دفاع مقدس - صفحه 12

احمد صاحب تعریف می‌کند: در سایه هدایت‌های شهید بصیر، گردان به پیشروی خود اد‌امه داد تا اینکه یک تیربارچی عراقی نیرو‌ها را زمین‌گیر کرد که در نهایت شهید بصیر با انداختن نارنجک هلاکش کرد.
محسن امیرکانیان، شانزده‌ساله بود که عزم میدان جنگ کرد. در عملیات آزادسازی خرمشهر، دست راستش پشت خاک‌ریز‌ها جا ماند؛ چند ماه بعد با دست مصنوعی دوباره راهی میدان شد و پس از ۵ سال حضور در جبهه شامگاه ۳۰‌آبان‌۶۶ شهد شیرین شهادت را نوشید.
علی اکبر شیردل در اولین سال حضورش در ارتش به عمان فرستاده می‌شود او می‌گوید: اواخر سال ۵۵، مرا همراه با شماری از نیرو‌های دیگر ارتش به دوره دوماهه آموزش چریکی فرستادند و پس از آن چهار ماه به عمان رفتیم.
ما سه برادریم که من کوچک‌ترین آن‌ها هستم؛ آن زمان پسر بزرگ خانواده بسیجی بود و در جبهه حضور داشت، دومی هم پاسدار بود. من هم ۱۲ ساله بودم، اما شناسنامه را دست‌کاری کردم و به جبهه رفتم.
محمد باری تعریف می‌کند: آن چهار خانم در اسارت در اردوگاه ما بودند. شب‌های بسیاری که ما را می‌خواستند بزنند، جلو محل نگهداری آن چهارخانم، این کار را انجام می‌دادند که آنها بترسند و جیغ بزنند و روحشان در آن اتاق کوچک داغان شود. 
منزل شهید حسن ملازاده در محله شهید معقول پس از ۳۰ سال میزبان هم‌رزمانش شد. این مهمانان، اعضای ستاد شهدای ادوات یگان‌های رزم خراسان بزرگ هستند.
مرضیه‌ ناصری همسر شهید مجاهد، سید‌عبدالحمید سجادی و مادر شهید‌مدافع حرم، سید‌اسد‌الله سجادی است که دی‌ماه امسال، یکی از منتخبان دومین رویداد نشان مشهد‌الرضا (ع) در حوزه ایثار، مقاومت و شهادت بود.
شهید محمدحسن نظرنژاد کشتی‌گیری بود که به خاطر مرام و معرفتش به او پهلوان می‌گفتند. نام او همیشه جزو بهترین‌ها ثبت می‌شد؛ به‌خصوص اندام پهلوان بسیار مناسب کشتی‌گیری بود اما مرامش مناسب‌تر بود.
این جانباز محله سرافرازان تعریف می‌کند آنهایی که ماشین داشتند، کیسه‌های بیست‌کیلویی برنج و پیت‌های هفده‌کیلویی روغن را داخل خودروشان گذاشتند تا به انبار ببرند. 
هنوز یادگاری‌های جنگ بدن براتعلی موحد را قلقلک می‌دهد. او می‌گوید: ۳۰۰ یادگاری در بدن دارم. اصلا گویی خمپاره‌های ۶۰ و ۸۲ که در همان سال ۶۴ تکه‌تکه شدند، یکراست توی بدنم جاخوش کرده‌اند.
نیاز درخشی، اسم شناسنامه‌ای حسن درخشی است و حالا می‌گوید ۷۴ سال شده و زیروبَم محله حسین‌آباد را می‌داند. بعد از انقلاب، پدر و شهید علی‌اکبر درخشی برای تامین امنیت محله شروع به فعالیت کردند.
آقا رضا تعریف می‌کند: اوایل جنگ بود. جوانی به خیاطی آمد و سفارش کت‌وشلوار برای دامادی داد؛ عجله هم داشت. اما دیگر برای بردن کت‌وشلوار نیامد! چند سال بعد در حالی‌که لاغرتر و پیرتر شده بود، آمد.
تمام زندگی‌ حجت‌الاسلام‌والمسلمین موسوی‌قوچانی به مبارزه گذشت، او همسری می‌خواست شبیه خودش، شجاع و مبارز. معصومه خانم هم که پس‌از ازدواج همراه همیشگی او شد، سختی‌هایی را تجربه کرد که پیش از آن، فکرش را هم نمی‌کرد!
غلامعلی خایقانی جانباز محله بهمن است. او با چشمی که بر اثر آلودگی‌های روزگار جنگ، کاملا نابینا شده است و چشمی دیگر که تنها ۱۰ درصد بینایی دارد، سال‌هاست که گوشه‌نشینی را پیشه کرده است.
حمید یعقوبی، از آزادگان محله کوی سلمان ۶ و نیم سال از عمرش را در اسارت گذرانده است. او می‌گوید: روزی که همه ما را در اردوگاه‌های موصل جمع کردند، خودمان از دیدن این همه اسیر، اشک می‌ریختیم.
سیدعلی حسینی که زمان انقلاب در تریکوفروشی در چهارراه شهدا کار می‌کرد، تعریف می‌کند: نیروی خدماتی داشتیم که تا سروصدایی می‌شد یا تجمعی می‌دیدیم، می‌گفتیم آقای خبرنگار، بدو ببین چه اتفاقی افتاده است!
محمد سلیمی یک مشاور امین بود؛ فرقی نداشت چه کسی برابر او ایستاده باشد. خواه یک غیرنظامی منحرف باشد و خواه یک افسر عالی‌رتبه. او همانی است که صریح و بی‌پرده، بدون واهمه‌ از به‌خطر افتادن موقعیتش، اصول اعتقادی و موازین اخلاقی را یادآوری می‌کرد.
مادر شهیدحسن عباسی می‌گوید: پای تشت لباس که می‌نشستم، شروع می‌کرد که «مادر رضایت می‌دهی بروم؟ مادر لطفا بگذار من بروم.» یک روز بالاخره گفتم «من و پدرت راضی هستیم، خیالت راحت، تو برو.»
شهید داوود رضایی در محله پنجتن به دنیا آمد و در کودکی شاگرد زرنگ کلاس درس به حساب می آمد. داوود به جبهه جنوب رفت و در منطقه هورالعظیم در اثر اصابت گلوله به سر به شهادت رسید.
معصومه رضاپور ده‌سالی می‌شود که بازنشسته شده، اما خیرخواهی‌اش تعطیلی نمی‌شناسد، او هر بار یک تیم متشکل از پزشک اطفال، ارتوپد، زنان پرستار به روستا‌های محروم استان می‌رود.