طاهره سادات موسوی؛ زنی که پشت صحنه مبارزات شیخ کافی بود
این همه همت و شوق و انگیزه مرحوم شیخ احمد کافی را برای چند لحظه تصور کنید که چه شرایط سختی را در عمر کوتاه خود ثبت کرده است؛ اما آنچه شاید در طول این سالها کسی آن را ندیده است همراهی و پشتیبانی همسر مرحوم کافی است که در تمامی لحظهها کنار او بوده و نبودنها و سختیهای این سبک زندگی را صبوری کرده است.
اینکه زنی با وجود ۸ فرزند قد ونیم قد، از این شهر به آن شهر برود، اینکه صبح از خواب بیدار شود و خبر دستگیری همسرش را بدهند یا با وجود اینکه میداند زندگی پرتلاطمی را انتخاب کرده است، اما پا به پای او، زندگی را به دندان میگیرد تحسین برانگیز است. کسی به این بخش زندگی یک زن، یک مادر توجه نکرده بود تا اینکه دو روز پیش خبر فوتش، اخبار رسانهها را زیر و رو کرد و متوجه شدند طاهره سادات موسوی شاهرودی همسر خطیب نامدار و پایه گذار مهدیه تهران شیخ احمد کافی پس از طی یک دوره بیماری درگذشته است.
بی شک چنین زنی خود از مقامات علمی و معنوی بالایی برخوردار بوده است که تا لحظه آخرش پای اعتقادات و آرمانهای انقلاب و اهداف همسرش ایستاده است.
طاهره سادات موسوی شاهرودی روز یکشنبه ۲۴ دی ۱۴۰۲ بر اثر بیماری درگذشت. طاهره خانم در سال ۱۳۳۹ با شیخ احمد کافی ازدواج کرد و دارای شش دختر و دو پسر هستند. این گزارش در سال ۹۲ و ده سال پیش از فوت ایشان تهیه شده است.
مدام برای تبلیغ اسلام در سفر بود
همسر مرحوم کافی محبت خاصی به حاجآقا دارد. نشستن پای صحبتهای همسرش، خانم موسویخراسانی فرزند بزرگ آیتا... موسوی شاهرودیخراسانی که با بغض میگفت محبت خاصی به حاجآقا دارد و نمیتواند هنوز بعد از ۳۵ سال فراموشش کند، نشان از محبت او همسرش دارد.
طاهره موسویخراسانی میگوید: بهانه ازدواج من با حاجآقا، دوستی پدربزرگ ایشان با پدرم بود. ایشان بعد از ازدواج، همواره هفت یا هشتماه از سال را برای تبلیغ اسلام در مسافرت میگذراندند. وقتشان برای خانواده کم بود؛ چون مردم وقت و بیوقت مراجعه میکردند. یک اتاق خانه ما همیشه انباری بود و پر از خوراکیهایی که بین مردم نیازمند تقسیم میشد.
۳۰ تیر سالگرد ارتحال آن روحانی خوشفکر است که در آرامگاه خواجهربیع آرمیده. خانوادهاش بعد از رحلت او در محله راهآهن مشهد ساکن و پنجفرزندش در همین محله بدون سایه گرم پدر، بزرگ میشوند
خروسهای آمریکایی
بدون شک در گوشه ذهن پدر و مادرهای ما خاطرهای شیرین از سخنرانیهای حاجآقا جا مانده است. خانم موسوی از دلیل جذب مردم به سخنرانیهای همسرش اینطور میگوید: عامیانه و خودمانی حرف میزد. شوخطبع هم بود. بیحجابی خیلی اذیتش میکرد و روی منبر بیپروا، برخی مردان بیغیرت ایرانی را خروس آمریکایی مینامید!
حاج آقا کافی از داخل ضبط گفت بشین بچه!
در همین لحظه دختردایی حاجخانم وارد خانه میشود. انگار شاهدی است که از غیب رسیده تا نمک گفتگویمان شود. صدیقه حیدری ۳۰ نوار کاست از سخنرانیهای حاجآقا دارد، اما متأسفانه ضبطی برای گوشکردن ندارد. این پامنبری سفتوسخت حاجآقا در ادامه خاطرهای شیرین تعریف میکند: شب چهلوهشتم پای دیگمان در حیاط، نوار روضه حاجآقا را به صدای بلند گذاشته بودیم. تا رفتم صدای نوار را کم کنم، صدای مرحوم کافی از داخل نوار آمد که «بشین بچه»! همه حاضران زدند زیر خنده.
اهالی این محله به اینکه همسایه خانواده حاجآقا کافی هستند، افتخار میکنند و برای حاجخانم احترام خاصی قائلند
او ادامه میدهد: اهالی این محله به اینکه همسایه خانواده حاجآقا کافی هستند، افتخار میکنند و برای حاجخانم احترام خاصی قائلند. حاجخانم اگر حالش مساعد باشد، نماز شب را در حرم میخواند. میرود دارالولایه کنار خانوادههای شهید مینشیند و زیارت جامعه میخواند. در حرم هم وقتی درمییابند حاجخانم کافی آمده، به احترامش بلند میشوند.
راننده مثل اجل میآمد
گفتن از جزئیات روز شهادت مرحوم کافی برای همسرش بسیار سخت است؛ چون هفتروز بعد از فوت حاجآقا این خبر دلخراش را به او میگویند. او، اما با صبری زیبا تمام جزئیات تصادف و تشییع پرماجرای پیکر آن مرحوم را تعریف میکند: هر سال نیمه شعبان در مهدیه تهران جشن میگرفتند. اما سال ۱۳۵۷، چون علما در نجف کشته شدند، امامخمینی گفتند امسال جشن نگیرید.
ساواک که این را فهمیده بود، از مرحوم کافی خواست در مهدیه جشن بگیرد، اما حاجآقا تصمیم گرفت به مشهد بیاید. حاجخانم کافی ادامه میدهد: برای راننده حاجآقا، حاجمحمود روضهخوان که هشتسالی در سفرهایش همراه او بود، گرفتاری پیش آمد و جعفر عنابستانی، جوانی ۲۲ ساله که با اصرار خودش را در دل حاجآقا جا کرده بود، چهارماه برای ایشان رانندگی کرد.
به همراه پنجفرزندم با ماشین پژو به سمت مشهد حرکت کردیم. جعفر مثل اجل میآمد. هرچه حاجآقا میگفت یواشتر، انگاری گوشش بدهکار نبود. بالاخره در قوچان تصادف کردیم. موتور ماشین ۲۰ متر جلوتر افتاده بود. خود جعفر از ماشین بیرون پریده و زنده مانده بود. اما دست و پاهای ما شکسته و حالمان خراب بود.
شبیه اسیران خاک شده بودیم. دیگر اشک امانش نمیدهد: تا هفتم به من نگفتند حاجآقا شهید شده. از مهدی هم که جلو پیش پدرش نشسته بود، خبری نداشتیم تا اینکه چند روز بعد از تصادف، فهمیدیم رانندهای مهدی را در جاده تنها دیده و او را به بیمارستانی در مشهد رسانده است.
شبی که من مُردم
مرحوم کافی وصیتنامهای ندارد. همسرش میگوید: فقط گفته بود شبی که مردم، جنازهام را در مهدیه بگذارید و دعای ندبه خودم را پخش کنید! جنازه را با هواپیما به تهران میبرند. اما تجمع جمعیت مقابل مهدیه، حکومت را به وحشت میاندازد؛ وحشت از انقلاب.
دوباره جنازه را به مشهد میفرستند، اما عبدالعظیم ولیان، استاندار آن زمان خراسان و نایبالتولیه وقت آستانقدس که حاجآقا در سخنرانیهایش در مسجد گوهرشاد خطاب به امامرضا(ع) و بر ضد او خوانده بود: «خادم و دربان تو همه دزدند، به فکر گنبد خود باش امام رضا(ع)»، دلش بهشدت از آن مرحوم پر است. به همین دلیل میگوید: «نمیگذارم کافی در مشهد دفن شود» اما از تهران به او فشار میآورند.
ساواک جنازه را برد!
خانم موسویشاهرودی نفسی عمیق میکشد و میگوید: جنازه حاجآقا در منزل عمویشان در کوچه زردی غسل داده و برای تشییع به سمت حرم روانه میشود. اما نزدیک چهارراهشهدا نیروهای ساواک گاز اشکآور میزنند و مردم را پراکنده میکنند و جنازه را میبرند. ساواک باهدف توهین به آن مرحوم، کفشداری آرامگاه خواجهربیع را برای دفن درنظر میگیرد و به چند نفر از خویشاوندان اجازه میدهد که جنازه را شبانه دفن کنند.
سهبار جنازه آن مرحوم را غسل میدهند، چون خون پیشانیاش بند نمیآمده است. فردای آن روز مردم میخواهند نبشقبر کنند و جنازه را با احترام به حرم امامرضا(ع) منتقل کنند، اما آیتا...شیرازی، مرجع تقلید آن زمان نبش قبر را حرام اعلام میکند. بعد از شهادت حاجآقا دیگر پدرم نگذاشت به تهران برگردم و همین خانه خیابان هاشمینژاد را برایم خرید.
* این گزارش یکشنبه، ۳۰ تیر ۹۲ در شماره ۶۳ شهرآرامحله منطقه ۳ چاپ شده است.
