کد خبر: ۱۵۲۰۶
۲۰ مرداد ۱۴۰۵ - ۰۸:۰۰
خادم

حکایت هفده سال خادمی فاطمه غلامی

فاطمه خانم می‌گوید: در حال مناجات بودم که زنی از کنارم رد شد و گفت به دیدن خانم برزگر در آسایشگاه بسیج حرم برو. همین کار را کردم. آن‌قدر اصرار کردم که گفت برو همین الان مدارکت را بیاور. ساعت ۲ نشده رسما خادم حرم شدم.

این هفته دونفر در نوبت غذای حرم فاطمه خانم‌اند. زنی که هفده‌سال است عاشقانه و بدون هیچ چشمداشتی خادم حرم رضوی است؛ او که چوب‌پر‌به‌دست، شب را تا صبح گرداگرد حرم مثل پروانه می‌چرخد. فاطمه غلامی شیرازی، غذای حضرتی را فقط برای خودش و خانواده‌اش نمی‌خواهد. آن را به زائرانی می‌رساند که بیمار دارند و دلشان پر از حاجت شفاست.

این زن که هنوز شصت‌سالش پر نشده، بهترین عاشقانه‌های زندگی‌اش را شب‌هایی می‌داند که در حرم به گنبد آقا نگاه می‌کند و اشک می‌ریزد. برای این ساکن محله هفده‌شهریور، حضرت‌رضا (ع)، چون پدری است که هر‌هفته با رفتن به درِ خانه‌اش، عقده مشکلات یک هفته را برایش بازگو می‌کند.

 

زندگی من به حرم گره‌خورده

فاطمه‌خانم زنی خوش‌مشرب و اهل گپ‌و‌گفت است. وقتی می‌خندد، چشمانش برق خاصی دارد. چین دور‌های چشمش مدام از لبخند پررنگ می‌شود. چادر مشکی و مقنعه چانه‌داری به سر دارد. هر چهاردختر و چهارنوه‌اش دورش را گرفته‌اند. مدام بین صحبت‌هایش می‌آیند و حرفی می‌زنند و باز لبخند پررنگ فاطمه‌خانم همه صورتش را می‌پوشاند.

زندگی او به حرم امام‌رضا (ع) گره خورده است. آخر هفته زندگی خانم غلامی دربست در خدمت به زائر می‌گذرد. وسط هفته هم سه‌ساعتی را برای گشت‌زنی به محل خدمتش می‌رود. فاطمه‌خانم سنی نداشت که با پسرخاله‌اش ازدواج کرد و حاصل این ازدواج پنج‌فرزند است. چهاردختر و یک پسر. به قول خودش به‌خاطر فاصله سنی کم، دوست دخترانش بوده و حالا در این سن، نوه هم عروس کرده است. اما چه شد که او چوب‌پر خدمت به دست گرفت؟

وقتی هنوز دو فرزند یعنی یک دختر و پسرش کوچک بودند، به‌دنبال خواسته همه سال‌های عمرش یعنی خادمی به راه افتاد. او می‌گوید: پدر و مادرم عاشق امام‌رضا (ع) بودند. خدا مادرم را بیامرزد؛ دوره کرونا از دنیا رفت. او هم چند‌سالی خادم حرم بود. در خانه ما همیشه روضه امام‌رضا (ع) خوانده می‌شد. بابا اسم برادرم را غلامرضا گذاشت؛ چون عاشق آن حضرت بود. از همان نوجوانی همیشه وقتی به حرم می‎‌رفتم، با خودم می‌گفتم یعنی می‌شود یک روز مانند این مرد‌هایی که لباس خادمی به تن دارند، من هم به آقا خدمت کنم.

 

خادم

 

یک عشق و سال‌ها انتظار

سال‌۸۰ یک شب فاطمه‌خانم در عالم خواب دید که سماوری بزرگ در صحن عتیق مقابلش گذاشته‌اند و دارد برای زائران حضرت‌رضا (ع) تند‌تند چای می‌ریزد؛ «دو روز بعد در پایگاه بسیج حوزه‌۷ الزهرا (س) فرم خادمی مقابلم گذاشتند و من با اشک پرش کردم، اما آن فرم گم شد و تا چند‌سال خبری از حرم نیامد. به هر دری زدم نشد که نشد. ولی حسابی هوایی شده بودم.»

خانم غلامی دل‌شکسته بود. او می‌دانست شرط خادمی، داشتن مدرک دیپلم است و او سنی نداشت که ازدواج کرده و ادامه تحصیل نداده بود. از وقتی فرمش را پر کرد، پی درس و مشق را گرفت و ظرف یک سال، دوره راهنمایی را تمام کرد و به قول خودش سیکل گرفت؛ «هفده‌سال پیش، یک روز با همین قصد که بروم شکایت و بگویم چرا آقا من را به نوکری قبول نمی‌کند، رفتم حرم. بچه‌هایم در مدرسه بودند. برنجم را دم کردم، قورمه سبزی‌ام را بار گذاشتم. خوب خاطرم هست وفات حضرت معصومه (س) بود. من به‌شدت به حضرت معصومه (س) ارادت دارم. همیشه او را برای حاجت‌هایم واسطه می‌کنم. با خودم عهد کردم اگر همین امروز کار‌های خادمی‌ام جور شود، هر‌سال حلوا بپزم و خیرات کنم.»

پا که به حرم گذاشت، وسط صحن ایستاد و شروع کرد به درددل و گلایه و اشک‌ریختن. خودش می‌گوید: توی حال خودم نبودم. انگار صدایم آن‌قدری بلند بود که یک زن آن را شنید. سرم پایین بود و صورتم را با چادر پوشانده بودم. زنی از کنارم رد شد و گفت به دیدن خانم برزگر در آسایشگاه بسیج حرم برو. همین کار را کردم.

آنجا از من اصرار و از برزگر که فرمانده بسیج حرم بود، انکار که کو دیپلمت؟ بدون مدرک نمی‌شود. گفتم امروز من را حضرت معصومه (س) فرستاده است؛ ناامیدم نکنید. آن‌قدر اصرار کردم که گفت برو همین الان مدارکت را بیاور. فرم رضایت را بده همسرت پر کند و...»

فاطمه‌خانم با هزار شور و شوق خودش را به خانه‌اش در خیابان هفد‌ه شهریور رساند. همسرش آماده می‌شد که به‌دنبال بچه‌هایش به مدرسه برود. وقتی ذوق سرشار همسرش را دید، فوری همه مدارک مورد‌نیاز فاطمه‌خانم را به دستش داد. او دوباره همین مسیر را به حرم برگشت. ساعت ۲ نشده او رسما خادم حرم بود. از همان موقع هر‌سال روز وفات حضرت معصومه (س) نذرش را ادا می‌کند.

 

خادم

 

شب‌های تماشایی حرم

دو روز بعد، او برای گذراندن دوره حرم‌شناسی به حرم رفت؛ «توی پوستم جا نمی‌شدم. آن‌قدر خوشحال بودم که حد نداشت. با همسرم صحبت کردم که او هوای بچه‌ها را داشته باشد و من شیفت شب در حرم باشم. شب‌های حرم تماشایی است. خدا از پسرخاله‌ام راضی باشد؛ پذیرفت. انصافا خیلی هم کمکم کرد.

اولین جمعه یک‌ساعت‌و‌نیم زودتر سر شیفتم بودم. از ۴:۳۰ می‌رفتم تا ۶ صبح شنبه. اما چندسالی هست که شب‌های جمعه حرمم و صبح‌های جمعه به خانه برمی‌گردم. بنده خدا من را می‌برد و می‌آورد. همیشه وقتی شیفت دارم، می‌گوید دخترخاله باز گل از گلش شکفته! می‌خواهد به خدمت برود.»

وقتی فاطمه‌خانم آماده شد تا برای اولین‌شب به‌عنوان خادم در حرم باشد، فائزه، دخترش، فقط هشت‌سال داشت. به‌دنبال مادر تا پایین پله‌ها دوید. او را در آغوش گرفت و گریه کرد؛ «محمدصادق پیش‌دبستانی بود. فائزه هم کلاس دوم. هر‌دو به شدت به من وابسته بودند؛ فائزه بیشتر. دلم پیش بچه‌ها بود، اما خاطرم جمع بود که همسرم کنارشان است.»

شیفت شب‌های فاطمه‌خانم با حسی سرشار از عشق شروع شد. صبح ساعت‌۶ شیفت که تمام می‌شد، همسرش او را به خانه برمی‌گرداند؛ «تا بچه‌ها من را نمی‌دیدند، صبح شنبه با روی گشاده به مدرسه نمی‌رفتند. از راه که می‌رسیدم، اغذیه مدرسه‌شان را توی کیفشان می‌گذاشتم و صبحانه‌شان را می‌دادم. قبل از رفتن هم شامشان را آماده می‌کردم. آرام‌آرام فائزه هم به یک‌شب نبودنم در هفته عادت کرد.»

فاطمه‌خانم از همان شب اول شیفت با خودش عهد بست که همان چای و آبی که در حرم می‌خورد، برایش کافی است و غذای حضرتی را به‌عنوان تبرک به نیازمندی که سر راهش قرار می‌گیرد، بدهد؛ «همیشه برای شیفت شبم کوکویی، کتلتی، درست می‌کنم و با خودم می‌برم آنجا و با هم‌شیفتی‌هایم می‌خوریم. آن غذا را به زائران می‌دهم.

باورتان نمی‌شود هنوز حتی دوتا از خواهرهایم از غذای حرم نصیبشان نشده است. به‌مرور وقتی اقوام فهمیدند به حرم می‌روم، مریض‌دار‌ها سفارش می‌کردند. آشنایان و همسایه‌ها نیز همین‌طور. همین هفته، دو نفر توی نوبت هستند که به آنها غذایم را برسانم. مریض دارند بندگان خدا.»

 

هنگام خدمت سرما و گرما را نمی‌شناسم

این خادم حرم این سال‌ها همه زندگی‌اش را بر مدار خدمت چرخانده است. دختر‌ها را یکی‌یکی عروس کرده، اما خدمتش را رفته است. مراسم را طوری برنامه‌ریزی کرده که به شیفتش لطمه‌ای نخورد؛ «تمام این مدت همیشه همه شیفت‌هایم را خدمت کرده‌ام مگر اینکه در سفر کربلا یا مکه باشم حتی اضافه‌تر هم خدمت می‌کنم.

شب‌های احیا هر سال در حرم هستم، سال تحویل‌ها هم همین‌طور. ماه رمضان‌ها افطار کرده و نکرده، تا سحر در محدوده خدمتم دور می‌زنم. تولد و شهادت امام‌رضا (ع) هم که گفتن ندارد؛ آن‌قدر شلوغ می‌شود که حد‌و‌حساب ندارد. تلاشم را کرده‌ام که اقوام هم از من راضی باشند. البته شده است که مراسمی از فامیل را نتوانم بروم. راستش وقتی آخر هفته را انتخاب کردم، با خودم گفتم بهتر شد و از میهمانی‌های پرگناه خلاص شدم.» (می‌خندد).

وقتی می‌گوید «همیشه»، این همیشه، شامل زمستان و تابستان و برف و باران هم می‌شود. از او می‌پرسم: حتی در همین شرایط هم در اطراف حرم راه می‌روید و خدمت می‌کنید؟ دست‌هایش را روی هم می‌فشارد و با لبخند می‌گوید: بله، مگر خدمت سرما و گرما می‌شناسد!‌

می‌پرسم: مگر می‌شود سرما و گرما روی آدم تأثیر نداشته باشد؟ باور کنید سرما را نمی‌فهمم. شب‌های سرد زمستان ساعت‌ها سر پا می‌ایستم و راه می‌روم. حتی در برف زمین هم خورده‌ام، اما وقتی به استراحتگاه برمی‌گردم، انگار‌نه‌انگار که سه‌ساعت تمام راه رفته‌ام. امام‌رضاست دیگر، لطفش شامل حالم شده است.

مقنعه چانه‌دارش را روی صورت مرتب می‌کند، کمی بدنش را کش و قوس می‌دهد و می‌گوید: شما تصور کنید بیشتر از بیست سال است که دیسک کمر دارم. با این میزان ساعت سرپا ماندن باید از پا در آمده باشم، اما خدا می‌داند تا سر شیفت هستم، دردی حس نمی‌کنم. البته بین همکاران افرادی را داشته‌ایم که بریده‌اند و ادامه نداده‌اند.

شب‌هایی که در اطراف حرم به هدایت زائران مشغول است، یک ساعت شیفت است. برمی‌گردد و کمی استراحت می‌کند. ساعت دوم دوساعت و سری سوم سه‌ساعت تمام‌وقت سرپا‌ست و راه می‌رود.

خانم غلامی این‌طور ادامه می‌دهد: یک سال پشه‌های ریزی که نامشان را نمی‌دانم، در مشهد زیاد شده بود. جلو ورودی طبرسی ایستاده بودم و تمام سروصورت و چادرم را پشه پوشانده بود. برف هم توی چشم‌هایم می‌زد. دیگر حریفشان نمی‌شدم! راه که می‌رفتم، زیر پایم قریچ‌قریچ می‌کردند! زائران که رد می‌شدند، پشه‌ها را از روی سرو‌رویم می‌تکاندند. دلشان می‌سوخت، اما من می‌خندیدم و می‌گفتم همین یک شب است. ایرادی ندارد.

 

خادم

 

هر چه دارم برکت آقاست

خانم غلامی از اوقاتی می‌گوید که سر شیفت بچه‌هایی گم شده‌اند و او پیدایشان کرده است؛ «یک شب دختری پنج‌ساله را دیدم که پدر و مادرش را گم کرده بود. بیرون صحن کوثر دور خودش می‌چرخید. خیلی ترسیده بود. دلداری‌اش دادم. به او قول دادم پدر و مادرش پیدا می‌شوند. لهجه شیرین یزدی داشت. او را به داخل حرم برگرداندم. داشتم به طرف بخش گمشدگان می‌رفتم که دیدم زنی سرآسیمه به طرفم دوید. دختر تا مادرش را دید، بغل باز کرد. آن خانم یزدی سروصورتم را غرق بوسه کرد. هنوز با آن زائر ارتباط دارم. یکی‌دوبار آمدند مشهد و غذای حرم برایشان بردم. این دخترک هیچ‌وقت از ذهنم پاک نمی‌شود.»

برای فاطمه‌خانم خیلی پیش آمده است که زائران از او سؤال کنند چقدر حقوق می‌گیرد؛ «وقتی می‌فهمند بسیاری از خادم‌های حرم سال‌ها بدون پول خدمت کرده‌اند، تعجب می‌کنند.»

او از محبت زائر‌ها هم برایمان حرف می‌زند؛ «دعایم می‌کنند یا التماس دعا می‌گویند. خدا قوت می‌گویند. زائران امام‌رضا (ع) خیلی بامحبت‌اند خداراشکر.»‌

می‌پرسم: حاصل این همه سال سرپا‌ایستادن‌ها و گشت‌زنی‌ها چطور در زندگی‌تان نمودار شده است؟ می‌گوید: هر‌چه دارم از امام‌رضاست. شکر خدا زندگی آبرومندی دارم که اصلا به حقوق و دریافتی‌مان نمی‌خورد. واقعا برکت آقاست. پسر خوب، دختر‌های صالح، داماد‌های مؤمن؛ چه می‌خواهم دیگر؟

همه اینها را از قدم‌های ناقابلی می‌دانم که برای زائر حضرت برداشته‌ام. حاصل ارتباط عمیقم با امام‌رضا (ع) در شب‌های سرد زمستان است، وقتی به گنبد نگاه می‌کنم و با او خالصانه حرف می‌زنم. این حال را نمی‌توان توضیح داد. توصیف‌کردنی نیست. با هیچ‌چیز هم عوضش نمی‌کنم.

همسر خانم غلامی، آقا ابوالقاسم گلکار، دو روز پیش از کربلا آمده است. آن‌طور‌که فاطمه‌خانم می‌گوید، مریض‌حال است. او دل‌نگران همسرش، مدام به ساعت نگاه می‌کند. شب گذشته هم شیفت بوده است و از فردا هم حرم شلوغ‌تر می‌شود. گاهی بین جمعیت زمین می‌خورد، گاه با هر تذکر بد و بیراه می‌شنود، اما باز هم به عشق آقا لبخند می‌زند.

 

* این گزارش سه‌شنبه ۲۰ مردادماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۶۹ شهرآرامحله منطقه ۷ و ۸ چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام