کد خبر: ۱۵۴۲۸
۲۵ شهريور ۱۴۰۵ - ۰۸:۰۰
 براتعلی عباس‌زاده

روایت‌های اسیر شماره یک دفاع مقدس از روزهای اسارت

وقتی صلیب سرخ شروع به ثبت اسامی اسرا کرد، براتعلی عباس‌زاده شد اسیر شماره یک و اولین کارت اسارت به نامش زده شد. او اوج دوران جوانی یعنی از نوزده تا بیست‌ونه‌سالگی را در اسارت گذراند.

در حال خدمت سربازی بود که به خاطر درگیری‌های مرزی به کرمانشاه فرستاده شد. آنجا در درگیری با کوموله‌ها در سومین روز از آغاز دوران دفاع مقدس (۲ مهر سال‌۱۳۵۹) اسیر شد و آنها او و دیگر اسرا را به عراقی‌ها تحویل دادند. وقتی صلیب سرخ شروع به ثبت اسامی اسرا کرد، براتعلی عباس‌زاده شد اسیر شماره یک! و اولین کارت اسارت به نامش زده شد.

این شهروند محله فرهنگیان بعد از ۱۰سال اسارت جزو اولین آزاده‌ها به میهن بازگشت. او اوج دوران جوانی یعنی از نوزده تا بیست‌ونه‌سالگی را در اسارت گذرانده، اما مثل بسیاری از اسرای دیگر از این دوران به عنوان فرصتی برای رشد استفاده کرده است.

وقتی عباس‌زاده اسیر شد، تحصیلاتش سیکل بود، اما در اسارت زبان انگلیسی را آموخت، طوری که بعد از آزادی در همین رشته در دانشگاه فردوسی ادامه تحصیل داد. این آزاده، اخبارگو و مجری اردوگاه بود. اخباری که اسرا پنهانی از طریق رادیو گوش می‌کردند و می‌نوشتند، می‌دادند عباس‌زاده و او با تمام خطراتی که وجود داشت، آنها را برای اسرا می‌خواند.

 

۴۰ روز طاقت‌فرسا در کرکوک

براتعلی عباس‌زاده اصالتا درگزی است؛ از روستای گپی در پنجاه‌کیلومتری این شهرستان. دوران کودکی و نوجوانی را در همین روستا گذرانده است. ۱۸فروردین سال‌۱۳۵۹ برای خدمت سربازی به مرکز آموزشی ۰۴ بیرجند اعزام شد. دو ماهی را آنجا بود، بعد هم در قرعه‌کشی اسمش برای اعزام به کرمانشاه درآمد؛ جایی که اسیر شد و باعث شد ۱۰سال از جوانی‌اش را در آسایشگاه‌های عراق بگذراند. نه پشیمان است و نه نالان از قضاوقدر. برعکس، تمایلی به ابراز سختی‌هایی که دیده ندارد و می‌گوید: بعضی چیز‌ها را نباید گفت؛ اجرش کم می‌شود. همین دیدگاهش هم باعث می‌شود که در بیان خاطرات، دنبال کلی‌گویی باشد.

شاید یکی از شاخص‌ترین ویژگی‌های براتعلی عباس‌زاده این باشد که عنوان «اسیر شماره یک» را دارد. جزو اولین اسیر‌ها در جنگ تحمیلی هشت‌ساله بوده و ۱۰سال بعد با اولین آزاده‌ها به کشور برگشته است. او تعریف می‌کند: وقتی سرباز بودیم، در کرمانشاه درگیری‌های مرزی زیادی وجود داشت. طی مأموریتی ما را برای کمک به یک گروهان دیگر به پاسگاه گرده‌نو به سرپل ذهاب فرستادند. فقط در حد دفاع شخصی سلاح داشتیم، اما کوموله‌هایی که به ما حمله کردند با تانک و نفربر عراقی‌ها آمده بودند و این باعث شد همان‌جا در دوم مهر سال‌۱۳۵۹ یعنی در سومین روز از شروع رسمی جنگ تحمیلی هشت‌ساله اسیر شوم.

در این درگیری نیرو‌های دیگری هم اسیر شده بودند و کوموله‌ها همه را به عراقی‌ها تحویل دادند. وقتی نیرو‌های صلیب سرخ برای ثبت‌نام اسرا به عراق آمدند، کارت اسیر شماره یک به نام براتعلی عباس‌زاده ثبت می‌شود.

او تعریف می‌کند: چهل‌روز ما را در کرکوک نگه داشتند. حدود ۴۸نفر در یک اتاق سه‌در‌چهار بودیم. صبح یک‌بار برای سرویس بهداشتی در را باز می‌کردند، شب هم یک‌بار. دو تا پیت حلب خالی روغن نباتی داخل اتاق گذاشته بودند؛ در یکی از آنها آب ریخته بودند و از دیگری برای سرویس بهداشتی استفاده می‌کردیم.

عباس‌زاده ادامه می‌دهد: با اینکه مهرماه بود، گاهی فضای اتاق چنان گرم و راه عبور هوا سخت می‌شد که اسرا صورتشان را زیر شکاف در می‌بردند تا آنجا بتوانند نفس بکشند.

 

براتعلی عباس‌زاده

 

درست کردن شوربا به یاد دوران اسارت

بعد از این، آنها به موصل اعزام می‌شوند؛ جایی که لااقل سرویس بهداشتی داشت و از این جهت اسرا نفس راحتی کشیدند. اما شکنجه‌ها و دیگر مشکلات کمتر که نشد هیچ، بیشتر هم شد. می‌گوید: در آسایشگاه (البته آسایشگاه که چه عرض کنم، فقط اسمش آسایشگاه بود.) کار‌ها را بین خودمان تقسیم کرده بودیم. عده‌ای کار‌های نظافت را انجام می‌دادند. عده‌ای مسئول غذا بودند و...، اما همه با هم مثل برادر بودیم.

عباس‌زاده یاد شوربا‌هایی که آنجا می‌خوردند می‌کند و می‌گوید: صبح‌ها برای صبحانه به ما شوربا می‌دادند. خیلی آبکی بود. چند دانه حبوبات داشت، باقی‌اش آب.

لبخندی بر صورت او نقش می‌بندد و ادامه می‌دهد: الان هم به یاد آن زمان گاهی که با آزاده‌ها در خانه یکی‌مان دور هم جمع می‌شویم شوربا درست می‌کنند. البته نه آن‌طور آبکی.

اسیر شماره یک تعریف می‌کند: اوایل که آشپزخانه دست عراقی‌ها بود خیلی کثیف و داغان بود. بعد از مدتی گفتیم بگذارید کار‌های آشپزخانه و پخت‌وپز را خودمان انجام می‌دهیم. این‌طوری دیگر لااقل حواسمان به بهداشت بود. با بیل، غذا را ظرف می‌کردیم، اما همان بیل را تمیز نگه می‌داشتیم.

عباس‌زاده که می‌خواهد نکته‌ای را گوشزد کند، می‌گوید: اینکه می‌گویم با بیل غذا را ظرف می‌کردیم فکر نکنید فراوانی بود! نفری ۷ تا ۱۰ قاشق غذا به هر کسی می‌رسید. روزی دو تا سهمیه نان داشتیم. شبیه نان‌های ساندویچی بود. اما گاهی خیلی خشک بود و گاهی آن‌قدر خمیر که اول آن را در آفتاب خشک می‌کردیم و بعد می‌خوردیم. آنها در آسایشگاه شام نداشتند. از همین غذای اندک روز برای شام شبشان نگه می‌داشتند و گاهی هم از حق خودشان می‌گذشتند و غذایشان را به اسیری می‌دادند که حالش خوب نبود و شرایط جسمی مناسبی نداشت.

 

سوادآموزی روی مقوای پودر لباس‌شویی

به گفته او اسرا نمی‌خواستند وقت‌شان به بطالت بگذرد. برای همین به صورت پنهانی دوره‌های آموزشی برای یکدیگر برگزار می‌کردند. او تعریف می‌کند: با آموزش قرآن کریم شروع کردیم. آنهایی که یاد داشتند، به دیگران آموزش می‌دادند. خود من آنجا قرآن را یاد گرفتم. حتی به کسانی که سواد خواندن و نوشتن نداشتند، آموزش می‌دادند و چند نفری باسواد شدند، طوری که برای خانواده‌شان نامه می‌نوشتند. کلاس‌های عربی و زبان انگلیسی از دیگر کلاس‌هایی بوده که اسرا برای یکدیگر گذاشته بودند.

او تعریف می‌کند: حمید فرجی، زبان انگلیسی‌اش خوب بود و کلاس زبان گذاشت. خودم هم در این کلاس‌ها می‌رفتم. آن‌قدر پیش رفتم که کمک‌یارش شده بودم و بعضی شاگردانش را من آموزش می‌دادم.

اینکه می‌گویم با بیل غذا را ظرف می‌کردیم فکر نکنید فراوانی بود! نفری ۷ تا ۱۰ قاشق غذا به هر کسی می‌رسید

عباس‌زاده که زبان را در اسارت آغاز کرده، بعد از آزادی، این رشته را در دانشگاه ادامه داده و مدرک کارشناسی زبان انگلیسی دارد.

این آموزش‌ها به راحتی نبوده است. او تعریف می‌کند: به خصوص اوایل به کاغذ و خودکار دسترسی نداشتیم. جعبه‌های خالی پودر لباس‌شویی را خیس و ورق ورق می‌کردیم و بعد از خشک شدن از آن برای کاغذ استفاده می‌کردیم.

خودکار هم در دسترس آنها نبوده است. وقتی از طرف صلیب سرخ می‌آمدند، خودکار به اسرا می‌دادند تا برای خانواده‌هایشان نامه بنویسند، اما بعد خودکار‌ها را تحویل می‌گرفتند. در این بین گاهی اسرا مغزی خودکار را برمی‌داشتند و پنهان می‌کردند تا بتوانند با همان درس بخوانند.

 

کمیته خبری دوران اسارت

اسیر شماره یک، در دوران اسارت، مجری و اخبارگوی آسایشگاه بوده است. اگر عراقی‌ها متوجه این موضوع می‌شدند به قول معروف پدرش را در می‌آوردند، اما او تمام عواقبش را به جان خریده بود و ساعت و مکان مشخصی را اعلام می‌کرد تا اسرا به صورت پنهانی آنجا جمع شوند و اخبار را بشنوند. این اخبار را آنها از طریق رادیو دریافت می‌کردند، اما دسترسی به رادیو هم به این راحتی نبود.

او تعریف می‌کند: بلندگو‌های آسایشگاه‌ها اخباری را اعلام می‌کرد که همیشه مضمون شکست داشت و طوری وانمود می‌کرد که عراقی‌ها پیشروی کرده‌اند و دارند ایرانی‌ها را شکست می‌دهند. این باعث می‌شد روحیه بعضی اسرا خراب شود.

به گفته او یک بار که ماشین آذوقه برای آشپزخانه مواد اولیه آورده بوده، اسرا رادیوی شخصی راننده آن را برمی‌دارند. البته ساعاتی بعد، راننده این موضوع را متوجه می‌شود و به مسئولان اردوگاه می‌گوید و آنها هم اسرا را به شدت تهدید می‌کنند که اگر رادیو را تحویل ندهند همگی شکنجه می‌شوند. در این فاصله چند نفر از اسرا رادیو را باز و قطعات داخل آن را برمی‌دارند و به جایش قطعات به‌دردنخور می‌گذارند و مجدد رادیو را می‌بندند و تحویل می‌دهند، اما با همان قطعاتی که برداشته بودند می‌توانستند امواج رادیو را بگیرند.

عباس‌زاده تعریف می‌کند: تجربه نشان داده بود هرچه لای بالش و پتو و داخل آسایشگاه پنهان می‌کردیم لو می‌رفت و عراقی‌ها موقع تفتیش، آنها را پیدا می‌کردند؛ برای همین رادیو را در بیرون آسایشگاه پنهان می‌کردیم. شب که همه خواب بودند یک نفر به‌طور پنهانی و زیر پتو اخبار رادیو را گوش می‌کرد. یکی دو نفر تندنویس هم بودند که سریع اخبار را یادداشت می‌کردند.

اخبار یادداشت‌شده را به عباس‌زاده می‌دادند و او آنها را برای دیگران می‌خواند. او می‌گوید: از وقتی رادیو داشتیم اخبار پیشروی رزمندگان خودمان را می‌فهمیدیم و این خیلی خوشحال‌کننده بود.

 

اسارت

 

بدترین و بهترین خبر اردوگاه

به گفته خودش یکی از خوشحال‌کننده‌ترین اخباری که خوانده، خبر آزادسازی خرمشهر بوده که بعد از خواندن آن، اسرا خوشحالی می‌کردند، به یکدیگر تبریک می‌گفتند و خداراشکر می‌کردند.

او ناراحت‌کننده‌ترین خبر را خبر رحلت امام خمینی (ره) بیان می‌کند و می‌گوید: هیچ شکنجه و سختی‌ای ما را این‌قدر ناراحت نکرده بود. از آن طرف عراقی‌ها این‌قدر از این موضوع خوشحال بودند که خودشان خبرش را از بلندگو‌های آسایشگاه پخش کردند و از این طریق مطلع شدیم.

بعد از شنیدن این خبر، اسرا تا مدت‌ها پکر بودند و حتی با وجود ممنوع بودن عزاداری، سوگواری‌هایی برای امام راحل انجام دادند.

گمان نمی‌کردیم روزی از دست بعثی‌ها راحت شویم، اما انگار معجزه‌ای رقم خورده بود و رزمندگان ما پیروز شده بودند

عباس‌زاده خاطرات تلخی از شکنجه‌ها دارد؛ از روز‌هایی که باید از تونل عراقی‌ها رد می‌شدند و آنها با چوب، باتوم، کابل، میلگرد و... بر سر و روی اسرا می‌زدند طوری که حتی یک نفر جان سالم به‌در نمی‌برد. خودش هم در همین مسیر بینی‌اش آسیب دیده و چشمش پاره شده و خون‌ریزی داشته طوری که چند روزی بینایی نداشته است. خاطره دیگرش از زمانی است که عراقی‌ها از اسرا خواسته بودند بلوکه‌های سیمانی درست کنند، اما آنها به خاطر اینکه این بلوکه‌ها مانعی برای رزمنده‌هایمان نباشد، زیر بار ساختنش نرفتند و با این سرپیچی، آزار و شکنجه‌های عراقی‌ها علیه‌شان چند برابر شده بود.

 

گمان نمی‌کردیم آزاد شویم

عباس‌زاده کارت اسارتش را از جیبش در می‌آورد و نشان می‌دهد؛ ۳ هزارو۶۱۵ روز اسارت. او می‌گوید: خودمان را برای روز‌های سخت‌تر آماده کرده بودیم. گمان نمی‌کردیم روزی از دست بعثی‌ها راحت شویم، اما انگار معجزه‌ای رقم خورده بود و رزمندگان ما پیروز شده بودند.

او تعریف می‌کند: ابتدا که گفتند می‌خواهند اسرا را آزاد کنند باور نمی‌کردیم و با خودمان می‌گفتیم حتما باز عراقی‌ها توطئه‌ای دارند.

اسم عباس‌زاده این بار هم جزو اولین گروه‌های اعزامی بوده و مرداد سال‌۱۳۶۹ با اولین اتوبوس‌ها به مرز فرستاده می‌شود. او می‌گوید: از بغداد ما را به مرز خسروی آوردند. آنجا که ماشین‌های ایران را با عکس امام و پرچم کشورمان دیدیم دیگر باورمان شد که آزاد شده‌ایم. بعد به سرپل ذهاب رسیدیم؛ جایی که در آن اسیر شده بودیم. بعد هم به تهران و از آنجا به مشهد آمدیم.

 

پای اعتقاداتمان ایستاده‌ایم

براتعلی عباس‌زاده یک سال بعد از آزادی از اسارت به استخدام هلال احمر مشهد درمی‌آید و سی‌سال برای این نهاد خدمت می‌کند. البته او در مجتمع پرورشی کودکان شهید هاشمی‌نژاد (شیرخوارگاه) که آن سال‌ها زیرنظر هلال احمر اداره می‌شد، فعالیت می‌کرد.

حاج براتعلی همان سال ازدواج می‌کند و حالا سه فرزند دارد. خانواده عباس‌زاده همچنان پای آرمان‌های انقلاب ایستاده‌اند، به طوری که این شب‌ها در خیابان حضور دارند و پرچم می‌گردانند. می‌گوید: ما از اعتقادمان کوتاه نمی‌آییم و هنوز همان دیدگاه‌ها و باور‌های زمان جنگ تحمیلی هشت ساله را داریم. هرچند مشکلاتی در کشور وجود دارد، اما دلیل نمی‌شود اعتقاد و انقلابمان را رها کنیم.

به نظر او اکنون که میدان نبرد دست نیرو‌های مسلح است، مردم باید خیابان را در دست بگیرند و پشتیبان ولایت فقیه باشند.

این آزاده سال‌های جنگ می‌گوید: اکنون که ما درگیر جنگ هستیم اگر ذره‌ای کوتاهی کنیم ممکن است دشمن بر ما مسلط شود، پس گوش‌به‌فرمان رهبرمان آقاسیدمجتبی می‌مانیم و تا زمانی‌که ایشان نگوید، خیابان را رها نمی‌کنیم.

 

* این گزارش چهارشنبه ۲۵ شهریورماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۷۶ شهرآرامحله منطقه ۹ و ۱۰ چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام