دفاع مقدس - صفحه 10

شهید رضائیان در زمان حضورش در جهاد سازندگی آب شرب را به شهرستان خواف رساند. حضورش در جبهه، بیشتر جنبه تحقیقاتی داشت، اما در خط مقدم بود. او در عصر هشتم خرداد ۶۵ روی جزر‌و‌مد اروند به شهادت رسید.
اشرف محمودآبادی، بانوی بسیجی محله راه‌آهن در دوران جنگ از تهیه و بسته‌بندی خوراک و پوشاک موردنیاز رزمنده‌ها تا خبررسانی شهادت رزمندگان را برعهده داشت.
شهید سیدمهدی خورشیدی معروف شده بود به سید صدپاره‌تن! بعد از دوسه‌ عمل سنگین هنوز از دستش عفونت خارج می‌شد. باز هم رفت جبهه و تازه سال نو شده بود که چشمش را از دست داد.
سیدمحمدابراهیم اصغرزاده‌موسوی؛ بازیگر فیلم «مهاجر» حاتمی‌کیا و مستندساز مطرح کشورمان ۲۳ بهمن ۱۳۸۰ در حالی که برای تصویربرداری فیلم مستندش درباره مادر شهدای جاویدالاثر به خرم‌آباد می‌رفت، بر اثر سقوط هواپیما به آسمان عروج کرد.
محمدمهدی جوان بامعرفتی بود که مرام جوانمردی و لوطیگری داشت و وصیت کرد بعد از شهادتش هرچه را دارد، به بچه‌های جبهه و جنگ ببخشند، حتی موتوری که سال‌ها در جبهه مجروح جابه‌جا می‌کرد.
غلامرضا حیدرزاده هنوز دوست دارد سرمای استخوان‌سوز کردستان را به خاطر خدا تحمل کند. می‌گوید: دلتنگ کردستان است. آماده است لباس رزم بپوشد و به میدان مین برود و آنها را دانه‌دانه با دست‌هایش بردارد.
دفعه اول خبر شهادت مصطفی هاشم‌زاده را دادند اما بعد او را درمیان زخمی‌های بیمارستان امام‌رضا(ع) یافتند، دفعه دوم اما از‌ طریق برادران سپاه متوجه شدند در عملیات کربلای‌۴ به آرزویش رسیده است.
محمدرضا طوسی پزشکیاری بود که مجروحان بسیاری را با کمترین امکانات مداوا کرده بود. خودش هم در همان بحبوحه مجروح شد و شنوایی گوش راستش را براثر انفجار از دست داد و ردی از جنگ برای همیشه در زندگی‌اش باقی ماند.
عباس رجب‌پور، جانباز ۷۰ درصد محله آوینی می‌گوید: نمی‌دانستم جبهه کجاست، کت‌وشلوار پوشیدم و رفتم. جانبازی‌ام، یادگار عملیات والفجر سال ۶۴ است. آن روز‌ها کامل مردی چهل‌وپنج‌ساله بودم.
محمدرضا تقی‌پور که بیشتر سال‌های جوانی‌اش را در جنگ گذرانده و جانباز شده، رزمی‌کار و مقام‌دار رشته‌های تیراندازی و کوهنوردی است. او کار فرهنگی و خادمی مسجد را به تمام مشاغل رده بالا به ترجیح داده است.
حسین نظری می‌گوید: مسجد جوادالائمه (ع) در گلبرگ ۸ محل اعزام رزمندگان و پاتوق بچه‌بسیجی‌های محله و ستاد پشتیبانی دوران جنگ‌تحمیلی بود. خاطرات آن روز‌ها یک طرف، جشن پتوی ما هم یک‌طرف.
اعظم بصیر می‌گوید: برادرم(شهید بصیر) یک‌ماه پیش از شهادتش به خانه آمد و رو به مادر کرد و گفت: از شما خواسته‌ای دارم. مادرم هم گفت: «جانم را بخواه محمدحسین، نه نمی‌گویم.» او گفت: همه رفقایم شهید شده‌اند تا تو رضایت ندهی، من شهید نمی‌شوم!
تاریخ تولد و شهادت «مهدی گلباریان‌طرقی» فقط چهار روز اختلاف دارد. او که در ۲۲ بهمن ۱۳۴۲ متولد شده بود، در ۲۶ بهمن ۱۳۶۱ در منطقه فکه به شهادت رسید؛ شهادتی که مادر این‌گونه توصیفش می‌کند: «بچه‌ام خالص و مخلص رفت.»
«محمدیوسف امیربیگ» هشتادوپنج‌ساله، هر روز با شنیدن صدای هر اذان، سوار بر دوچرخه‌اش به مسجد امام‌حسن‌مجتبی (ع) می‌رود تا ادای فریضه کند.
عادله خانم می‌گوید: روزی که پسرم سید‌مهدی آمد و گفت می‌خواهد به جبهه برود، پدرش مخالفت نکرد و به او افتخار کرد و وقتی هم که به شهادت رسید، با همه دل‌شکستگی صبوری کرد و معتقد بود ایستادن در‌برابر ظلم وظیفه است.
علیرضا حسینی‌محراب می‌گوید: پس از انقلاب پدرم در مسجد رضوی بولوار امت عضو بسیج شد و سال ۱۳۶۱ هم توسط شهید کاوه لباس پاسداری به تن کرد. پس از آن بود که مرحله به مرحله پدرم در جبهه فعالیت کرد.
علیرضا قبل از اینکه راهی جبهه شود، رفت عکاسی و یک عکس انداخت با لب خندان. سفارش کرد اگر شهید شدم، این عکسم را بگذارید تا همه بفهمند من با رضایت خودم و لب خندان رفتم.
دوران کودکی جواد شادفر مصادف با ایام جنگ بود و از قضا خانواده او در این دوران تلفن داشتند. شماره تلفن خانه آنها در جبهه بین رزمندگان اعزامی از محله دست‌به‌دست می‌شد و به نوبت برای احوالپرسی خانواده‌هایشان تماس می‌گرفتند.
احمد‌ سوداگر هشت سال از دوران سی ساله خدمت در نیروی زمینی ارتش را در جبهه و در واحد مخابراتی گذرانده است. ارتباط گردان رزمی‌۱۵۳ لشکر‌۷۷ بر‌عهده احمدآقا بوده تا پیام‌های لجستیکی را از آبادان به مشهد ارسال کند.
محمدرضا، برادر شهید بیابانی می‌گوید: با مادرم از راه‌آهن رجبعلی را بدرقه اهواز کردیم. چیزی از پایان دوره سه‌ماهه دوم حضورش نگذشته بود که خبر شهادتش را آوردند. مادرم که نان‌آور خانه‌اش را از دست داده بود، حتی زبانش به گلایه باز نشد.