مادر شهیدان بختی برای رفتن پسرانش به سوریه، افغانستانی شد
وقت ناهار دل توی دل مصطفی و مجتبی نبود. بعد از اینکه سفره را جمع کردند، مصطفی به آشپزخانه رفت و ظرفها را شست. میدانستم میخواهد چیزی به من بگوید. بعد از اینکه کارش تمام شد، مجتبی را هم صدا کرد و آمدند پیش من. باادب و دوزانو نشستند. گفتم چه میخواهید بگویید. مصطفی یکباره زد زیر آواز و شروع کرد به خواندن نوحه حضرتزهرا (س). گفت «مادر، من و مجتبی میخواهیم به سوریه برویم. به نظر شما کار درستی است؟»
اینها بخشی از خاطرات خدیجهخانم شاد، مادر شهیدان بختی است که دوپسرش را به سوریه فرستاد و پیکر شهید آنها را در یک روز با هم تحویل گرفت.

کاش زمان واقعه کربلا بودیم
خاطره رفتن مصطفی و مجتبی به سوریه جالب بود. بیرون از خانه، قرارومدارشان را گذاشته بودند که چگونه رضایت مرا جلب کنند. یک روز شروع کردند به صحبت با من: «مامان، ما همیشه میگفتیم کاش زمان واقعه کربلا بودیم تا بی بی زینب (س) تنها نبود. کاش به داد او میرسیدیم.
ما فقط باید زبانی بگوییم کاش بودیم یا باید عمل هم بکنیم؟» گفتم: خب! منظورتان چیست؟ گفتند: ما میخواهیم برویم برای دفاع از حرم حضرت زینب (س). گفتم: از نظر من، مشکلی نیست. رضایت میدهم بروید، اما مصطفی! تو باید رضایت همسرت را هم بگیری. رضایت پدرتان هم شرط است که البته او با من. خلاصه رضایت گرفتند و رفتند دنبال هماهنگی کارهایشان. دوسال هم طول کشید تا موفق شدند.
بچهها ازطریق نیروهای ایرانی موفق به رفتن نشدند؛ برای همین تصمیم گرفتند از راهی دیگرخود را وارد گروه فاطمیون کنند. دوبار خود را افغانستانی جا زدند، اما هر دفعه که برای تحقیقات آمدند، لو رفتند، چون ایرانیها نمیتوانستند با این تیپ اعزام شوند.»
با من تمرین کردند که اگر تماس گرفتند، بتوانم با لهجه افغانستانی صحبت کنم
یکی از رفقای مصطفی که به سوریه اعزام شده بود، به او پیشنهاد کرد از قم اقدام کنند، شاید بتوانند با لشکر فاطمیون بروند. خلاصه بعد از تلاش فراوان یک روز مجتبی آمد خانه و شروع کرد به خندیدن. پرسیدم: مادر چه شده؟ موفق شدید؟ گفت: میدانی مامان به پسرهایت چه میگویند؟ گفتم: چه میگویند؟ گفت: به من و مصطفی میگویند «شهدای زنده.» ما الان شهید هستیم!
از بس به ایندر و آندر زده بودند که بروند سوریه، رفقایشان این لقب را به آنها داده بودند.
اسم پدرشان را گذاشته بودند جمعهخان!
خلاصه قرار شد بروند قم. وقت خداحافظی از زیر قرآن ردشان کردم. مجتبی گفت: مادر آب نریزیها! تا ما بتوانیم برویم ثبت نام کنیم. گفتم چشم و آنها رفتند. چند روز بعد مجتبی تماس گرفت. تا گفت «الو مامان سلام» از لحن خوشحالش، متوجه شدم کارهایشان ردیف شده. پرسیدم ثبت نام کردید؟ گفت: الحمدلله، خان اول را گذراندیم. گفتم خدا را شکر و سجده شکر به جا آوردم. بی بی زینب (س) آنها را طلبید.
یکیدو روزی آمدند مشهد که بعدش برگردند قم و اعزام شوند. وقتی آمدند، کلا یک روز اینجا بودند. با هم رفتیم چالیدره. آن روز خیلی خوش گذشت. آنها با لهجه افغانستانی خودشان را معرفی میکردند، بگوبخند داشتند و کلی فیلم گرفتیم.
مصطفی از بچههای فاطمیون پرسیده بود چه اسمهایی بگذارند که طبیعیتر باشد. خودشان را پسرخاله معرفی کرده بودند. یعنی من با نام «سکینه نوری»، خاله مصطفی (بشیر زمانی) و مادر مجتبی (جواد رضایی) بودم. اسم پدرشان را هم گذاشته بودند «جمعهخان»!
با من تمرین کردند که اگر تماس گرفتند، بتوانم با لهجه افغانستانی صحبت کنم. اتفاقا یک روز زنگ زدند و پرسیدند: خانم! شما جواد رضایی را میشناسید؟ گفتم: بله، مادرش هستم. سعی میکردم به زبان افغانستانی صحبت کنم که متوجه نشوند. کمک خداوند بود که رفتن به سوریه قسمت بچهها شد و در نهایت اتفاقی افتاد که آرزویش را داشتند.
* این گزارش چهارشنبه ۳۱ تیرماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۶۹ شهرآرامحله منطقه ۹ و ۱۰ چاپ شده است.