رستوران هوشنگ زَکوی در دل یکی از ییلاقات شهر با پرچمنوشتههایی از ادعیه و قاب عکس شهدا در جایجای این مجموعه مزین شده و به فضایی متفاوت از یک پاتوق فرهنگی تبدیل شده است.
محمدعلی فاتحی آزاده میگوید: مراسم خواستگاری من و اشرف که تمام شد و عقد کردیم، او خیلی راحت قبول کرد که باید برگردم به منطقه. همان عملیات اسیر شدم. باورم نمیشد لباسهای دامادی را عراقیها از تنم بیرون بیاورند.
«خیریه یاوران جوادالائمه (ع)» 15سال پیش بدون سرمایه، اما با قلبهای پر از دغدغه آغاز به کار کرد تا گرهی از زندگی نیازمندان باز کند اما حالا یکی از مجموعههای فعال مردمنهاد محله شده که در حوزههای مختلف امید را به خانوادهها هدیه میدهد.
«کانون خواهران شهدای جهان اسلام» خانه دوم بانوانی است که میخواهند یاد برادرانشان را زنده نگه دارند. برای آرام محرابی اما این جمع، فقط یک مراسم احساسی نیست، بخشی از تاریخ معاصر ایران است.
تنهایی امینهبیگم رحمتی پس از فوت همسرش بیشتر شد. زیرا هم باید نقش مادریاش را ادامه میداد و هم جایگزین پدری مهربان و تلاشگر میشد که پس از شهادت پسر ارشدشان، روزبهروز رنجورتر و غمگینتر شد تا از دنیا رفت.
حاجقنبر باغی و نیاز درخشی دو رفیق قدیمی هستند که پسرانشان در سالهای دفاع مقدس راهی جبهههای حق علیه باطل شدند. حالا نزدیک به چهلسال از رفتنشان میگذرد و دیگر نیستند تا روز پدر درِ خانه را بزنند.
تابستان۶۹ اولین اسرای ایرانی آزاد شده بودند و قرار بود چندنفری از جوانان این محله هم به وطن بازگردند. ناصر نیکویی، فرش زیر پایش را جمع کرد و روی طاقنصرت اجارهای انداخت و چشمانتظار ورود آزادگان هممحلی شد.
اگزوزساز محله خیرآباد با نصب تصاویر شهدا در مغازهاش، حال خوبی دارد. او به وجود تصاویر شهدا در مغازه اگزوزسازیاش مباهات میکند و آن را مایه برکت کسبوکار و بهترشدن حال و احوال دلش میداند.
مادر شهید اصغر آروين میگوید: خواب دیدم که ۴۰ کبوتر با روبان قرمز بیرون از پنجره خانه در حال پرکشیدن هستند و فردای آن روز که همرزمان اصغر خبر شهادت او را آوردند، خوابم تعبیر شد.
براتعلی دهستانی میگوید افتخار میکند که در عملیات فتحالمبین اسیر شده است؛ عملیاتی که در آن بیشتر خاک ایران آزاد شد و همه یا شهید شدند یا اسیر و مجروح. اسارتی که هشت سال طول کشید.
مهدی عزتیان هیچوقت فکرش را هم نمیکرد که برادر کوچکش حسین، شهید شود، هرجا او بود، خنده و شوخی و لبخند هم بود. حسین عزتیان در منطقه بانه با گلوله مستقیم دشمن به شهادت رسید.
صدای آژیر خطر، فضای محوطه پایگاه نیروی هوایی دزفول را پر کرد. فرصتی برای رفتن به پناهگاه نبود. او درحالی که سه فرزندش را محکم در آغوش گرفته بود، آواری روی سرش فرود آمد که نام او و فرزندانش را در زمره شهدای دفاع مقدس قرار داد.
«پلاکهای افتخار» طرحی که جرقهاش برای نخستینبار در ذهن معلمی از محله سجادیه زده شد. محمدرضا قربانی میگوید: دوست برای شهدا داشتم کاری کنم تا یادشان برای همیشه زنده بماند.
محمد کفشدار حسینی جزو یکی از این صدها بزرگ ورزش خراسان در رشته تنیس روی میز است که به همت و تلاش ستودنی حسن باغبان، نامش در شش جلد کتاب ارزشمند دایرةالمعارف نامداران ورزش خراسان گردآوری و تدوین شده است.
قصه زندگی علیجمعه باقری فقط در جبهه خلاصه نمیشود؛ بخشی از آن روزی رقم خورد که در تابستانی داغ، دو نامه برای امامعلی (ع) و امامرضا (ع) نوشت و میان صفحات قرآن پنهان کرد و در آن، از آرزویی نوشت که سالها بعد ثمر داد.
شجاعالدین ابراهیمی، شاعر کهنقلم و روزنامهنگار پیشکسوت مشهدی در محله احمدآباد است. مردی با ۱۲۰ هزار بیت شعر و ۳۱ کتاب، که اینبار نه بر کاغذ، که در کافههای فرهنگیاش سنگر گرفته تا ادبیات را به میان مردم بازگرداند و مشهد را پایتخت شعر ایران کند.
در محله احمدآباد مشهد، خانهای قدیمی، خاطرات شهید مهدی نعمتی را در سینه دارد. مادری که هنوز با یاد پسر بیستسالهاش زندگی میکند؛ جوانی که از کتابخانه مسجد محله تا خاکریزهای فاو رفت و در اردیبهشت۶۵، آسمانی شد.
این زن شجاع زمان جنگ، همه مردهای خانهاش را روانه جبهه کرده بود؛ میگوید: سیدکاظم که رفت، آقا را هم تشویق کردم که برود جبهه. خودم بردمش راهآهن و راهیاش کردم. با رفتن آنها داوود هم هوایی رفتن شد.
خانم رحمانی برای مادر شهید بودنش تا به امروز نه امکانات دریافت کرده و نه وضعیت زندگیاش تغییر کردهاست. او هنوز خانه ۵۰ سال قبلش را در محله رسالت مشهد دارد. حالا در این خانه تنها او مانده با یکی از دخترانش که مشکل ذهنی دارد.
سرهنگ سیدهاشم موسوی میگوید: همیشه دنبال این هستیم که شعار بدهیم. هیچوقت ابعاد زندگی شهدا را دنبال نمیکنیم و فقط مینویسیم او خوب بود. از ما میخواهید برایتان از خاطرههایمان بگویم و این خاطره حتما باید جذاب و قشنگ باشد.