کد خبر: ۱۴۴۹۵
۰۱ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۱۳:۰۰
از ۷ پسر رزمنده حاج آقا عامری، حسن و مسعود به خانه بازنگشتند

از ۷ پسر رزمنده حاج آقا عامری، حسن و مسعود به خانه بازنگشتند

کربلای۴ که تمام می‌شود، به خانواده‌های رزمنده‌ها یکی‌یکی زنگ می‌زنند برای رساندن خبر سلامتی، تلفن خانه حسن و مسعود عامری، اما زنگ نمی‌خورد. برادر‌ها، هیچ خبری از آن‌ها ندارند.

قصه از آزادی۷ شروع می‌شود. از حوض فیروزه خانه ای در محله بالاخیابان مشهد که پدر در آن وضو می‌گیرد. از هفت پسربچه در این حیاط که خودشان با هم می‌شوند یک تیم فوتبال برای محله؛ از توپی که به دیوار حیاط می‌خورد و می‌افتد توی حوض و گلدان شمعدانی دور حوض را، روی سنگ‌فرش حیاط می‌شکند. هفت پسربچه که تا پدر به نماز می‌ایستد، می‌دوند پشت سرش که مبادا جماعت، فرادا شود.

روز‌های انقلاب، آزادی۷

هفت پسربچه که هنوز گرفتار چوب معلمند، آخر هفته را با پدر می‌روند به کوه و دشت؛ پدر، روحانی محله است و البته شاعر، احساساتی. روحانی بودن، یعنی مقید بودن. احساساتی بودن یعنی آرامش و صبر؛ پدر، مقید است و صبور. چوبِ‌تر ندارد برای تربیت بچه‌ها. درستکار است و درستکاری‌اش بچه‌ها را سر به راه می‌کند.

انقلاب که به ثمر می‌نشیند، پسر‌های نوجوان عامری هر کدامشان یک جای کار مسجد‌های محله را می‌گیرند

یک روز، شاید وقتی بچه‌ها دارند در حیاط فوتبال می‌کنند، صدای «مرگ بر شاه» از چند کوچه آن طرف‌تر بلند می‌شود، کوچه آب‌میرزا، خانه آیت‌ا... شیرازی. پدر و بچه‌ها، خودشان را می‌رسانند به صدا. انقلاب به خیابان می‌آید...

انقلاب که به ثمر می‌نشیند، پسر‌ها نوجوان شده‌اند. مسجدی شده‌اند. هر کدامشان یک جای کار مسجد‌های محله را گرفته‌اند و آن را سروسامان می‌دهند. سعید و مسعود دوقلو هستند و پاتوقشان مسجد حجت (عج). امور مسجد حجت را «محسن کاشانی» می‌گرداند. حسن، به امور مسجد امام حسن (ع) می‌رسد؛ قرآن می‌خواند و حفظ هم می‌کند. آموزش هم می‌دهد. کتابخانه محله را می‌گرداند و یک جور‌هایی متولی مسجد است.

 

مطیع رهبر، آزادی۷

هفت پسربچه، گوش چسبانده‌اند به رادیوی کوچکی که پیام امام را مخابره می‌کند. وقت، وقت دفاع است. دشمن به خانه حمله کرده و باید رفت. حسن، پیش‌قدم می‌شود. می‌رود کردستان؛ بهداری. کم‌کم پایش به خط باز می‌شود. می‌رود و می‌آید، می‌رود و می‌آید. رفت و آمد‌ها به جبهه، حسن را می‌رساند به یگان۲۱

امام رضا (ع)، به بچه‌های تخریب‌چی. هر عملیات، غنیمتی از حسن می‌گیرد، والفجر۸ گوش و چشم و دستش را. کربلای۴، حسن را می‌رساند به گردان یاسین. به آب؛ به غواصی زیر آب در گردان یاسین.

رضا، پسر ارشد است. هنوز جوهر مدرک کارشناسی‌اش خشک نشده، می‌رسد به یگان۲۱. محمود، دل و جگردار است. جنگ او را نیروی ثابت لشکر نصر می‌کند. مهدی، قسمتش لشکر ویژه شهداست. مسعود، دست می‌برد توی شناسنامه‌اش و خودش را از پایگاه بسیجی که او را نمی‌شناسند، می‌رساند به جبهه. محمود، او را در جبهه می‌بیند...

 

درباره شهیدان«مسعود عامری‌فرد» و «حسن عامری‌فرد»  از زبان برادران هم‌رزمشان

 

پادگان قدس

حاج‌محمود برای گزینش نیرو‌هایش به پادگان قدس رفته که چشمش می‌افتد به برادر پانزده‌ساله‌اش، مسعود دور از چشم پدر و مادر، خودش را رسانده به پادگان قدس تا برای اعزام به جبهه آموزش ببیند. خب، طبیعی است که حاج‌محمود مخالفت کند. مسعود را برمی‌گردانند، اما او دست‌بردار نیست؛ این قصه یک‌بار دیگر هم تکرار می‌شود و مسعود را دوباره برمی‌گردانند به خانه. دیدار بعدی دو برادر، اما به یک قدم پشت خط می‌رسد، به خرمشهر. یکی از همسایه‌ها برای حاج‌محمود خبر می‌آورد که «حاجی، من و برادر مسعود با هم اعزام شده‌ایم»! حاج‌محمود، یک جور‌هایی کم می‌آورد، چه می‌شود کرد.

 

عروسیِ خوبان، آزادی۷

پدر و مادر چشمشان به صفحه تلویزیون است، شاید پسر‌ها را ببینند. نه از حیاط، صدای خنده به گوش می‌رسد، نه از تلویزیون. نیرو‌های بعثی، ظاهرا بو‌هایی برده‌اند که هواپیما‌های شناسایی‌شان، دست از سر آسمان خرمشهر برنمی‌دارند. خودی‌ها، کسانی را مامور کرده‌اند برای زیرنظرگرفتن آمد و شد‌ها، مبادا کسی از ساختمان‌ها بیرون بیاید و شناسایی شود.

حاج‌محمود، بخشی از کار دشوار اطلاعات عملیات را انجام می‌دهد. می‌رسد جلوی یکی از ساختمان‌ها که چشمش می‌افتد به مسعود. دست‌های حناکرده مسعود را که می‌بیند جامی‌خورد که «چرا دست‌هایت را حنا کرده‌ای؟» جواب می‌شنود: «مگر شب عملیات همه دست‌هایشان را حنا نمی‌کنند؟ مگر شما حنا نمی‌بندید؟»؛ محمود، دلش می‌لرزد... کمی آن‌طرف‌تر، نزدیکی آبادان، حسن دارد آموزش غواصی می‌بیند...

 

یاسین

فرماندهان که شایستگی حسن را در جایگاه تخریب‌چی مشاهده می‌کنند، هفت‌ماه قبل از عملیات کربلای۴، او و تعداد دیگری از زبده‌ترین تخریب‌چی‌ها را برای آموزش غواصی انتخاب می‌کنند. آموزش‌های سنگین و طاقت‌فرسای غواصی در منطقه‌ای نزدیک آبادان آغاز می‌شود تا از میان عده زیادی از نیرو‌های زبده، تعدادی از رزمندگان برای این امر مهم گزینش شوند. از میان این افراد است که «گروه یاسین» برای یکی از دشوار‌ترین عملیات‌ها تشکیل می‌شود.

 

شوقِ کربلا، آزادی۷

مادر، چادر سفید سر کرده، نشسته روی سجاده سفیدش، تسبیح می‌گرداند و زل زده به یک گوشه آسمان، کنج پنجره. شب کربلای۴ است، چهار تا از پسر‌ها رفته‌اند کربلا، تنها داماد خانواده هم. نهر خین، مین‌کاری شده است. پشت آن، دژ عراقی‌هاست. بعد، جزیره بوارین، نهر صغیر اروند، اروندرود.

غواص‌ها وظیفه دارند از دهانه اروند کارون به اروند صغیر برسند و به سمت بوارین، دشمن را دور بزنند؛ حسن اینجاست. مسعود، گردان پیاده لشکر نصر است، جاده۶. از سمت شلمچه می‌روند به بوارین. مسعود این‌طرف بوارین گم می‌شود، حسن آن‌طرف. دانه‌های تسبیح روی جانماز ریخته است.

 

درباره شهیدان«مسعود عامری‌فرد» و «حسن عامری‌فرد»  از زبان برادران هم‌رزمشان

 

شهیدانِ خدایی

کربلای۴ که تمام می‌شود، به خانواده‌های رزمنده‌ها یکی‌یکی زنگ می‌زنند برای رساندن خبر سلامتی، تلفن خانه حسن و مسعود، اما زنگ نمی‌خورد. برادر‌ها، هیچ خبری از آنها ندارند. شرایط عملیات طوری است که در مورد هیچ‌چیز نمی‌توان قطعی اظهار‌نظر کرد. از همراهان مسعود، کسی به سلامت بر‌نگشته است. هیچ‌کس از او خبر ندارد.

 برادر‌ها راه می‌افتند پی حسن و مسعود، از این بیمارستان به آن بیمارستان، از این معراج به آن معراج. هیچ اثری نیست

دریغ از یک نشانه. برادر‌ها راه می‌افتند پی حسن و مسعود، از این بیمارستان به آن بیمارستان، از این معراج به آن معراج. هیچ اثری نیست. چند روز بعد، پیکر‌های شهداست که از دریچه تلویزیون به جهان مخابره می‌شود؛ بعثی‌ها به جنازه شهدا هم رحم نکرده‌اند. آنها را با خود به عراق برده‌اند تا خوراک تبلیغاتی رسانه‌ها را فراهم کنند.

شهدا شده‌اند غنیمت جنگی. از این شهر به آن شهر می‌گردانندشان و با آنها عکس یادگاری می‌گیرند. صورت شهدا را به رگبار بسته‌اند، مبادا شناسایی شوند. این‌طور می‌شود از هر شهید هزاربار فیلم و عکس گرفت و از هر شهید، هزار غنیمت ساخت. پسر‌ها فیلم‌های مخابره‌شده را نگاه می‌کنند، ده‌بار، صد‌بار، بیشتر و بیشتر. شاید نشانی از برادر‌هایشان پیدا کنند... موفق نمی‌شوند.

 

یوسف گمگشته، آزادی۷

یک سال از نبودن دو برادر گذشته است. مهدی و محمود هنوز جبهه‌اند. پدر دلش برای پسر‌ها تنگ شده، وقت و بی‌وقت گریه‌اش می‌گیرد. مادر، صبوری می‌کند. پیش چشم بچه‌ها گریه نمی‌کند، مبادا دلشان را بلرزاند، تنهایی‌اش، اما گریه است و گریه است و گریه. پسر‌ها نمی‌دانند چه باید بکنند، چه باید بگویند. خبری از حسن و مسعود نیست، هیچ خبری.

برادر‌ها هنوز به معراج شهدا سر می‌زنند، حتی مدام می‌روند تهران و معراج‌الشهدای آنجا را می‌گردند. یک‌سال، دو‌سال، سه‌سال. هزار جنازه، ۲ هزار جنازه. ۱۰ هزار جنازه. چقدر کفن که کنار می‌زنند و چقدر شهید می‌بینند که برادرشان نیست. سال چهارم، مسعود برمی‌گردد. پیکر بی‌جانش. تنها قطعاتی از تن او؛ و یک پلاک به نشانه چهارسال غربت و تنهایی. حسن، هفت سال بعد از این به آزادی‌۷ برمی‌گردد. وقتی برمی‌گردد، پدر رفته است. بغض پدر، کار دست خانواده داده. پدر، از دوری یوسفش، شهید هجران شده.

 

*این گزارش پنج‌شنبه، ۵ بهمن ۹۱ در شماره ۴۰ شهرآرامحله منطقه ثامن چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام