موقعیت آنها را هدف قرار می‌داد تا سرانجام بر اثر اصابت خمپاره سقف سنگر روی سرشان آوار شد.
صاحب‌جان صولتی، همسرشهید می‌گوید: دغدغه کمک به مردم در وجود محمدعلی پررنگ بود و همین روحیه بار‌ها پای او را به ماجرا‌های مختلف باز کرده بود، از وساطت برای وصلت جوان‌ها گرفته تا کمک به کم‌بضاعت‌ترها در محله.
شهید خادم آرمون در زمانی که راهی جبهه جنگ شد ۱۴ سال داشت. او رزمنده قابلی بود و با آنکه سنی نداشت وصف رزمش در جبهه به گوش اهالی محل رسیده بود. مادرش می‌‎گوید در آرمان‌های آرمون شهادت خواسته اصلی او بود.