حکم اعدام حاجحسن عاشوری ۱۱ بار مهر تایید خورد، اما اجرا نشد
متولد ۱۳۲۰ است، اما شناسنامهاش چندسالی او را بزرگتر نشان میدهد، آخر شناسنامه «حسین»، برادر فوت شدهاش را برای او نگاه داشتند. نامش را «حسن» میگذارند، آنگونه که میگوید: زادگاهش روستای کلاته نو در ۶کیلومتری بردسکن است و حالا در محله احمدآباد مشهد سکونت دارد.
در سال ۵۲ حکم اعدامش صادر شد
حاجحسن عاشوری را میگویم، چهره سرشناسی که حداقل همه آنها که انقلابیاند و همسن و سالش، خوب او را میشناسند. حاجحسن سال ۱۳۳۴ به مشهد میآید و ۹ سال بعد به واسطه شرکت در جلسات روضهخوانی با فعالان انقلابی آشنا میشود که سرآغازی برای مبارزاتش به شمار میرود.
سال ۵۲ حکم اعدامش صادر شده و ۱۱بار هم مُهر تایید خورد اما انجام نشد تا بتواند، پیروزی انقلاب را بهچشم ببیند
حاجی چهار پسر دارد. مجتبی و محسن شهید شدهاند و مهدی و محمد نیز اکنون افراد موفقی برای خودشان هستند. گویا محمد طلبه و مهدی نیز کلکسیونی از زبانهای خارجیست. حاجحسن معتقد است که فرزندانش از نعمتهای انقلاب هستند که نصیب او شدهاند، زیرا یکبار در سال ۵۲ حکم اعدامش صادر شده و ۱۱بار هم مُهر تایید خورده بود، اما این مسئله محقق نشد تا بتواند، پیروزی انقلاب اسلامی را هم بهچشم ببیند.
برای صحبت با حاجحسن عاشوری به خانه شهید میروم. بهگرمی پذیرایم میشود و خاطراتش را با من به اشتراک میگذارد. «گفتی پدر که پیر شوی، حالا بیا. نفرین که در لباس دعا کردهای ببین!» این بیت شعر را حاج حسن قبل از اینکه خاطراتش را روایت کند، میخواند و با لبخندی مهربان میگوید: «هرکاری که میکردیم، دعایمان میکردند که الهی پیر شوی! یکی از عوارض پیری، درد بیدرمان فراموشیست!»
سال ۴۳، آغاز فعالیتها
از حاجی میخواهم تا درباره خاطرات سالهای ۴۳ به بعد برایم بگوید که او نیز چنین شروع میکند: «در بازارتهران بهعنوان کارمند یک تجارتخانه به قصد آموزش تجارت کار میکردم. آن زمان هیئتی بهنام «دوختوفروش»ها فعال بود که افرادی مانند مرحوم هاشمینژاد، فرزانه و... در مجالسش سخنرانی میکردند و به واسطه همین جلسات با چند نفر از انقلابیون آشنا شدم.»
او از آشنایی با حاج محمدعلی شیشهگر، جوادیان در قم و حاج مصطفی کفاشزاده در سال ۴۴ سخن میگوید و اضافه میکند: «کفاشزاده از یاران نزدیک امام (ره) به شمار میرفت و تا روزی که ایشان فوت کردند در کنارشان بود که بهواسطه آشنایی با او با بسیاری از انقلابیون سطح بالا نیز دوست شدم.»
حاجحسن این را نیز میگویدکه؛ «از سال۴۳ به اندازه فهم و توانم فعالیتهای انقلابی را آغاز کردم و از همان موقع نیز با آقا (آیتا... خامنهای) در ارتباط نزدیک بودم و کمتر پیش میآمد قصد انجام کاری را داشته باشم، اما از ایشان نظر نخواهم. ولی از وقتی مسئولیت رهبری را عهدهدار شدند دیگر گناه میدانم که وقتشان را بگیرم.» حاجحسن عاشوری خوب به یاد میآورد که؛ «زمانیکه آقا اشارهای میکردند، تا ته خط میرفتیم و در حد فهم خود متوجه خواستهشان میشدیم و نظر ایشان را نظر امام (ره) میدانستیم.»
بیش از ۱۰ اسم داشتم!
از حاجی میخواهم تا درباره چگونگی فعالیتهایی که میکرد، بیشتر برایم توضیح دهد که اینگونه شرح میدهد: «هر شهری که در زمان شاه به هم میخورد، یه پای آن من بودم، حال چه بهعنوان طراح و چه مجری!»
غضنفر یکی از اسمهای مستعارم و نام یکی از ساواکیهای سبزوار بود که خیلی شبیه من بود
موضوع برایم جالب شده است، بنابراین با تعجب میپرسم: «چطور مگر؟» که چنین میشنوم: «بیش از ۱۰ اسم داشتم که در موقعیتهای مختلف آنها را به کار میبردم. مثل حمید، حامد، حسین، غضنفرو...» به نام «غضنفر» که میرسد لبخندی میزند و میگوید: «اسم یکی از نیروهای ساواک در سبزوار غضنفر بود که از نظر قیافه، هیکل و سن و سال خیلی به من شباهت داشت، بنابراین با خودم گفتم:اگر برای انجام فعالیتهای انقلابی نامم را غضنفر بگذارم، آنها را گمراه میکنم.»
البته حاجی این را نیز اضافه میکند که؛ «غضنفر پرونده بدی نداشت و کسی را به ساواک لو نداده بود.» و در این بین یاد ساواکی دیگری به نام «طالقانی» میافتد؛ «طالقانی نیز در ساواک تهران بود که گویا به زور شکنجه همکاری با شاه را میپذیرد، اما اطلاعات اشتباه تحویلشان میدهد و کسی را نیز لو نمیدهد.»
از موضوع اسمهای متعدد حاجحسن میگذریم و به اصلمطلب که رساندن نوای انقلاب به شهرها بود، باز میگردیم. او سخنش را اینگونه ادامه میدهد: «کامیاب، فرزانه، عجم، داوودی، سیدآبادی، حافظی، شاکری، اسدی و ... از شاگردهای رهبر بودند که توسط آنها در شهرستانهای مختلف منبر اینجاد میکردیم که برای این کار حیلههایی نیز به کار میبردیم.»
چهلمهای مادرحاجی!
برای روشنتر شدن موضوع نمونهای از این کار را توضیح میدهد: «برای مثال یکی از این روحانیون را برای برگزاری مراسم چهلم مادرم آوردم، اما نکته جالب توجه این است که بارها به همین بهانه منبرهای متعددی را در شهرستانهای مختلف برگزار میکردم و انقلابیون از همه شهرها برای شرکت در آن جلسه میآمدند.»
برایم جالب است تا عکس العمل ساواک را درباره چهلمهای مادر حاجی بدانم که او با لبخند خاصی اینگونه تعریف میکند: «ساواک سردرگم شده بود و من را گرفتند و گفتند: پدرسوخته! مگر تو چند تا مادر داری که مدام چهلم میگیری؟! و من نیز گفتم نمیدانم جریان چیست، دوستان خودشان برای مادرم مراسم میگیرند، اما آنها قبول نمیکردند و میگفتند:مگر میشود خودت خبر نداشته باشی که تاکنون ۱۱ بار برای مادرت مراسم گرفتهاند؟! خلاصه اینکه چندروز کتک مفصلی در ساواک شاهرود سر این مسئله نوش جان کردم!»
سفیر انقلاب
به حاجی «سفیر انقلاب» میگفتند، خودش این را میگوید: «به من سفیر انقلاب میگفتند و در شهرستانهای مختلف یارگیری میکردم تا بروند و پیامانقلاب را در اقصی نقاط ایران به گوش مردم برسانند.» حاجحسن کسی را سراغ ندارد که از خودش بیشتر در شهرها جلسات انقلابی برگزار کرده باشد.
او خاطرهای از مراسم چهلمی که سال ۵۶ برای فرزند مرحوم امام (ره) گرفته بودند، تعریف میکند: «در مسجداعظم قم جلسهای به سخنرانی «رضوانی» برای حاجمصطفی گرفتیم. آن روز برای اولینبار روزنامه رستاخیز را پاره کردیم. ساواکیها آنجا ریخته بودند و اگر من را میدیدند، اعدامم میکردند، اما ناگهان خانمی شروع کرد، در ظاهر با من به دعوا کردن، اقدام متهورانه وی مرا از مهلکه نجاتم داد.»
تشییع جنازه کافی
مشتاقم تا از اقدامات انقلابی که در مشهد انجام داده، برایم بگوید؛ «یکی از اقداماتی که ساواک را دچار مشکل کرد، برگزاری مراسم تشییعجنازه مرحوم کافی در سال ۵۷ در مشهد بود که برای مردم فرصت را فراهم کرد تا شروع به سردادن شعارهای انقلابی کنند: لاالهالا ا... جانم، فدای روح ا.... این شعار به گسترش فعالیتهای انقلابی مردم مشهد انجامید.»
او اضافه میکند: «علاوه براین افرادی مانند طبرسی، شهید هاشمینژاد و رهبری نیز در روضههای مختلف به منبر میرفتند و سخنرانی میکردند. همچنین مسجدکرامت به عنوان پایگاه انقلابیون مطرح بود و آقا در آنجا نماز میخواندند.»
*این گزارش بهمن سال ۹۰ در شماره ۶ شهرآرامحله منطقه ۱ چاپ شده است.

