زمان جنگ امیرآباد۳۶ کوچهای قدیمی با مردمانی همدل بود. جوانهایی که با هم قد کشیدند. جنگ که یکی یکی جبهه رفتند. در ادامه شهدای کوچه امیرآباد ۳۶ یکییکی برگشتند و حالا این کوچه «هفت پلاک شهید» دارد.
صابریابراهیمزاده میگوید: یک شب قبل از عملیات نصر وارد خاک عراق شده بودیم. با یکی از بچههای راننده گریدر، آفتابه برداشتیم برویم دستشویی. صدای بعثیها میآمد. رفتیم جلو و با سر آفتابه، ۹نفرشان را اسیر کردیم!
فرزندان خانواده مقدسیان با وجود اینکه رنج از دستدادن پدر را در کودکی متحمل شده بودند، با داشتن زن و فرزند در جنگ تحمیلی حاضر شدند و از سه پسر، دو نفرشان به شهادت رسیدند.
بهمنماه سال ۱۳۶۵ بود؛ ۱۷۰ شهید را پیچیده در پرچم ایران از جبهه آوردند. غلامرضا رضایی در بزرگترین تابوت آرمیده بود. آنقدر این جوان ۱۸ ساله قدش بلند بود که سرش را به کنار خم کرده بودند.
پایگاه شهیدمفتح جزء اولین پایگاههای شکل گرفته بعد فرمان امام(ره) بود. بسیجیهای این پایگاه آن زمان یکپایشان در بسیج بود و پای دیگر در جبهه. همانهایی که خبر شهادت ۴۷ نفرشان یکییکی آمد.
عباس سبزواری یکی از جانبازانی است که در دوران جنگ پای ثابت جبهه بود، حتی چندبار بعد از جانبازیاش. او در کردستان پس از اصابت ترکش بیشتر شنواییاش را از دست داد.
حس غریبی است روبهروشدن با زنی که داغ ۷ نفر را دیده بود. حاج خانم جمعهپور نهتنها برای فرزندانش که برای سایر اعضای فامیل هم که به جبهه میرفتند و شهید میشدند، مادری میکرد.
وحیدرضا وطنی، از پاسدارانی است که در یکی از عملیاتهای درگیری با عبدالمالک ریگی در زاهدان به شهادت میرسد. او به منظومکردن خاطراتش پرداخت و در همین راستا حین تمرین، ماموریت یا آموزش خاطرات را در قالب شعر مینوشت.
حدیث معروف «کُلُّکُمْ رَاعٍ وَ کُلُّکُمْ مَسْئُولٌ»، خط مشی زندگی سیدمحمد گوهری است. او سالهای جوانی را در التهاب و کشمکش جنگ گذراند و امروز در سنگر کار و تولید، همچنان بر رسالت اصلی خود استوار است.
عباس شعبانپور، از قدیمیهای محله چهنو است. او دوران جنگ به دلیل شغل مصالح فروشیاش در بخش تدارکات جهبه فعالیت میکند و هم زمان دو پسر و دامادش شهید میشوند.
محمد عبدی، فرزند شهید قدرتالله عبدی میگوید: درجریان یکی از مجروحیتهای پدرم، او را کنار تعداد زیادی از شهدا خوابانده بودند. پزشک وقتی بهسراغ پدرم میرود و متوجه میشود هنوز نفس میکشد.
۱۰ سال اسارت برای حسن جلالی، یک عمر بوده که بهسختی گذشته است. تصور اینکه هر روز در اردوگاهی نگهت دارند و تو زانوی غم بغل بزنی و تنها فراغتت، یکساعتی باشد که درِ آسایشگاه را باز میکنند، تنها در حرف آسان است.
حاجعبداللهی بیش از ۳۰سال است که در محله رضاشهر زندگی میکند و هرروز موقع شنیدن صدای ا... اکبر لباس روحانیت خود را به تن میکند. او از قدیمیهای مسجد المهدی (عج) است و ۹۷ شهید این مسجد را به یاد دارد.
شهید حسین عسکریان از همان نوجوانی در کنار درس کار نقاشی ساختمانی میکرد. اما جنگ که شروع شد درس و کار را رها کرد. مادرش میگوید: در سه عملیات شرکت کرد و سومین عملیات شهید شد.
حسین محمدی، جانباز و آزادهای که در پانزدهسالگی اسیر شد، به دلیل شباهت به برادر شهید مدافع حرمش در سریال بچهزرنگ نقش او را بازی کرد. او میگوید: با اینکه هیچ تجربه بازیگری نداشتم، با انگیزه معرفی شهدا این نقش را پذیرفتم.
محمدحسین کارشکی، که هفتسال در اردوگاه موصل۲ اسیر بوده میگوید: اسرا در همین فضای محدود در هر گوشهای مشغول کاری بودند. آنها بهطور مخفیانه و با خلاقیت، لوازمی را وارد اردوگاه کرده بودند.
کتاب «پاسیاد پسر خاک» تلاشی است برای آشنایی با زندگی و مبارزات سیدعلی اکبر ابوترابی فرد. این کتاب ابعاد مختلف زندگی او را تا سالهای اسارت و پس از آن، روایت میکند.
مجید نظری میگوید: یکی از بچهها را برای شکنجه برده بودند. معمولا اسرا را برای شلاق زدن، از سقف آویزان میکردند. او تمام مدتی که تازیانه میخورد، ذکر میگفت. بعدش میگفت: «مشکلی نیست، زکات گناهانمان است.»
سال ۵۶، ۵۵ بود که تازه بهعنوان شاگرد جوشکار در یک کارگاه مشغول بهکار شده بودم. در آن زمان وقتی تظاهرات و شور مردم را میدیدم، خیلی دوست داشتم که یک دوربین عکاسی داشته باشم و از آن وقایع عکس بگیرم.
بیشتر وقتها میرفتم پای منبر آیت الله خامنهای. یکبار که محمود را با خودم بردم، ایشان وقتی فهمیدند محمود طلبه است با او حرف زدند و فرمودند: «اگر محمود درسهای کلاسیک را به اتمام برساند سپس به درسهای حوزوی بپردازد، بهتر است»