دفاع مقدس - صفحه 4

در جزیره مجنون به دلیل پوشیده بودن زمین از آب یا خاک نرم معمولا کمتر گلوله و ترکش به رزمنده‌ها اصابت می‌کرد و بیشتر مجروحیت‌ها ناشی از موج انفجار بود.
مادر غلامرضا خوب به یاد دارد که بعد از اطلاع از شهادت پسرش، تنها چیزی که در مشتش گره کرد و ساعت‌ها آن را بویید و بوسید یک تکه زنجیر و پلاکی بود که عطر تن غلامرضایش را داشت؛ اشیایی که حالا می‌توانست نور چشمان پر اشک مادر باشد.
علی مزدستان حدود ۱۰ سال است که ساکن مشهد و محله فاطمیه است. الان هم در پایگاه بسیج سیدالشهدای مسجد الزهرا فعالیت می‌کند. حاج علی جانباز است که ۲۷ بار چشمش و چهار بار هم بدنش را عمل کرده است.
مسیر مشهد تا تهران را با دوچرخه آن هم با یک دست یا یک پا پیمودن، چقدر سخت است، نمی‌دانم! اما حسین مؤیدیان و ۴۸ نفری که با او همسفر بودند با وجود جانبازی و معلولیتی که دارند ۶ سال است که این مسیر را می‌پیمایند.
قدیم، اسم کوچه‌های این محدوده از محله فاطمیه، چیز دیگری بود؛ مثلا کوچه شهید‌علی قدمگاهی، معروف بود به «لاله». دوران جنگ، وقتی جوان‌های محله یکی‌یکی شهید می‌شدند، اسم کوچه‌ها هم به نامشان تغییر می‌کرد.
روایت محمود نظام‌دوست، قصه مردی است که زمانی از مرز مرگ عبور کرد، اما هر بار با تعهدی پررنگ‌تر برگشت؛ مردی که زندگی‌اش شاهدی زنده بر تاریخ انقلاب و دفاع است حتی یک بار مجروح شد، اما به اشتباه خبر شهادتش به خانه رسید.
حاج نوروز خیابانی پدر شهیدکاظم خیابانی می‌گوید: کاظم ۱۸ سال بیشتر نداشت که ساکش را برداشت و راهی جبهه شد. همیشه می‌گفت: پدر، با سرنوشت من بازی نکنید، اجازه دهید به جبهه بروم و خودم سرنوشتم را رقم بزنم.
مطالعه زندگی‌نامه شهدا، جانبازان و آزادگان از کتاب‌های موردعلاقه ریحانه قشونی است، به‌طوری‌که تاکنون بیش از ۱۵۰ کتاب در این حوزه خوانده است. او یکی از اعضای ثابت کتابخانه هجرت است و در برنامه «معرفی کتاب» با کتابخانه همکاری می‌کند.
زمستان بی‌رحم کوه‌های غربی، جایی که نفس‌ها هم در سینه یخ می‌بندد، هم نتوانست عزم ابوالقاسم نهاوندی را برای دفاع از میهن بشکند؛ معلمی که روزی شهردار بود و ندای امام و عشق به وطن، او را از پشت میز مدیریت به سنگر‌های جنوب و قله‌های یخ‌زده غرب کشاند.
شهید کاوه خیلی سربه زیر بود، اصلاً باروم نمی‌شد آن کسی که این همه آوازه دارد و دشمن برای سرش جایزه تعیین کرده، این‌قدر جوان و لاغر، با سر و وضعی کاملاً ساده و معمولی باشد.
دکتر اعتضادی مدیر مجموعه درمانی امام زمان (عج) در یکی از محله‌های قدیمی و محروم مشهد است. این یکی از افتخارات دکتر است. از افتخاراتش حضور در خط مقدم است. می‌گوید: در عملیات طریق القدس و عملیات کوه‌های ا... اکبر خوزستان و فتح بستان جراح خط مقدم بودم. فکر کنید آدم بین گلوله و آتش و مرگ بخواهد جراحی هم بکند آن هم داخل کانتینر.
محله شهیدقربانی مشهد سال‏‌هاست با نام این شهید پیوند خورده است. او به‌خاطر شخصیت آرام و احترام به دیگران خاطره یک هم‌محله‏‌ای خوب را از خود برجا گذاشته تا جایی که اگر کمی در خاطرات محله دقیق شویم، نام و یاد او هنوز در یادهاست.
شهید احمد مظفر همیشه نامه‌هایی با از آرزوی سلامتی برای مادر تا هم‌کلاسی‌ها و هم‌ولایتی‌هایش میفرستاد. از احمد سال‌ها خبری نبود تا اینکه سال ۸۳ خبر پیداشدن ۳۸۰ شهیدمفقود‌الاثر آمد. یکی از تابوت‌ها به نام احمد بود اما بدون پلاک و نشانی.
رستوران هوشنگ زَکوی در دل یکی از ییلاقات شهر با پرچم‌نوشته‌هایی از ادعیه و قاب عکس شهدا در جای‌جای این مجموعه مزین شده و به فضایی متفاوت از یک پاتوق فرهنگی تبدیل شده است.
محمدعلی فاتحی آزاده می‌گوید: مراسم خواستگاری من و اشرف که تمام شد و عقد کردیم، او خیلی راحت قبول کرد که باید برگردم به منطقه. همان عملیات اسیر شدم. باورم نمی‌شد لباس‌های دامادی را عراقی‌ها از تنم بیرون بیاورند.
«خیریه یاوران جوادالائمه (ع)» 15سال پیش بدون سرمایه، اما با قلب‌های پر از دغدغه آغاز به کار کرد تا گرهی از زندگی نیازمندان باز کند اما حالا یکی از مجموعه‌های فعال مردم‌نهاد محله شده که در حوزه‌های مختلف امید را به خانواده‌ها هدیه می‌دهد.
«کانون خواهران شهدای جهان اسلام» خانه دوم بانوانی است که می‌خواهند یاد برادرانشان را زنده نگه دارند. برای آرام محرابی اما این جمع، فقط یک مراسم احساسی نیست، بخشی از تاریخ معاصر ایران است.
تنهایی امینه‌بیگم رحمتی پس از فوت همسرش بیشتر شد. زیرا هم باید نقش مادری‌اش را ادامه می‌داد و هم جایگزین پدری مهربان و تلاشگر می‌شد که پس از شهادت پسر ارشدشان، روزبه‌روز رنجورتر و غمگین‌تر شد تا از دنیا رفت.
حاج‌قنبر باغی و نیاز درخشی دو رفیق قدیمی هستند که پسرانشان در سال‌های دفاع مقدس راهی جبهه‌های حق علیه باطل شدند. حالا نزدیک به چهل‌سال از رفتنشان می‌گذرد و دیگر نیستند تا روز پدر درِ خانه را بزنند.
تابستان۶۹ اولین اسرای ایرانی آزاد شده بودند و قرار بود چندنفری از جوانان این محله هم به وطن بازگردند. ناصر نیکویی، فرش زیر پایش را جمع کرد و روی طاق‌نصرت اجاره‌ای انداخت و چشم‌انتظار ورود آزادگان هم‌محلی شد.