در آلبوم خاطرات حماسه و ایثار محله لشکر، نام شهیدمحمدعلی گوهری همیشه میدرخشد. او در کوران عملیات خیبر در جزیره مجنون ناپدید شد و ۱۳ سال مهمان هور بود تا اینکه در روز عاشورای سال۷۵ پیکرش به خانه برگشت.
روزی که حسین حسینیانمقدم به جبهه اعزام شد، نه به سن قانونی برای اعزام رسیده بود و نه خانوادهاش از این موضوع خبر داشتند. حسین فقط سیزدهسال داشت که راهی جبهه شد و پانزدهروز بعد، نامهای نوشت و به خانوادهاش خبر داد حالش خوب است.
کربلای۴ که تمام میشود، به خانوادههای رزمندهها یکییکی زنگ میزنند برای رساندن خبر سلامتی، تلفن خانه حسن و مسعود عامری، اما زنگ نمیخورد. برادرها، هیچ خبری از آنها ندارند.
نزدیک به یک ماه بینام و نشان، روی تخت بیمارستان مانده بود که پرستارش اسم همه گردانها را روی یک تکه کاغذ مینویسد و نشانش میدهد، انگشتش که روی لشکر ۷۷ میماند، تازه میفهمند مشهدی و همسایه امامرضا (ع) است.
مشهد تا سال۱۳۶۳ جایی به نام معراج شهدا نداشت. در این سال، سپاه در ابتدای شهرک امامهادی (ع)، دور میدان معراج، ملکی را اجاره کرد و این شهر مثل برخی شهرهای کشور صاحب معراج شد.
معصومه سبکخیز همسر شهید بروسی میگوید: وقتی سپاه شکل گرفت اوستا عبدالحسین دیگر وقت سرخاراندن هم نداشت.بعد از شروع جنگ دیگر همیشه در جبهه بود و همراه با آیتالله خامنهای و شهیدچمران و شهیدرستمی در کردستان خدمت میکردند.
مرتضی نعیم متولد سال۶۹، با شرکت در یک دوره غرب شناسی با انجمن راویان فتح آشنا میشود و پس از گذراندن دوره آموزشی روایتگری، با کاروانهای راهیان نور همراه میشود.
شهیدحسن علیمردانی، فرمانده قرارگاه کربلا، سرداری است که زیر باران آتش ایستاد و چتری بر سر نگرفت؛ او کسی است که امام با شنیدن وصف رشادتهایش فرمود: «تنگه چزابه را تنگه علیمردانی بگویید.»
محمدرضانیکرو پدر شهید است و خانهاش را برای برگزاری مراسم عروسی و روضه در اختیار بسیاری از همسایگانش قرار میدهد. به قول خودش چراغ خانهاش از رفتوآمد و حضور مهمانها همیشه روشن است.
شهید عباس دهقان مشغول سنگرسازی بود که حمله هوایی شد، یک ترکش به دستش خورد و دستش را قطع کرد. دستش همانجا در جبهههای سومار جا میماند و خودش را به بیمارستان میرسانند.
حجتالاسلام والمسلمین علی شجاع امام جماعت مسجد صاحبالزمان (عج) در محله آب و برق مشهد از سالهای پیش از انقلاب با اهالی مسجد همراه بوده و در فعالیتهای گوناگون مسجد شرکت داشته است.
شهید عبدالصالح امینیان وصیت کرده بود عکسش به دست امام برسد و ایشان هم برایش دو رکعت نماز بخواند. این موضوع محقق نشد تا زمانی که رهبری به منزلمان تشریف آوردند. او ادامه میدهد: حضرت آیتالله خامنهای این خواسته شهید را برآورده کرد.
عبدالمجید کمالی تنها ۱۷ سال داشت که عازم جبهه شد و بعد از جریان آزادسازی خرمشهر در مسجد این شهر در سال ۱۳۶۱ به شهادت رسید. دو برادر دیگرش هم رزمنده بودند به طوری که یکی ترکش خورد و آن یکی شیمیایی شد.
شهید محمدتقی رضوی با جمعآوری تعدادی لودر و بولدوزر و غلتک، بنای کار مهندسی–رزمی را میگذارد و برای اولین تجربه جاده نظامی اندیمشک– حمیدیه را احداث میکند.
محمد خلیلنژاد جانباز ۷۰ درصد جنگ تحمیلی میگوید: سال ۶۱ در عملیات رمضان مسئول گروه تخریب در محور امام رضا (ع) شهر خرمشهر بودم و همان جا پاهایم را از دست دادم.
غدیر رضایی یکی از پیشکسوتان و ورزشکاران نام آور مشهدی است که در رشتههای دوچرخهسواری، دو و میدانی، وزنهبرداری، بسکتبال و... فعالیت کرده است. او یکی از جانبازان هشت سال دفاع مقدّس است.
حمید جهانگیرفیضآبادی از اولین دیدارش با شهیدبرونسی میگوید، دیداری که بعد از سالها هنوز در ذهنش رنگ نباخته و گویای سادهزیستی شهیدبرونسی است.
محمدمهدی فنایی حلاج سلیمی، ساکن محله صاحبالزمان (عج)، ۱۴ ساله بود که با دستکاری شناسنامهاش به جبهه رفت و حالا جانباز بودن یادگار آن روزهای اوست.
سال۹۰ بالاخره پیکر شهید ابراهیم قائمی پیدا شد، اما چون قابل شناسایی نبود، به عنوان شهیدگمنام در دانشگاه علامهطباطبایی تهران به خاک سپرده شد؛ همان روزها خیلی اتفاقی نمونهDNA والدین هم ثبت و مقدمهای شد برای شناسایی.
فاطمه معلم، مادر شهیدمحمدرضا رخی، بهتنهایی خانواده شهیدی است که به دیدارش رفتیم. شهادت محمدرضا برای مادر، تنها داغ فرزند نبوده است. اما داغ او انگار جور دیگری است که خواهران و برادران بیخواست خود رفتند و محمدرضا انتخاب کرد.