خاطرات حسن دانشپور از بازیهای بچههای محله اروند
حسن دانشپور بیشتر سالهای زندگیاش را در محله اروند گذرانده است. سال ۱۳۶۸، وقتی نوجوانی پانزدهساله بود، همراه خانوادهاش به این محله آمد. همینجا مدرسه رفت، ازدواج کرد، بچههایش را بزرگ کرد و هنوز هم در همین خیابان اروند زندگی میکند. با وجود ویلچرنشینی و محدودیتهایی که دارد، اهل یکجا نشستن و کارینکردن نیست.
او در همان سن و سال نوجوانی در گاراژ اردکانی در پنجراه مشغول بهکار شد و اقلام را بستهبندی میکرد. پس از آن هم چندسالی را در شرکت اتوبوسرانی بهعنوان بلیتفروش سپری کرد. اما فعالیتهای حسنآقا به اینها ختم نمیشود. او دلش برای محلهاش میتپد و برای همین عضو هیئتامنای مسجد امامحسنمجتبی (ع) و همچنین فعال فرهنگی در حوزه کودکان و نوجوانان محله است. با حسن دانشپور در کوچههای خاطراتش در این محله قدم زدیم.
خانه پدری ما در خیابان اروند۶۸ قرار داشت؛ خانهای با یک اتاق خواب که برای خانواده پرجمعیت ما چندان بزرگ نبود. بااینحال، بهترین خاطرات زندگیام در همین خانه شکل گرفت. خانه همیشه پر از رفتوآمد و سروصدا بود. با وجود سادگی خانه، فضا گرم و صمیمی بود.

آن زمان بعداز خانههای ما زمینهای کشاورزی و باغها شروع میشد و اطراف پر از زمینهای خالی بود. وقتی همراه خانواده به این محله آمدم، با وجود محدودیت جسمانی که داشتم، خیلی زود با بچههای محل دوست شدم و بیشتر وقتها در همین زمینهای خالی بازی میکردیم. هفتسنگ یکی از بازیهای محبوبمان بود، اما من بیشتر از همه، تیلهبازی را دوست داشتم.

قدیمیترین آهنفروشی اینجا متعلقبه آقای اکبرزاده بود؛ جایی که حالا به نمایشگاه خودرو تبدیل شده است. بچه که بودیم، جلو مغازه میایستادیم و با کنجکاوی رفتوآمد کارگرها را تماشا میکردیم. برای ما که تفریح زیادی نداشتیم، دیدن جرثقیلها و بارزدن آهنها هم جذاب بود.

انتهای خیابان اروند۶۸ یک مرغداری بزرگ بود که صاحبش را همه به اسم «حاجی» میشناختند. آدم خیّری بود و به خانوادههای نیازمند مرغ رایگان میداد. سالها بعد، حاجی این زمین را وقف درمانگاه امامزمان (عج) کرد و حالا به دفتر بایگانی درمانگاه تبدیل شده است.

وقتی ما به این محله آمدیم، هنوز مسجد امامحسنمجتبی (ع) ساخته نشده بود. حدود دوسال بعددر سال ۱۳۷۰ ساخت مسجد شروع شد. هرکس بهاندازه توانش کمک میکرد. من هم هر کاری که از دستم برمیآمد، انجام میدادم. گاهی از خانه برای کسانی که مشغول کار بودند، چای و شربت میآوردم؛ گاهی هم در کارهای کوچک کمک میکردم.

در همین کوچه، پیلهکشی احمدآقا قرار داشت؛ جایی که نخ ابریشم تولید میشد و حالا به یک خانه مسکونی تبدیل شدهاست. من در نوجوانی یک تابستان در همین کارگاه مشغول کار و از نزدیک با این حرفه آشنا شدم. احمدآقا و خانوادهاش که در این کار فعالیت داشتند، بسیار مهربان و خوشبرخورد بودند.
* این گزارش دوشنبه یکم تیرماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۷۵ شهرآرامحله منطقه ۵ و ۶ چاپ شده است.