کد خبر: ۱۴۸۱۱
۱۹ خرداد ۱۴۰۵ - ۰۹:۰۰
خواستگاری وسط بازی!

خواستگاری وسط بازی!

فاطمه‌جهان پروری که ۷۳ بهار را پشت‌سر گذاشته، داستان ازدواجش را روایت می‌کند وقتی در سیزده‌سالگی راهی خانه بخت شد و روز خواستگاری در حالی سور و سات قلیان کشیدن را فراهم کرده که مشغول بازی بوده است.

وقتی صحبت از خواستگاری و ازدواج به میان می‌آید، لبخندی روی صورتش می‌نشیند. انگار خاطرات سال‌های دور، یکی‌یکی در ذهنش ورق می‌خورد. فاطمه‌جهان پروری که ۷۳ بهار را پشت‌سر گذاشته است، یکی از ساکنان محله کوی پلیس و یکی از همان دختران سال‌های دور، از داستان ازدواجش برایمان می‌گوید وقتی در سیزده‌سالگی راهی خانه بخت شد.

 

خریدی که به خواستگاری ختم شد

فاطمه‌جهان‌خانم بیش‌از ۵۵‌سال پیش با مرحوم اسماعیل علاقبند ازدواج کرد. همسرش در سال‌۱۴۰۳ فوت کرد و او این روز‌ها در‌کنار فرزندانش روزگار می‌گذراند. هر زمان که به خاطرات زندگی مشترکشان فکر می‌کند، هنوز برایش زنده و شیرین است.

قدیم‌ها رسم بود دختر برای خواستگار قلیان آماده کند؛ دلم می‌خواست زودتر برگردم سر بازی، حوصله نداشتم دنبال وسایل بگردم

در قوچان به دنیا آمد و همان‌جا بزرگ شد. در آن سال‌ها، بسیاری از خانواده‌ها اعتقاد داشتند دختران بیش از هر چیز باید سواد قرآنی داشته باشند و مهارت‌های خانه‌داری را یاد بگیرند. پدر او نیز همین عقیده را داشت و مدرسه‌رفتن را برای دخترش ضروری نمی‌دانست. در‌عوض، یادگیری گل‌دوزی و خیاطی را برای آینده او واجب کرده بود. به همین دلیل، فاطمه‌جهان‌خانم راهی کلاس‌های گل‌دوزی شد، بی‌آنکه بداند همین هنر، سرنوشت زندگی‌اش را تغییر خواهد داد.

او تعریف می‌کند: برای گل‌دوزی وسایلی نیاز داشتم. به تنها خرازی محله رفتم و وسایلم را خریدم. پنج‌زار کم داشتم. به مغازه‌دار گفتم الان می‌روم از پدرم بقیه پول را می‌گیرم و می‌آورم. خیلی دور نیست. مغازه پدرم تا خرازی فاصله کمی داشت. صاحب مغازه اسم پدرم را پرسید و با لبخند گفت «نمی‌دانستم حاج‌محمدحسین آهنگر، دختری به این سن دارد.» پول را از پدرم گرفتم و به مغازه‌دار دادم و برگشتم منزلمان.

همان مرد، پدرشوهر آینده‌اش شد؛ مردی که در همان دیدار کوتاه، او را برای پسرش که در مشهد خدمت نظامی می‌کرد، پسندیده بود. عصر آن روز، مادر و خواهر داماد به خانه آنها آمدند. اما فاطمه‌جهان‌خانم آن‌قدر کم‌سن‌وسال بود که اصلا متوجه موضوع نشد.

او می‌گوید: قدیم‌ها رسم بود دختر برای خواستگار قلیان آماده کند. مادرم گفت همین کار را انجام بدهم. من هم که دلم می‌خواست زودتر برگردم سر بازی، حوصله نداشتم دنبال وسایل بگردم. چند بار به اتاق رفتم و از مادرم سراغ وسایل را گرفتم. دست آخر قلیان را آماده کردم. بعد هم رفتم پی بازی‌ام. میهمان‌ها که رفتند، مادرم کلی دعوایم کرد که چرا این‌قدر رفته‌ام و سراغ زغال و تنباکو و‌... را از او گرفته‌ام. تازه آن موقع بود که فهمیدم آن مهمان‌ها برای خواستگاری آمده بودند.

 

فاطمه‌جهان پروری از خاطره ازدواجش در 55سال قبل روایت می‌کندتغییر سرنوشت بعدِ خرید از خرازی

 

ازدواج با سادگی

چند‌روز بعد، خانواده داماد دوباره به خانه‌شان آمدند و مقدمات عقد فراهم شد. مطابق رسم آن روزها، عروس و داماد پیش از عقد یکدیگر را نمی‌دیدند. فاطمه‌جهان‌خانم هنوز اولین‌باری که همسرش را دید، خوب به خاطر دارد.

او برایمان می‌گوید: کنار همسرم روی صندلی نشسته بودم. قد من کوتاه بود و پاهایم به زمین نمی‌رسید. برگشتم و برای اولین‌بار او را دیدم. مردی قدبلند و چهارشانه بود. از او ترسیدم و خجالت کشیدم.

ازدواج آنها با سادگی کامل برگزار شد. مهریه فاطمه‌جهان خانم ۴۰۰‌تومان بود و از مراسم پرخرج و تشریفات سنگین، خبری نبود.

حالا سال‌ها از آن روز‌ها گذشته است. مردی که روزی برای نخستین‌بار کنار او روی صندلی عقد نشست، دیگر در‌کنارش نیست، اما خاطرات زندگی مشترکشان همچنان در ذهن فاطمه‌جهان خانم زنده است.

او با اینکه زندگی شیرینی را از سر گذرانده، معتقد است نمی‌توان براساس مدل ازدواجش برای نسل امروز، نسخه‌ای پیچید؛ «حالا زمانه تغییر کرده است؛ دختر و پسر‌ها فهمیده‌تر هستند و بهتر است در سن مناسب و با شناخت کامل با هم ازدواج کنند.»

 

* این گزارش سه‌شنبه ۱۹ خردادماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۶۲ شهرآرامحله منطقه ۷ و ۸ چاپ شده است.

کلمات کلیدی
آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام