دفاع مقدس - صفحه 11

حسین قاسم‌خانی می‌گوید: نزدیک‌ترین فرد به خواهرم، من بودم. تکیه‌کلامش رسیدگی به نیازمندان بود! گاهی به او می‌گفتم «پس برای خودتان چی؟ دست‌کم شرایط زندگی‌تان طوری باشد که راحت باشید!»، اما زیر بار نمی‌رفت و به زندگی ساده خودش راضی بود.
خانواده‌ فاضلی قصه فراقی سی‌وسه‌ساله دارند. داغ شهید جواد فاضلی چهارده ساله که هنوز هیچ نشانی از او نیست و خانواده منتظر پلاکی، تکه‌استخوانی یا نامه‌ای برای پایان همه چشم‌انتظاری‌هایشان هستند.
به‌محض ورود به منطقه متوجه کمین نیرو‌های عراقی می‌شوند. راننده می‌گوید اینجا چه خبر است؟ شهید محمدمهدی حمیدی در جواب وی می‌گوید: عروسی است! و در همان لحظه ترکشی به گردنش اصابت می‌کند.
عباسعلی اولین شهید خانواده پیروی است که در هجده‌ سالگی راهی جبهه شد. همو هم بهانه رفتن جعفر و محمدعلی به جبهه بود، بهانه‌ای که در جمله «نمی‌خواهیم تفنگ برادرمان روی زمین بماند» خلاصه می‌شود.
حسین کارآزما تا قبل از شهادت سه مرتبه عازم جبهه شده بود و در ۴۳ سالگی (سال ۱۳۶۵) که صاحب ۱۰ فرزند قد و نیم قد بود، خود را از حضور در جبهه محروم نکرد.
بی بی کبری ثابتی می‌گوید: به بهانه تحویل کاموا به منزل شهید فاضل الحسینی می‌رفتم و از او که در ساخت نارنجک دستی مهارت داشت؛ تعدادی نارنجک تحویل می‌گرفتم و به شهرستان های اطراف مشهد از جمله تربت حیدریه و قوچان می بردم.
محمدعلی متقیان، جانباز دفاع مقدس و مبارز انقلابی ۵۰ سال است ساکن و از کاسبان محله گاز و خیابان آیت‌ا..عبادی است و اهالی محل از او و ۱۴فرزندش به نیکی یاد می‌کنند.
شهید حسن آرام حائری با فرمان امام خمینی (ره) جزو اولین نفراتی بود که در تشکیل بسیج مشارکت کرد و در ادامه برای دفاع از میهن اسلامی در جبهه‌های دفاع مقدس حاضر شد.
همه می‌دانستند نفس‌ام‌البنین‌خانم به نفس محمد، بند است و اگر یک روز او را نبیند، دوام نمی‌آورد. اما بازی روزگار شرایط دیگری را برایش رقم زد و هر‌دو پسرش را از او گرفت. او حالا سال‌هاست با محمد زندگی می‌کند و هر شب خواب غلامرضا را می‌بیند.
سروری می‌گفت روزی که به منطقه برگشتم قرار بود فرامرز، ۴۸ ساعت دیگر با هواپیما به مشهد برگردد. من به دخترش گفته بودم بابا همین روز‌ها برمی‌گردد. فرامرز دومین افسری بود که در لشکر به شهادت می‌رسید.
عکس مهدی رفت کنار عکس محمدحسین روی طاقچه! با این تفاوت که برای پسر کوچک‌تر نوشتند «شهید‌مهدی محمدی‌نیک‌پور» ولی برای برادر بزرگ‌تر نمی‌دانستند که چه پیشوندی باید اضافه کنند؛ شهید یا مفقود‌الاثر!
شهید اسماعیل محمدکریمی در نجف اشرف متولد شده، اما در جبهه‌های جنوب ایران به شهادت رسید. کلاس دوم راهنمایی بود که به جبهه رفت و ۱۸ ماه پیکرش مفقود شده بود.
علی اصغر محراب سال ۱۳۶۰ عازم جبهه‏‌هاى نبرد شد و در کردستان با شهید محمود کاوه آشنا شد. نقش شهیدکاوه در سازندگى محراب انکارناپذیر است. دوستان محراب این جمله را از او زیاد شنیده بودند: «هرچه دارم، از کاوه دارم».
در سال‌های دفاع مقدس حجیه علیزاده، مادر شهیدان پوراکبر چشم‌انتظار مرد‌های خانه بود؛ زنی که به گفته خودش از امانت‌های خدا دست شسته بود و در راه اسلام و امام (ره) فرستاده بودشان زیر آتش جنگ.
علی اکبر ثابت‌فر نخستین شهید محله فاطمیه، دیده‌بان تپه‌های الله‌اکبر بود و تا آخرین نفس جنگید و سرانجام هدف گلوله سیمینف قرار گرفت.
«سیدحسین محمدی» موتورساز با سابقه محله وحید است که موتور‌های اسقاطی رزمندگان در دوران جنگ را به او می‌سپردند و او با مهارتش همه موتورها را تعمیر می‌کرد.
«سیدعلی موسوی» بزرگ شده روستای قره‌باغ افغانستان از مهاجران مجاهدی است که بعد از مهاجرت به ایران، راهی جبهه شد و در سال ۱۳۷۴ به خاطر ترکش‌هایی زیادی که در بدنش بود، شهید شد.
شهید ناصر فضلی برآبادی سال ۱۳۸۶ در درگیری با اشرار در زابل به شهادت رسید. خانواده او در خیابان شریعتی ۳۵ سکونت دارند، کوچه‌ای که حالا به نام شهیدفضلی نام گذاری شده است.
غلام‌حسین حدادی‌بازه یکی از شانزده‌ساله‌های محله مهرآباد است که سال ۶۲ در عملیات والفجر ۳ به شهادت رسید. او دوماه بعد از مراسم عقد، هوایی رفتن به جبهه شد و برای رفتن به هیچ کس چیزی نگفت.
سیدحمیدالهاشمی دانشجوی سال سوم دانشکده افسری عراق بود، اما از آنجاکه شیعه و سادات بود، بنا به توصیه مادرش شبانه همراه گروه سی‌نفره از افسران شیعه به جبهه مردان آیت‌الله خمینی (ره) می‌پیوندد.