از خانواده یازده نفره شهید رخی تنها مادر مانده است
همراه شدیم با جمعی از مسئولان شهرداری که دست دلهایشان را گرفته بودند تا ببرند پیش دل خانواده «شهیدمحمدرضا رخی». به خانهای کوچک در محله شهیدرجایی که رسیدیم، درِ کوچک هنوز کاملا باز نشده بود که بلند شنیدیم؛ «بفرمایید» ... شما هم بفرمایید. معلوم نیست چه سِرّی است در خانه شهدا که هر چند کوچک، برای همه در آن جا پیدا میشود.
لبخندی که هر لحظه پررنگتر میشود
یکییکی وارد اتاق میشویم و هرکدام در گوشهای برای خودمان جایی پیدا میکنیم. بعد نوبت به پدر دو شهید میرسد و به دنبال آنان بچه محل جانباز و آزادهای، که سربرسند و در گوشهای از آن فضای کوچک و صمیمی جایی برای خود پیدا کنند. نگاهم به لبخند مادر شهید است که هر لحظه پررنگتر میشود.

عرض ادب و ارادت
هنوز ننشستهایم، به رسم صفای چنین آدمهایی، استکان چای، ظرفهای میوه و شیرینی دست به دست میشوند. مهدی حجتی، کارشناس فرهنگی اداره ناحیه۳، همزمان شروع میکند به معرفی حاضران به یکدیگر و بعد نوبت به برجی میرسد تا به نمایندگی از مسئولان شهرداری منطقه ابراز احترام و محبت کند به مادر شهید و چند کلمهای هم بگوید از تمام شهدا و حقی که به گردن ما دارند و اینکه بزرگترین حقشان این است که در هیچ حالی و زمانی فراموششان نکنیم.
خانوادهای یک نفره
فاطمه معلم، مادر شهیدمحمدرضا رخی، بهتنهایی خانواده شهیدی است که به دیدارش رفتیم. همسرش چند سالی است که از دنیا رفته است. البته شهادت محمدرضا برای مادر، تنها داغ فرزند نبوده است. اما داغ او انگار جور دیگری است که خواهران و برادران بیخواست خود رفتند و محمدرضا انتخاب کرد.
از مادر شهید بشنوید: خداوند پنج پسر وچهار دختر به من و شوهرم بخشید. یکی از دخترهایم در ۳۷سالگی به دلیل ابتلا به سرطان فوت کرد. دو پسر ۱۸ و ۲۰ سالهام در تصادف جان باختند و یک پسرم هم در کودکی به علت بیماری از دست رفت. محمدرضا هم اولین فرزندم بود که شهید شد.
آغاز شهید
برای شنیدن از شهید تا آغاز زندگی مادری عقب میرویم که به نظر کوه میآید از این همه بار غم بر دوش و خمنشدن و هنوز لبخندزدن. آدم میخواهد بداند شهدا حاصل چگونه زندگی کردن چهجور آدمهایی هستند. فاطمه معلم متولد۱۳۲۵ در شهرستان تربتجام است. در کودکی همراه خانواده برای زندگی به روستای فیضآباد در دو فرسنگی مشهد میآید. سال۱۳۳۹هم در ۱۴سالگی ازدواج میکند.
میگوید: مادربزرگ پدریام حافظ قرآن بود و پدرم مداح و روضه خوان. پدربزرگ پدریام، شیخ محمدحسن و پدرانش نسلاندرنسل ملّا بودند و کارشان آموختن قرآن به کودکان. نام خانوادگیاش نتیجه همین قصه است. ماموران ثبت احوال از کار شیخ محمدحسن میپرسند و او میگوید که به بچهها قرآن یاد میدهد و ماموران پشت شناسنامهاش مینویسند؛ محمدحسن معلم. از او میخواهم برگردد به مکان و لحظه تولد محمدرضا و بعد در چند جمله ما را هم به آنجا ببرد. لبخندی میزند و با کمک مادرش که آنجا نشسته شروع میکند: روستای فیضآباد، سال۱۳۴۲، درست سر ظهر، داشتند اذان میگفتند که بهدنیا آمد، در خانه با کمک قابله. آن روزها امکانات الان نبود.

مهاجرت به مشهد
محمدرضا پنج ساله است که به مشهد مهاجرت میکنند، به خیابان احمدآباد فعلی. البته آن زمان هنوز حومه شهر بود با خیابانهای خاکی و خانههای گنبدی. ساکن میشوند در خانه باغی استیجاری، پدر شهید که کاری در توربین برق میگیرد، زمینی کوچک در منطقه قلعه ساختمان قدیم و شهرک شهیدرجایی این سالها میخرد و در آن خانه خودشان را میسازند. همان خانهای که محمدرضا روزی ساک به دوش از درش خارج شد و دیگر بازنگشت.
شناسنامهای که کوچک به نظر میرسید
محمدرضا را از ۶ سالگی به کلاس قرآن میفرستند. مادر شهید از علاقه او به قرآن و سالهای تحصیلش اینطور میگوید: هفت، هشت ماه بیشتر طول نکشید که خواندن قرآن را فراگرفت. راهنمایی را که تمام کرد، چون شهرک رجایی مدرسه راهنمایی نداشت به دبیرستان سیدجمالالدین در خیابان تهران (امام رضا (ع)) رفت. فقط یکبار من را مدرسه خواستند. وقتی رفتم کلی از درس و اخلاقش تعریف کردند و گفتند: شناسنامهاش را بیاورید تا اسمش را بنویسیم برای معلمی. شناسنامه را که دیدند باورشان نمیشد که سنش اینقدر باشد، از روی رفتارش فکر کرده بودند خیلی بزرگتر است و ما شناسنامهاش را کوچک گرفتهایم.
محمدرضا در نوجوانی به مدرسه اعلامیه میبرد اما لو میرود و توسط مسئولان مدرسه با زنجیر به شدت کتک میخورد
هزینه سنگین انقلابیگری یک نوجوان
روزهای مدرسه همواره برای محمدرضا با تحسین و احترام همراه نبود. روزهای مبارزه که رسید، همراهی با انقلاب را از کلاسهای درس شروع کرد، با بردن مخفیانه اعلامیههای امام به مدرسه و پخش بین دانشآموزان. هزینه سنگینی میپردازد نوجوانی محمدرضا بابت این بودن و ماندن در مسیر انقلاب. اعلامیهها لو میروند، توسط مسئولان مدرسه با زنجیر به شدت کتک میخورد و از روی دیوار مدرسه فرار میکند. آن سال او را مردود میکنند. مادرش، اما طوری از این خاطره میگوید که انگار فرزندش در بزرگترین دانشگاه قبول شده است.
یک انقلابی تماموقت
حالا محمدرضا یک انقلابی تماموقت است. دوستان هممحلهای و همتیمیهای فوتبالش را دسته میکند و به تظاهرات میبرد. روزها در خیابانها و شبها روی پشت بامها فریاد «ا... اکبر» سرمیدهد.
روزهای تثبیت انقلاب
انقلاب پیروز شده است، روزهای تثبیت فرارسیده. محمدرضا و دوستانش چوب به دست از محله نگهبانی میدهند. شبهای سرد زمستان لاستیک آتش میزنند و تا صبح کنار آن مینشینند به نگهبانی تانکرهای نفتی که باید بین مردم توزیع شود. کمی بعد اول امیرآباد سنگری میسازند. حالا تفنگ هم دارند و گشت شبانهشان فراتر از محله رفته است.
عجیب تودار بود
مادر شهید آن روزها را اینطور بهیاد میآورد: هیچوقت خانه نبود، نمیدانم کجا میرفت و چهکار میکرد؛ یکبار آمد خانه و گفت: تا چند ساعت بعد یک نفر یک امانتی میآورد، آنها را بگیر و بعد یکی دیگر میآید و اسم رمزی را که یادت میدهم میگوید و شما امانتی را به او بده. او ادامه میدهد: وقتی امانتی را آوردند دیدم چند اسلحه است، مرتب با دوستانش از همین پایگاه مهرآباد اسلحه خارج میکردند، اسلحهها را عقب وانت زیر هیزم مخفی میکردند و نمیدانم کجا میبردند. گروههای سیاسی و مسلح مخالف زیاد بودند و محمدرضا مخفیانه اینکارها را میکرد، اگر میفهمیدند حتما ترورش میکردند.
معلوم بود مسئولیت دارد، اما هیچوقت به ما نمیگفت. شبها چندین دفتر و مدرک که آرم سپاه داشت به خانه میآورد و تا دیروقت روی آنها کار میکرد، از هیچ کارش سردرنیاوردیم؛ استاد هنرهای رزمی هم بود که ما تازه بعد از شهادتش فهمیدیم.
روزهای جنگ
جنگ که شروع میشود، نقش محمدرضا هم پررنگتر میشود. او مسئول آموزش نیروی بسیج مسجد صاحبالزمان (عج) میشود. نیروها را آموزش نظامی میدهد، سازماندهی میکند و به جبههها میفرستد. مرتب به مقر سپاه در خیابان ملکآباد میرود و با فرماندهان رفتوآمد دارد، اما دوستانش و خانوادهاش دقیقا نمیدانند که او چکاره است.
در صف نایستید
روزهای جنگ که طولانی میشود و کوپنها در زندگی مردم فقیر مناطقی مانند محله او و محله دیگر نقش پررنگی پیدا میکنند، شرکت تعاونیها هم برای نظارت بر توزیع اجناس کوپنی برپا میشوند. محمدرضا مسئول شرکت تعاونی محل هم میشود. فاطمه معلم روایتی متفاوت دارد از این قصه: بین خانوادهاش و دیگران تبعیضی قائل نمیشد، حتی اجازه نمیداد برویم و مثل بقیه در صف بایستیم. میگفت: دشمنان وقتی این صفهای طولانی و سختی مردم را ببینند شاد میشوند؛ و بالاخره جبهه زمستان سال۱۳۶۲، محمدرضا حالا از اعضای کادر سپاه است. طاقتش، اما دیگر طاق شده از پشت جبهه ماندن. ماموریتی برای بازدید از مناطق جنگی و دیدن خرابیهای شهرهای مرزی و زندگی دشوار مردم آنجا زیر بمباران و هزار جور ناامنی دیگر، بدجوری حالش را خراب کرده است. ساکش را برمی دارد و از همه حلالیت میطلبد و یک ماه و نیم مانده به بهار۱۳۶۳ برای نخستین بار و آخرین بار به جبهه میرود.
* این گزارش در شماره ۴۱ شهرآر محله منطقه ۶ مورخ ۲۳ بهمن ماه سال ۱۳۹۱ منتشر شده است.