کد خبر: ۱۴۴۳۴
۲۰ فروردين ۱۴۰۵ - ۱۴:۰۰
شهید برونسی با آیت‌الله خامنه‌ای در کردستان هم‌رزم بود

شهید برونسی با آیت‌الله خامنه‌ای در کردستان هم‌رزم بود

معصومه سبک‌خیز همسر شهید بروسی می‌گوید: وقتی سپاه شکل گرفت اوستا عبدالحسین دیگر وقت سر‌خاراندن هم نداشت.بعد از شروع جنگ دیگر همیشه در جبهه بود و همراه با آیت‌الله خامنه‌ای و شهید‌چمران و شهید‌رستمی در کردستان خدمت می‌کردند.

در روز‌های جشن پیروزی انقلاب وقتی در کوچه‌پس‌کوچه‌های محله کارمندان دوم به دنبال منزل شهید‌ عبدالحسین برونسی می‌گردیم شاید هرگز گمان نکنیم که قرار است به خانه‌ای آجری که سادگی‌اش، تمام رخ در چشممان می‌ایستد برسیم. از در نیمه باز منزل و صدای «بفرمایید» گفتن همسر شهید می‌توان فهمید که در این خانه، خیلی زودتر از اینها به روی همه باز شده است. پس هم‌نفس با تمام دوستداران سردار بزرگ عملیات بدر پای صحبت و خاطرات خانواده‌اش می‌نشینیم.

 

تولد تا ازدواج

همسر شهید که استواری، مقاومت و اراده آهنین را به راحتی می‌توان از کلامش فهمید خلاصه‌ای از زندگی‌نامه همسرش را این‌گونه بیان می‌کند: عبدالحسین برونسی در سال‌۱۳۲۱ در روستای گلبوی کدکن از توابع تربت‌حیدریه به دنیا آمد، روحیه ستیزه‌جویی با کفر و طاغوت، از همان کودکی با او عجین بود، تا جایی‌که در کلاس چهارم دبستان، به خاطر بیزاری از معلم طاغوتی‌اش و فضای نامناسب، درس و تحصیل و مدرسه را رها کرد و به شغل کشاورزی پرداخت. در سال‌۱۳۴۱ به خدمت سربازی در پادگان آموزشی ارتش در جنوب استان خراسان و در شهرستان بیرجند رفت و به جرم پایبندی به اعتقادات اصیل دینی، از همان ابتدا مورد اهانت و آزار افسران و نظامیان طاغوتی قرار گرفت.

عبدالحسین در سال‌۱۳۴۷ با یکی از بستگان مادری یعنی معصومه سبک‌خیز ازدواج کرد و هر چه بیشتر از زندگی مشترکشان می‌گذشت با اخلاق و روحیه یکدیگر بیشتر آشنا می‌شدند. همسر شهید این‌گونه برایمان می‌گوید: با گذشت زمان و شناخت بیشتر از او فهمیدم چرا با من ازدواج کرده است، پدرم روحانی بود و او هم به دنبال یک خانواده مذهبی می‌گشت، آن‌وقت‌ها در روستا کشاورزی می‌کرد، خودش حتی یک متر زمین نداشت و برای دیگران کار می‌کرد و به همان نانی که از زحمت‌کشی در‌می‌آورد قانع و راضی بود.

 

/

 

خط مبارزه

همسر شهید می‌افزاید: عبدالحسین خیلی زود وارد مبارزه شد، او بسیار بی‌پروا بود و نه‌تنها واهمه‌ای از مبارزه نداشت بلکه به استقبال آن هم می‌رفت. یک‌بار یک روحانی روستای ما آمده بود و در مسجد برضد رژیم شاه سخنرانی کرد، همان شب با وجود اینکه خطر دستگیری او توسط ماموران وجود داشت، او را به خانه آورد و پناهش داد. عبدالحسین از این کار‌ها زیاد می‌کرد.

 

حکایت تقسیم زمین‌ها

همسر شهید ادامه می‌دهد: شاید بیراه نباشد اگر بگویم اصل مبارزه‌اش از زمان تقسیم زمین‌ها بود. آن موقع بچه‌دار شده بودیم، یک پسر که اسمش را گذاشته بود حسن. بعضی‌ها از تقسیم ملک و املاک خیلی خوشحال بودند، ولی ناراحتی او از همان روز‌ها شروع شد، حتی لبخند به لبش نمی‌آمد، من پاک گیج شده بودم و پیش خودم می‌گفتم: اگر بخواهند به روستایی‌ها زمین بدهند که ناراحتی ندارد!

او خاطر‌نشان می‌کند: یک بار که خیلی ناراحت بود از او پرسیدم چرا بعضی‌ها خوشحالند و شما ناراحت؟ اخم‌هایش را درهم کشید، به من هم جواب واضحی نداد فقط گفت: همه چیز خراب می‌شود، همه چیز را نجس می‌کنند. بالاخره مسئله تقسیم ملک‌ها قطعی شد.

 یک روز چند نفر از ماموران دولتی آمدند روستا و گفتند اهالی در مسجد آبادی جمع شوند، در همان موقع دیدم شهید‌برونسی آمد و داخل صندوق‌خانه پنهان شد و گفت که نمی‌خواهد کسی را ببیند. چند لحظه‌ای نگذشت که عده‌ای به دنبالش آمدند و وقتی خبری از او نیافتند رفتند و بعد از آن اراضی تقسیم شد.

خوب یادم هست حتی پدر و مادرش آمدند تا در این مورد با او صحبت کنند، زیرا ملکی به نامش در آمده بود، اما به هیچ عنوان حاضر نبود از آن استفاده کند، آخرین نفری که با عبدالحسین صحبت کرد، صاحب زمین یعنی خود ارباب بود. صاحب زمین به او گفت: عبدالحسین برو زمین را بگیر، حالا که از ما به زور گرفتند، اما من اراضی‌ام که مال شما باشد، از شیر مادر برایت حلال تر. عبدالحسین در جوابش گفت: تو خبر داری که چقدر از آن آب و ملک‌ها مال چند بچه یتیم و بی‌سرپرست بوده است؟ اینها (رژیم) همه چیز را با هم اشتباه گرفته‌اند، بعد کم‌کم فهمیدم چرا مالکیت زمین را قبول نکرده است و یک روز آب پاکی را ریخت روی دست همه وگفت: چیزی که طاغوت بدهد، نجس است اینها یک سر سوزن هم به فکر خیر و صلاح ما نیستند.

 

مهاجرت به مشهد

آب‌ها که از آسیاب افتاد خیلی‌ها به قول خودشان زمین‌دار شده بودند. اما عبدالحسین دوباره آستین‌ها را زد بالا و رفت برای کشاورزی در زمین‌های دیگران. وقتی اهالی اولین محصول گندم را برداشت کردند آمد وگفت: از امروز باید خیلی مواظب باشی، گفتم: مواظب چه چیزی؟ جواب داد: نه خودت و نه بچه هفت‌ماهه‌مان خانه دیگران حتی پدرم یک ذره نان نخورید. آن‌قدر لحنش محکم بود که من هم قبول کردم.

این همسر سردار جنگ ادامه می‌دهد: پاییز از راه رسید، یک روز، چمدانش را بست و راه افتاد طرف مشهد برای زیارت، برعکس دفعه‌های قبل، این بار سفرش خیلی طول کشید، ۱۵ روزی گذشت و یک روز، نامه‌ای از او رسید آن هم برای پدرم. وقتی پدرم نامه را می‌خواند چهره‌اش شکفته می‌شد، نامه که تمام شد گفت: عبدالحسین در نامه نوشته من دیگر به روستا برنمی‌گردم، اگر دوست دارید دخترتان را بفرستید مشهد وگرنه هر چه که دارم مال او فقط بچه‌ام را بفرستید، پدرم به من گفت: با این وضعی که در روستا درست شده بهتر است تو و حسن به شهر بروید، ما هم انشاا... وسایلمان را جمع می‌کنیم و می‌آییم، روستا دیگر جای ماندن نیست.

 

/

 

از کشاورزی تا بنّایی

همسر شهید با صداقت و سادگی صحبت‌هایش را این‌طور ادامه می‌دهد: آدرسی که شهید به ما داده بود، خیابان پاستور در احمد‌آباد بود، وقتی رسیدیم فهمیدم قسمت اعیان‌نشین شهر است، برام سؤال شده بود که آنجا را چطور پیدا کرده است، جای خوبی بود. با خودش که صحبت کردم فهمیدم خانه متعلق به همان صاحب زمین‌هاست، وقتی فهمیده بود عبدالحسین می‌خواهد در مشهد بماند گفته بود این خانه متعلق به شماست.

او اضافه می‌کند: شهید پیشنهاد صاحب زمین را قبول نکرده بود، اما صاحب زمین گفته بود: پس برای خودت کاری دست و پا کن و همین‌جا مجانی زندگی کن. در همان کوچه یک سبزی‌فروشی بود که در آنجا کار می‌کرد، اما دو ماه بیشتر در این کار دوام نیاورد و یک روز با دلخوری آمد وگفت: این کار برایم خیلی سنگین است، من از تقسیم زمین‌ها فرار کردم که گرفتار مال حرام نشوم ولی اینجا هم کمی‌از روستا ندارد با زن‌های بی‌حجاب سروکار دارم، سبزی‌فروش هم آدم درستی نیست سبزی را داخل آب می‌ریزد که سنگین‌تر شود. از فردا صبح رفت در کار لبنیاتی، اما این کار هم ۱۵‌روز بیشتر طول نکشید، آمد و گفت: این فرد کم‌فروشی می‌کند، در کارش غش دارد، جنس بد را با جنس خوب مخلوط می‌کند و به قیمت بالا می‌فروشد. یک روز دیدم با بیل و کلنگ آمد و گفت: به یاری خدا و چهارده معصوم (ع) می‌خواهم از فردا صبح بلند شوم و بروم سر گذر.

 

عبدالحسین یک روز رفت سر‌گذر و بیل و کلنگ کارگری به دست گرفت و کم‌کم شد اوستا عبدالحسین بنّا

سال‌های مبارزه

عبدالحسین که کار‌های زیادی را پس از آمدن به شهر، از کار‌کردن در سبزی‌فروشی تا لبنیاتی تجربه کرده بود، رفت سر‌گذر و بیل و کلنگ کارگری به دست گرفت و کم‌کم شد "اوستا عبدالحسین بنّا" و بعد هم فعالیت‌هایش را برضد رژیم گسترش داد، طوری‌که به قول همسرش خانه ۴۰‌متری‌شان در کوی طلاب در سال‌۴۷ محل تجمع مردان و طلاب انقلابی و مبارز شده بود. اوستا عبدالحسین آن زمان روز‌ها را به بنایی سپری می‌کرد و شب‌ها به درس و بحث و حضور در جلسات "شهید‌هاشمی‌نژاد" و دیگر انقلابیون می‌پرداخت. او شب‌ها نوار‌ها و اعلامیه‌های حضرت امام (ره) را در خانه گوش می‌داد و سپس توزیع می‌کرد.

 

حکم اعدام!

همسر شهید در حالی که هنوز همان شیردلی برایش زنده است این‌گونه ادامه می‌دهد: پیام تازه‌ای از حضرت امام (ره) رسیده بود، از مردم خواسته بودند بریزند به خیابان‌ها و برضدرژیم تظاهرات کنند، محل کار اوستا عبدالحسین کوچه چهنو بود و داشت خانه‌ای را تعمیر می‌کرد، آن روز سر‌کار نرفت و خبر داشت که قرار است تظاهرات شود، غسل شهادت کرد و سر از پا نشناخته آماده رفتن می‌شد، نوار‌های امام و رساله و چند کتاب دیگر را یک‌جا جمع کرد و حرف‌های لازم را به ما گفت.

سبک‌خیر می‌افزاید: مردم رفتند به حرم امام‌رضا (ع) و ضد رژیم شعار می‌دادند، تا ظهر خبر‌های بدی می‌رسید، ماموران قصابی راه انداخته بودند، حتی در حرم هم تیر‌اندازی کردند، خیلی‌ها شهید شدند و خیلی‌ها را دستگیر کردند، یکی دو روز گذشت و از اوستا عبدالحسین خبری نشد، بیشتر از این نمی‌توانستم دست نگه دارم، رساله امام را بردم خانه برادرش و او یکی از موزاییک‌های حیاط را در‌آورد و زیرش را خالی کرد و رساله را آن‌جا گذاشت و رویش را پوشاند، بعد برگشتم خانه و تمام نوار‌ها را دادم به همسایه، چند روزی گذشت هر روز یک خبر از او برایم می‌آوردند. یکی می‌گفت اعدامش کردند، دیگری می‌گفت زنده است تا اینکه بعد از ۱۰‌روز یک نفر آمد و گفت اوستا عبدالحسین در زندان وکیل‌آباد است اگر می‌خواهید آزاد شود یا باید صد‌هزار تومان پول ببرید یا یک سند خانه که هیچ‌کدامش را نداشتم.

خدا خدا می‌کردم که در همین هنگام آقای غیاثی که برونسی خانه‌اش را تعمیر می‌کرد به منزلمان آمد و هنگامی که قضیه را شنید سندی گذاشت و شهید را از زندان بیرون آورد. چهره‌اش را هنگامی که بعد از مدت هادیدم به خوبی به یاد دارم. به اندازه‌ای پیر شده بود که فقط خدا می‌دانست.

دندان‌هایش در اثر شکنجه شکسته بود. چیزی نگذشت که در یک تظاهرات که مردم با مامور‌ها در گیر شده بودند باز اوستا عبدالحسین را گرفتند، دیگر به زندان رفتنش عادت کرده بودم همان شب طلبه‌ها آمدند و اعلامیه‌ها را زیر پله‌ها با سیمان پوشاندند، زن همسایه نوار‌ها را قبول نکرد برای همین تعدادی را در بالش و تعدادی را در قالیچه پنهان کردم.

مقداری را هم گذاشتم داخل قابلمه روی چراغ گاز. ماموران ساواک به خانه‌مان آمدند، به امام زمان (عج) متوسل شدم و انگار آقا چشم آنها را کور کرد، باز بعد از رفتن آنها آقای غیاثی سند گذاشت و اوستا عبدالحسین را از زندان بیرون آورد. چند روز بعد امام (ره) از پاریس آمدند و انقلاب پیروز شد. همان روز‌ها با آقای غیاثی رفت دنبال سند خانه. سند را فرستاده بودند تهران. وقتی برگشتند چند برگه دیگر هم دستشان بود آنجا بود که فهمیدیم حکم اعدام اوستا عبدالحسین صادر شده بوده است.

 

/

 

جنگیدن شانه به شانه همراه با مقام معظم رهبری

وقتی سپاه شکل گرفت اوستا عبدالحسین دیگر وقت سر‌خاراندن هم نداشت، ۲۴‌ساعت در سپاه خدمت می‌کرد و ۲۴‌ساعت هم در خانه بود. اوایل حقوق نمی‌گرفت بعد هم که حقوق می‌گرفت آن پول جواب خرج و مخارج زندگی را نمی‌داد برای همین کار بنّایی هم می‌کرد و بیشتر شب‌ها می‌رفت سر‌کار. بعد از شروع جنگ دیگر همیشه در جبهه بود و همراه با آیت‌ا... خامنه‌ای و شهید‌چمران و شهید‌رستمی در کردستان خدمت می‌کردند.

 

تا شهادت...

اوستا عبدالحسین بعد از انقلاب چنان لیاقتی از خود نشان داد که زبا‌ن‌زد شد و نامش به محافل خبری استکبار جهانی نیز رسید و حتی برای کشتن او نیز جایزه گذاشتند. به خاطر رشادت‌هایی که از خودش نشان داد مسئولیت‌های مختلفی را بر عهده او گذاشتند که آخرین آن فرماندهی تیپ‌۱۸ جوادالائمه (ع) بود که قبل از عملیات خیبر عهده دار آن شد. با همین عنوان در عملیات بدر در حالی که شکوه ایثار و فداکاری را به سر حد خود رساند، مرثیه سرخ شهادت را نجوا کرد. تاریخ شهادت این سردار افتخار‌آفرین روز بیست‌وسوم اسفند سال ۶۳ است و بعد از شهادت مفقودالاثر شد. روح پاکش در سال‌۶۴ به صورت نمادین در مشهد تشییع و در سال‌۸۹ بالاخره پیکر مفقود شده او پیدا شد و به دامان مردم شهرش بازگشت.

بخشی از بیانات مقام معظم رهبری

مقام معظم رهبری نیز در اسفند ماه سال ۸۸ با اعضاى خانواده شهید عبدالحسین برونسی و مسئولان ستاد برگزارى یادواره‌ی این شهید، دیدار و گفت‌و‌گو کردند که در بخشی از بیانات خود گفتند: «خیلی برای تاریخ و جامعه ما اهمیت دارد که این شهید که کارش بنّایی بوده، به جایگاهی می‌رسد که در جنگ با این‌که معلومات دانشگاهی نداشت چنان پیشرفت کند که از یک بسیجی معمولی به مقامات عالی نظامی برسد. مدیریت جنگ تنها نظامی نیست، بلکه فرماندهی جنگ نیاز به مدیریت سیاسی، فکری، انسانی و اخلاقی دارد و این شهید با شخصیت جامع‌الاطراف خود، از پس آن برآمد.»

 

قول شهادت از حضرت زهرا (س) گرفت

بد نیست بخشی از خاطره «استاد حسن رحیم پور ازغدی» که در مورد هم رزم خود، شهید برونسی، در یکی از سخنرانی هایش بیان کرد را مرور کنیم. او می‌گوید: «در عملیات بدر که ایشان به شهادت رسیدند، جزو افرادی بودیم که توفیق داشتیم در آخرین د قایق حیاتش در خاک ریز در کنار او باشیم. کسانی بودند که او را می‌شناختند و می‌دانستند که برونسی آدمی که فلسفه عرفان، فقه و تفسیر، اصول خوانده باشد نبود، یک آدم عادی، خاکی، بنّا و کارگر بود که طلبگی خوانده بود.

در برونسی حکمت و معرفت بود، اما تحصیلات نبود، قرآن که می‌خواند حقیقی می‌خواند، با ایمان می‌خواند و ما مکاشفاتی هم از ایشان در همان زمان جنگ دیده بودیم. قبل از عملیات بدر ایشان گفت «حضرت زهرا (س) به من قول داده که من دیگه شهید می‌شوم» و در بین بچه‌های تیپ مشهور بود که حاجی برونسی گفته بود، «اگر در این عملیات شهید نشوم به مسلمانی خودم شک می‌کنم.»

 

فراز‌هایی از وصیت‌نامه شهید

«من با چشم باز این راه را پیمودم و ثابت‌قدم ماندم، امیدوارم این قدم‌ها که در راه خدا برداشته‌ام ما را ازآتش جهنم نجات دهد. فرزندانم، خوب قرآن گوش کنید و این کتاب آسمانی را سر‌مشق زندگی‌تان قرار بدهید، باید از قرآن استمداد کنید و متوسل به امام‌زمان (عج) باشید. فرماندهی برای من لطف نیست، گفتند این یک تکلیف شرعی است باید قبول بکنید و من نیز بر اساس آیات قرآن قبول کردم، مسلما در این امر به معروف و نهی از منکر، از مردم نادان زیان خواهید دید، تحمل کنید و بر عزم راسختان پایدار باشید.»

 

* این گزارش در شماره ۴۵ شهرآرا محله منطقه ۶ مورخ ۲۱ اسفندماه سال ۱۳۹۱ منتشر شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام