کد خبر: ۱۴۵۲۴
۰۳ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۰۸:۰۰
خدا به محمدهادی جاودانی عمر دوباره داد تا شهید از دنیا برود

خدا به محمدهادی جاودانی عمر دوباره داد تا شهید از دنیا برود

معصومه عصارزاده، مادر شهید محمدهادی جاودانی، از زندگی پسرش می‌گوید که چطور قسمتش بود با وجود بیماری سخت در کودکی، زنده بماند و از سفره‌ای که پهن شده بود، روزی‌اش را بردارد. او اجازه شهادت را از پدرش گرفت!

از زمانی که هنوز پای دویدن داشت و همراه پسر بزرگش برای انداختن اعلامیه‌های سخنان امام‌خمینی (ره) شبانه کوچه جوادیه را طی می‌کرد، تا وقتی که با وجود بچه‌های قدونیم‌قد همه مرد‌های خانه را راهی جبهه کرد و یک‌تنه مسئولیت زندگی را به دوش کشید، در مسیر اسلام و انقلاب بود، تا این روز‌ها که با ویلچر برقی در تجمعات شبانه خیابان وحدت محله پایین‌خیابان حاضر می‌شود و پرچم‌دار ایران اسلامی است.

معصومه عصارزاده، مادر شهید محمدهادی جاودانی، از زندگی پسرش می‌گوید که چطور قسمتش بود با وجود بیماری سخت در کودکی، زنده بماند و از سفره‌ای که پهن شده بود، روزی‌اش را بردارد.

 

هادی زنده ماند که شهید شود

در حیاط کوچک خانه قدیمی هنوز حوض چهارگوش آبی‌رنگی پابرجاست؛ حوضی که هادی پای آن وضو می‌گرفت و در زیرزمین شب تا صبح مشغول نماز و عبادت می‌شد. هنوز گاهی به چشم مادر، هادی آستین بالا زده است و آب روی دست و صورتش می‌ریزد. در هر پاگرد عکسی از پسرش گذاشته است تا حضور او همواره در روزمرگی‌های خانه جریان داشته باشد. با اینکه ذره‌ای گرد روی قاب عکس دیده نمی‌شود، به بهانه گرفتن گردوخاک، دستی به سروروی هادی می‌کشد و پیشانی‌اش را می‌بوسد و با لبخندی، آرام‌آرام با او حرف می‌زند.

حاج‌خانم جاودانی داستان بیماری هادی و شفای معجزه‌آسای او را با جزئیات به یاد دارد و تعریف می‌کند: یک‌ماهه بود که سل روده گرفت و بیشتر از چهار سال درگیر بود. مدام در بیمارستان بستری بود، تا اینکه یک روز برگه‌ای دستم دادند و گفتند که دیگر امیدی به زنده‌بودنش نیست.

مادرم با بغض به من گفت که از این بچه دل بکن تا راحت شود. این‌طور عذاب می‌کشد. رفتم زیارت امام‌رضا (ع) و بعد هم میامی، تا دلم آرام شود. وقتی برگشتم، پدرش گفت هادی خوب شد. گریه کردم و گفتم یعنی تمام کرد؟ با ناباوری رفتم بیمارستان و دیدم واقعا شفا گرفته است. خدا به هادی عمر دوباره داد تا روزی‌اش را از سفره شهادت بردارد.

 

خدا به محمدهادی عمر دوباره داد تا شهید از دنیا برود

 

رفت و پاگیر جبهه شد

مهدی و علی‌اصغر هم سال‌های زیادی در جبهه بودند، اما جبهه‌رفتن هادی با برادر‌های بزرگش فرق داشت: «وقتی می‌خواست برود جبهه، چهارده‌سال بیشتر نداشت. یک شب ماه رمضان بود که تا سحر با علی‌اصغر صحبت می‌کردند که با چه ترفندی بتوانند برگه اعزامش را بگیرند. در کفش‌هایش کارتن گذاشتند و پیراهن چهارخانه تنش کردند که سنش بیشتر شود. بالاخره راهی شد، اما وقتی رفت، دیگر برنگشت.»

این برنگشتن از جنس دل‌سپردن بود. آن‌چنان پاگیر جبهه شده بود که هر سه‌چهار ماه یک‌بار می‌آمد برای مرخصی؛ آن را هم کامل نمی‌ماند و زودتر از موعد برمی‌گشت: «پدر و برادرهایش چند ماه می‌رفتند و برمی‌گشتند. هادی که خودش همیشه در جبهه بود، گفت آقاجان، این‌طور فایده ندارد. تا می‌خواهید به یک کاری وارد شوید، برمی‌گردید.

این حرف هادی باعث شد پدرش هم بیشتر ماه‌های سال را در جبهه بماند. خودش یک کیف آماده داشت و همیشه با لباس بسیج بود. حتی زمانی که می‌آمد مرخصی، در مراسم‌های فامیلی هم همان لباس را بر تن داشت. پدر و برادرهایش گفتند حالا که می‌خواهی همیشه در جبهه باشی، برو سپاه. گفت در سپاه گاهی آدم را برای مأموریت به جا‌های دیگر می‌فرستند، اما من دوست دارم اختیارم دست خودم باشد که بتوانم همیشه در جبهه باشم.»

 

نه سرما را می‌فهمید و نه گرما

آلبوم قدیمی را ورق می‌زند و یک‌به‌یک عکس‌های هادی را برای هزاروچندمین‌بار نگاه می‌کند. عکسی را نشان می‌دهد که لباس رزم برای قدوقواره پسرش خیلی بزرگ است و می‌گوید: ببینید، این‌قدر کوچک بود که وقتی تسمه شلوارش را بست، لباس در تنش چین خورده بود. شیرزنی که یقین دارد هادی باید می‌رفت. محکم و مطمئن می‌گوید: پدرش جبهه بود و خودم رفتم و گفتم که ببرندش. وقتی هم که می‌آمد، می‌گفت «مادر، نوکرت آمد». می‌رفت حمام که تمیز شود و بعد می‌گفت «هرکار داری بگو». دیوار و در و شیشه را تمیز می‌کرد، پتو می‌شست و همه کار‌های خانه را در همان چند روز انجام می‌داد.

گفت در سپاه گاهی برای مأموریت به جا‌های دیگر می‌فرستند، اما من دوست دارم اختیارم دست خودم باشد که بتوانم همیشه در جبهه باشم

یاد زمزمه‌های هادی می‌افتد که مدام آهنگ‌های کویتی‌پور را می‌خواند. صدایش از زیرزمین می‌آمد. با اینکه سرد بود، علاءالدین نفتی را می‌برد پایین و با یک پتو می‌خوابید. می‌گفت ما تخریبچی هستیم و عادت کرده‌ایم بیدار باشیم. انگار دیگر سرما و گرما در تنش نفوذ نمی‌کرد. حتی وقتی برای مادرش تعریف می‌کرد که هنگام وضو آب روی ریش‌هایشان یخ می‌زند، می‌خندید.

معصومه‌خانم سری به تعجب تکان می‌دهد و می‌گوید: می‌گفتم مادرجان، همه کارت برعکس است. در سرمای زمستان می‌روی جبهه‌های غرب و در گرمای تابستان می‌روی جنوب؟ می‌گفت مادر، من نه سرما اذیتم می‌کند و نه گرما؛ نه گرسنگی می‌فهمم و نه خستگی.

 

خدا به محمدهادی عمر دوباره داد تا شهید از دنیا برود

 

به دست پدرش غسل و کفن شد

هادی هیچ‌وقت به فکر غذای چرب و نرم نبود. حتی داماد خانواده که هم‌رزم هادی بوده، تعریف کرده که به چشم خودش دیده است نان خشک را در مربای ته شیشه می‌زد و می‌خورد. اما دفعه آخر دستپخت مادرش را خورده و رفته است: «یک‌بار از راه رسید و گفت مامان، برایم ماکارونی درست می‌کنی؟ تعجب کردم و با جان و دل برایش غذا درست کردم. غذای آخری بود که در خانه‌مان خورد. بیست‌وپنجم بهمن سال ۱۳۶۶ بود که رفت. بیست‌وپنجم اسفند هم شهید شد. از ۲۱ سال دو ماه کم داشت.

در عملیات بیت‌المقدس‌دو، آخرین نقطه دم مرز، بالای یک کوه که آن طرفش عراق بود، جزو نیرو‌های اطلاعات عملیات بود. سه‌سال در خاک عراق بود و فقط دو سه بار آمد.» همین‌طور که جمله‌ها را کوتاه‌کوتاه می‌گوید و آلبوم را ورق می‌زند، می‌رسد به عکس‌های پیکر خونین پسرش که در جبهه به دست پدر تغسیل و تکفین شده بود: «وصیت کرده بود که پدرش دفنش کند. حاج‌آقا با اینکه خودش او را غسل داده و کفن کرده بود، همراهش به مشهد نیامد، چون عملیات بود. مدتی پیکرش در معراج ماند، تا حاج علی‌اکبر از جبهه آمد. هفدهم فروردین بود که دفنش کردیم.»

 

پشتیبان هم‌رزمان هادی

اشک راهی برای خروج از چشمان خیس مادر پیدا نمی‌کند؛ مادری که با قدرت می‌گوید: اصلا ناراحتی نداریم، چون هادی جای خودش را پیدا کرد. سفره‌ای پهن شد و از آن سفره بهره‌اش را برد. هرجا خواست دلم بلرزد، حاج آقا نگذاشت. یک‌بار سحری می‌خوردیم که در زدند و دیدیم هادی است. فقط یک‌ماه بود که رفته بود و از دیدنش تعجب کردیم. گفت سحری بدهید بخورم و نماز بخوانم تا بعد بگویم برای چه آمده‌ام.

بعد تعریف کرد که انتخاب شده است برای رفتن به عراق به‌عنوان نیروی اطلاعات عملیات. اول راضی نبودم، اما حاج‌آقا گفت بچه‌ات را به خدا بسپار و بگذار برود. اسمش را کمیل گذاشتند و رفت. هربار حاج‌آقا می‌آمد، هادی رفته بود و هربار هادی می‌آمد، حاج‌آقا رفته بود جبهه. یک‌بار پدر و پسر همدیگر را در جبهه دیده بودند و اجازه شهادت را همان‌جا از پدرش گرفت.

گریه‌های پنهانی، صبح و شب حرف‌زدن با عکس هادی، ورق‌زدن آلبوم خاطرات او، حرم‌رفتن‌های هر روز با پا‌هایی که دیگر رمق گذشته را ندارد و از ویلچر کمک می‌خواهد، تصویر ۳۸ سال فراق فرزند است برای زنی استوار که هنوز پای اعتقاداتش ایستاده است؛ بانویی که این روز‌ها خودش راهی میدان شده است و هر شب مسیر کوچه جوادیه تا بوستان میر را می‌رود تا در سنگر خیابان پشتیبان هم‌رزمان هادی در جنگ تحمیلی سوم باشد.

 

* این گزارش پنج‌شنبه ۳ اردیبهشت‌ماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۳۲ شهرآرامحله منطقه ثامن چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام