غلام ریسمانتاب کار تذهیب را در چهار سالی که در جبهه بود هر بار بعد از خواندن قرآن انجام میداد، به طوریکه بعد از تمام شدن جنگ، آثار هنریاش را از جبهه برای خانواده سوغات میبرد!
مرکز بهداشت شهید ذاکری که چند سالی است با احداثش یکی از مهمترین نیازهای مردم همتآباد و اطراف آن را برطرف کرده است، اقدامی که از سوی این مادر ایثارگر انجام شده است.
عنایتالله اخگر، مداح ۴۵ ساله محله عبادی، با تشویق مادر و استادانش مسیر مداحی را با علاقه پیمود و حدود ۱۱ سال قبل مجمعالذاکرین را راهاندازی کرد تا با آموزش و برگزاری مراسم مذهبی، افراد دیگری در این راه پرورش یابند.
خدیجه خاتون فرید باغشاهی سه فرزندش را تقدیم این انقلاب کرده است. علی و حسن هر دو مفقودالاثر بودند و در ۱۹ سالگی آسمانی شدند. حسین، اما شهید دیگر این خانواده که جانباز ۷۰ درصد بود و بر اثر جراحات جنگ از پا درآمد.
سیدجعفر هاشمیمهنه در ایام کودکی کل قرآن را با اهتمام مادرش فرا گرفت و در حالیکه هنوز ۱۳ سال بیشتر نداشت، وارد مبارزات انقلابی شد و به پیروان امام خمینی (ره) پیوست؛ در ۱۵ سالگی وارد جبهههای جنگ شد.
پدر و مادر شهید کریمزادگان ۸ سال درانتظار پسرشان بودند و حالا به یادش پذیرای پاتوق دخترانه مسجد محله هستند.
نشان خیبر، بدر و مرصاد را بر سینهاش چسباندهاند. میگوید مرصاد و منافقانش از همه بدتر بودند. زندان ساواک را هم با طالقانی همسلولی بوده است. این خاطرات حاج حسین دوستدار است.
زهرا بهادری، همسر سردار شهید بابا رستمی است. او میگوید: شهید تنها فرزند خانوادهاش بود و برای همین پدر و مادرش به دلیل علاقه زیادی که به او داشتند، نام «بابا» را برایش انتخاب کردند.
بیبیصدیقه حریربافان مادر شهید غلامرضا خدایاری میگوید: سهماه پس از اعزامش ارتباطمان قطع شد و این انتظار ۱۲سال طول کشید. اولش همه میگفتند اسیر شده. هر روز تصاویر شهدا را نگاه میکردم شاید رضا را میان انبوه جمعیت ببینم.
در جزیره مجنون به دلیل پوشیده بودن زمین از آب یا خاک نرم معمولا کمتر گلوله و ترکش به رزمندهها اصابت میکرد و بیشتر مجروحیتها ناشی از موج انفجار بود.
مادر غلامرضا خوب به یاد دارد که بعد از اطلاع از شهادت پسرش، تنها چیزی که در مشتش گره کرد و ساعتها آن را بویید و بوسید یک تکه زنجیر و پلاکی بود که عطر تن غلامرضایش را داشت؛ اشیایی که حالا میتوانست نور چشمان پر اشک مادر باشد.
علی مزدستان حدود ۱۰ سال است که ساکن مشهد و محله فاطمیه است. الان هم در پایگاه بسیج سیدالشهدای مسجد الزهرا فعالیت میکند. حاج علی جانباز است که ۲۷ بار چشمش و چهار بار هم بدنش را عمل کرده است.
مسیر مشهد تا تهران را با دوچرخه آن هم با یک دست یا یک پا پیمودن، چقدر سخت است، نمیدانم! اما حسین مؤیدیان و ۴۸ نفری که با او همسفر بودند با وجود جانبازی و معلولیتی که دارند ۶ سال است که این مسیر را میپیمایند.
قدیم، اسم کوچههای این محدوده از محله فاطمیه، چیز دیگری بود؛ مثلا کوچه شهیدعلی قدمگاهی، معروف بود به «لاله». دوران جنگ، وقتی جوانهای محله یکییکی شهید میشدند، اسم کوچهها هم به نامشان تغییر میکرد.
روایت محمود نظامدوست، قصه مردی است که زمانی از مرز مرگ عبور کرد، اما هر بار با تعهدی پررنگتر برگشت؛ مردی که زندگیاش شاهدی زنده بر تاریخ انقلاب و دفاع است حتی یک بار مجروح شد، اما به اشتباه خبر شهادتش به خانه رسید.
حاج نوروز خیابانی پدر شهیدکاظم خیابانی میگوید: کاظم ۱۸ سال بیشتر نداشت که ساکش را برداشت و راهی جبهه شد. همیشه میگفت: پدر، با سرنوشت من بازی نکنید، اجازه دهید به جبهه بروم و خودم سرنوشتم را رقم بزنم.
مطالعه زندگینامه شهدا، جانبازان و آزادگان از کتابهای موردعلاقه ریحانه قشونی است، بهطوریکه تاکنون بیش از ۱۵۰ کتاب در این حوزه خوانده است. او یکی از اعضای ثابت کتابخانه هجرت است و در برنامه «معرفی کتاب» با کتابخانه همکاری میکند.
زمستان بیرحم کوههای غربی، جایی که نفسها هم در سینه یخ میبندد، هم نتوانست عزم ابوالقاسم نهاوندی را برای دفاع از میهن بشکند؛ معلمی که روزی شهردار بود و ندای امام و عشق به وطن، او را از پشت میز مدیریت به سنگرهای جنوب و قلههای یخزده غرب کشاند.
دکتر اعتضادی مدیر مجموعه درمانی امام زمان (عج) در یکی از محلههای قدیمی و محروم مشهد است. این یکی از افتخارات دکتر است. از افتخاراتش حضور در خط مقدم است. میگوید: در عملیات طریق القدس و عملیات کوههای ا... اکبر خوزستان و فتح بستان جراح خط مقدم بودم. فکر کنید آدم بین گلوله و آتش و مرگ بخواهد جراحی هم بکند آن هم داخل کانتینر.
محله شهیدقربانی مشهد سالهاست با نام این شهید پیوند خورده است. او بهخاطر شخصیت آرام و احترام به دیگران خاطره یک هممحلهای خوب را از خود برجا گذاشته تا جایی که اگر کمی در خاطرات محله دقیق شویم، نام و یاد او هنوز در یادهاست.