دفاع مقدس - صفحه 7

علی هاتفی در عملیات‌های بزرگ ابتدایی جنگ مانند فتح خرمشهر و مسلم بن عقیل حضور داشت و در نهایت در عملیات خیبر اسیر شد. او اکنون به استخدام آتش‌نشانی در آمده است.
حاج‌حسن صادق‌نژاد پیرغلام امام حسین(ع) است. او می‌گوید: از ۹ سالگی در مسجد محل روضه و نوحه خواندم و تا به امروز حتی یک‌ریال بابت روضه و نوحه‌خوانی برای امام‌حسین (ع) نگرفتم.
برسی‌پور تعریف می‌کند: به پدرم گفتم بیشتر هم‌خدمتی‌هایم به درجه‌های سرهنگی رسیده‌اند، ولی من نه؛ گفت قسمتت همین بوده و با همین درجه خدمت کن. به صحبت پدرم تکیه کردم و بعدها فهمیدم برخی تشویقی‌ها به‌موقع به من ابلاغ نشده بود!
محمد الهیان بهترین سال‌های عمرش را در جبهه بوده و حالا با دستانی که روزی با اسلحه سروکار داشت، به چوب جان می‌بخشد؛ صندوقچه و سینی چوبی با نقوشی زیبا می‌سازد و به گوشه‌گوشه ایران می‌فرستد.
درست دو شب مانده به عملیات، موتور برقی که برای بخش امدادی آورده بودند، کار نمی‌کرد و مشکل از ژنراتورش بود که از کار افتاده بود. علی قاضی توانست این گره را باز کند؛ کاری که هیچ‌کس فکر نمی‌کرد به دست یک نوجوان تازه‌کار انجام شود.
طلعت‌خانم نیکنام هر‌وقت، هرجا، کاری از دستش برمی‌آمد، برای دیگران انجام می‌داد. شاید به همین دلیل بود که همه به نفس حق او باور داشتند و برای رفع غم‌و بیماری و رفع مشکلاتشان از او طلب دعا می‌کردند.
شهیدناصر عظیمی آخرین فرزند خانواده عظیمی بود که سال ۱۳۴۸ دیده به جهان‌گشود؛ آن زمان مادر هنوز داغ ۱۳‌فرزند فوت‌شده‌اش را داشت. شهیدناصر عظیمی چهاردهمین فرزند خانواده بود که در۱۴ سالگی شهید شد.
این روایت قصه به دنبال هم گشتن سیدحسن و پسر شهیدش سیدکاظم مهدی‌زاده در جبهه است. اول پسر به جبهه می‌رود و بعد هم پدر به دنبالش. این دو همیشه چندقدم از فاصله داشتند تا روزی که پیکر پسر برمی‌گردد و دوباره در سردخانه معراج شهدا به هم می‌رسند.
سازمان‌دهنده اولین کمیته‌های انقلاب، سازمان‌دهنده اولین پایگاه‌های بسیج، جنگجوی چریک جبهه های کردستان، بسیجی فعال پشت جبهه و امدادگر خطوط مقدم تنها بخشی از فعالیت های سیدحسن مهدی‌زاده در زمان جنگ بوده است.
نرگس مهدویان‌دلاوری؛ مادر، دایی، برادران و فرزندش شهید شده‌اند. او این روزها بر اثر کهولت سن خانه‌نشین شده و می‌گوید: دعا کنید خدا این داغ‌ها را قبول کند.
کار در شهرک صنعتی شهید‌رجایی و ساخت مسجدی برای کسبه در این محدوده سبب شد حاج‌آقا عارف وارد گود تولید صنعتی شود. او حالا لوستر گازی و رحل متفاوت قرآن به نام خود دارد.
جعفر جعفرزاده پس از موافقت صیادشیرازی، گمان می‌کرد راه بازگشت به مشهد هموار شده است. برای تسویه‌حساب نهایی نزد فرمانده‌اش رفت اما او تسویه‌حساب را امضا نمی‌کرد و از جعفرزاده خواست نیروهایشان را به هویزه ببرد؛ ماموریتی که پرماجرا شد!
سید‌جلال امینی تازه هجده‌سالش تمام شده بود که ناگهان با تلخی زندان بعثی‌ها روبه‌رو شد. ۱۹۹۰‌روز اسارت. این تنها یک عدد ساده برای آقا سیدجلال نیست؛ هر لحظه از آن روز‌ها برای او با درد، دلتنگی و امید گره خورد!
یکم مهرماه سال ۱۳۵۹‌، ساعاتی بعد از هجوم سراسری رژیم صدام به مرز‌های ایران، خلبانان تیزپرواز ارتش جمهوری اسلامی، با اجرای عملیاتی گسترده موسوم به «کمان‌۹۹» ضربه‌های کاری و عمیقی به نیرو‌های دشمن وارد کردند.
مریم جباری همچنان منتظر بازگشت هادی ماند تا این‌که سال ۶۹، در آخرین گروه آزاده‌های مشهدی خبر رسید که هادی در قرنطینه ارتش دیده شده است. بالاخره خواب مریم خانم تعبیر شد.
زمان جنگ امیرآباد‌۳۶ کوچه‌ای قدیمی با مردمانی همدل بود. جوان‌هایی که با هم قد کشیدند. جنگ که یکی یکی جبهه رفتند. در ادامه شهدای کوچه امیرآباد ۳۶ یکی‌یکی برگشتند و حالا این کوچه «هفت پلاک شهید» دارد.
صابری‌ابراهیم‌زاده می‌گوید: یک شب قبل از عملیات نصر وارد خاک عراق شده بودیم. با یکی از بچه‌های راننده گریدر، آفتابه برداشتیم برویم دستشویی. صدای بعثی‌ها می‌آمد. رفتیم جلو و با سر آفتابه، ۹‌نفرشان را اسیر کردیم!
فرزندان خانواده مقدسیان با وجود این‌که رنج از دست‌دادن پدر را در کودکی متحمل شده بودند، با‌ داشتن زن و فرزند در جنگ تحمیلی حاضر شدند و از سه پسر، دو نفرشان به شهادت رسیدند. 
بهمن‌ماه سال ۱۳۶۵ بود؛ ۱۷۰ شهید را پیچیده در پرچم ایران از جبهه آوردند. غلام‌رضا رضایی در بزرگ‌ترین تابوت آرمیده بود. آن‌قدر این جوان ۱۸ ساله قدش بلند بود که سرش را به کنار خم کرده بودند.
پایگاه شهیدمفتح جزء اولین پایگاه‌های شکل گرفته بعد فرمان امام(ره) بود. بسیجی‌های این پایگاه آن زمان یک‌پایشان در بسیج بود و پای دیگر در جبهه. همان‌هایی که خبر شهادت ۴۷ نفرشان یکی‌یکی آمد.