کد خبر: ۱۵۲۳۹
۲۷ مرداد ۱۴۰۵ - ۰۹:۰۰
آزاده

داستان هدیه‌ای که علی قربانزاده را در اردوگاه عراقی‌ها دلگرم کرد

علی قربانزاده ۹ سال از بهترین سال‌های زندگی‌اش را در اردوگاه‌های عراق گذرانده است. او پیش از اسارت کلاه بافتنی با دست خط یکی از هم وطنان هدیه می‌گیرد که او را در اردوگاه دلگرم نگاه می‌دارد.

بیشتر از چهاردهه از روزی که یکی از کمک‌های مردمی در روز‌های دفاع مقدس به دستش رسید، می‌گذرد، اما هنوز هم وقتی از آن روز حرف می‌زند، حال و هوایش عوض می‌شود. همان کمک مردمی باعث شده است علی قربانزاده، جانباز پنجاه‌درصد ساکن محله امام‌خمینی(ره)، هر شب در مراسم اجتماع مردمی حاضر شود.

او حتی اگر مشغله‌های زندگی‌اش زیاد باشد و فرصت حضور در اجتماع را نداشته باشد، تلاش می‌کند حداقل برای نیم‌ساعت هم که شده در میان مردم حاضر شود. قربانزاده باور دارد همین حضور ساده می‌تواند پیام مهمی برای کسانی داشته باشد که امروز در خط مقدم دفاع از کشور ایستاده‌اند.

 

پشتیبان شما هستیم

۹ سال از بهترین سال‌های زندگی‌اش را در اردوگاه‌های عراق گذرانده است؛ پس دور از ذهن نیست که خاطرات روز‌های دفاع هنوز برایش زنده باشد. قربانزاده تعریف می‌کند: زمستان سال ۶۲ همان روز‌هایی که برای عملیات خیبر آماده می‌شدیم، هوا خیلی سرد بود. با خودمان لباس گرم برده بودیم، ولی سرما اذیت می‌کرد. یک روز در سنگر جمع شده بودیم که یکی از هم‌رزمانمان با بسته بزرگی وارد شد. وقتی بسته را باز کرد، دیدیم داخلش پر از کلاه و شال‌گردن دست‌بافت است.

هنوز هم اگر جایی یک کلاه بافتنی ببینم، یاد همان روز و آن نوشته می‌افتم

آنها می‌دانستند که این لباس‌ها جزو کمک‌های مردمی است. هرکدام از رزمندگان پوشاکی برداشتند، او هم یکی از کلاه‌ها را برداشت؛ «کلاه مشکی‌رنگی بود که بسیار ظریف بافته شده بود. وقتی خواستم آن را سرم کنم، متوجه شدم داخلش کاغذی قرار دارد.»

داخل کلاه با خطی زیبا و تحریری نوشته بود: «رزمنده عزیز، شاید از شما دور باشیم، اما دعای ما همیشه همراه شماست. محکم بایستید؛ یک ملت پشت سر شماست.»

 

امید برای روز‌های اسارت و شکنجه

همین چند کلمه، حال قربانزاده را عوض کرد؛ «وقتی نوشته را خواندم، اشک در چشمانم حلقه زد. کلاه را با غرور سرم کردم. حس و حال خوبی داشتم. آن روز تا شب مدام به کاغذ نگاه کردم و چندین‌بار متن آن را خواندم مطمئن بودم با دعای مردم، ما پیروز میدان خواهیم بود.»

بعد از چند هفته آموزشی، عملیات خیبر آغاز شد و قربانزاده در همان عملیات به اسارت درآمد؛ «کلاهم در همان بازجویی‌ها و جابه‌جایی‌های روز‌های اول اسارت گم شد، و حتی آن دست‌خطی که در جیبم نگه داشته بودم، دیگر همراهم نبود. ولی من آن نوشته را از یاد نبرده بودم.»

او در دوران اسارت، همان روز‌هایی که زیر بار شکنجه و کتک نیرو‌های بعثی بود، با یادآوری همان متن دلش قرص می‌شد؛ «هنوز هم اگر جایی یک کلاه بافتنی ببینم، یاد همان روز و آن نوشته می‌افتم.»

قربانزاده می‌گوید آن کلاه هیچ‌وقت پیدا نشد، اما همان هدیه ساده و چند خط نوشته، حال روحی او را تغییر داده بود؛ «به همین دلیل همیشه در بین دوستان و خانواده می‌گویم که حضور مردم در اجتماع مردمی چقدر می‌تواند به کسانی که در خط مقدم مبارزه با دشمن هستند، دلگرمی بدهد.»

او ادامه می‌دهد: شاید برای کسی که از بیرون نگاه می‌کند، حضور در یک اجتماع خیلی ساده باشد، اما برای کسی که در شرایط سخت قرار دارد، همین که بداند مردم پشت سرش هستند، خیلی ارزش دارد.

 

* این گزارش سه‌شنبه ۲۷ مردادماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۷۰ شهرآرامحله منطقه ۷ و ۸ چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام