معلم محله فجر نشان داد هیچ وقت برای ادامه تحصیل دیر نیست
فرزانه شهامت| «ماهی را هر وقت از آب بگیری، تازه است.» برای بتول صدرآبادی، معلم دبیرستان حداد در محله فجر، و شهروند محله ثامن این ضربالمثل، چکیده زندگی پنجاهوششساله است. شاید مدارایش با دختران نوجوانی که در پیچوخم یافتن راه سرنوشتشان هستند، بهدلیل تصمیمهای متفاوتی باشد که خود در زندگی گرفته است؛ تصمیمهایی که بهای آن را پرداخته و شیرینی ثمراتش را هم چشیده است.
مدیون پدر
سروصدای دخترهایی که در حیاط مدرسه، زنگ ورزش را میگذرانند، از پنجرههای قدیمی دفتر مدیریت، بهراحتی عبور کرده و به پسزمینهای پیوسته برای گفتوگوی ما با خانم معلم، تبدیل شده است. او در این ساعت، کلاسی برای تدریس ندارد و آسوده از اینکه دانشآموزان، منتظر آمدنش نیستند، ماجرای زندگیاش را روایت میکند و از تصمیمهایی میگوید که باعث شد بهجای یک مادر کمسواد، به مادری تحصیلکرده و بانویی معلم، تبدیل شود؛ «متولد و بزرگشده نیشابور هستم؛ فرزند اول از خانوادهای هشتنفره. دوره ما رسم نبود دخترها درس بخوانند. دست چپ و راستشان را که تشخیص میدادند، باید مینشستند پشت دار قالی و کمکخرج خانواده میشدند. اوضاع خانه ما، اما جور دیگری بود.»
صحبتهای خانم صدرآبادی از اینجا به بعد، پر میشود از واژهای که برایش مقدس است؛ «پدر». او از پدرش، محسن صدرآبادی که اکنون دوران سالمندی را سپری میکند، حرفهایی شنیدنی دارد که درک دلیل حمایتهای بیدریغش از تحصیل بتول را ساده میکند؛ «پدرم، مشوق اصلیام برای درسخواندن بود. او استعداد عجیب و علاقه فوقالعادهای به درسخواندن داشت و اگر فقر حاکم بر دهه ۴۰ ایران نبود، شاید الان یک دانشمند بود. دستنوشته بچگیهای پدرم را پیدا کردهام که ضربهای سهرقمی را با شیوهای منحصر به خودش، حل کرده بود، بدون آنکه رنگ مدرسه را دیده باشد. کلمات انگلیسی را از رو میخوانَد و حسابوکتابهای ذهنیاش، همین الان هم رد خور ندارد. برای اینکه مدرسه بروم، او جلو حرفوحدیث خیلیها ایستاد.»
ترک تحصیل زودهنگام
برخلاف آنچه انتظار میرفت، اصرارهای پدر برای درس خواندن بتول و سختیهایی که برای جور کردن مخارج زندگی و تحصیل او میکشید، به نتیجهای که باید نرسید. دخترکِ بازیگوش و سربههوای آن سالها، علاقهای به درس نداشت و برای تمامشدن مدرسه، روزشماری میکرد؛ «با خودم میگفتم کِی بشود مدرک پنجم ابتدایی را بگیرم و درسخواندن را کنار بگذارم. وقتی مدرک پایان دوره ابتدایی را گرفتم، به بابا گفتم دوست ندارم درس بخوانم. او با تمام عشقی که به علم داشت، اوقاتتلخی به راه نینداخت و به انجام کاری که دوستش نداشتم، مجبورم نکرد. روزی که با میز و نیمکتهای مدرسه، خداحافظی کردم، هرگز تصور نمیکردم دلتنگ آن بشوم و دوباره به این دنیای شیرین، برگردم.»
دوست داشتم دوباره درسخواندن را شروع کنم، اما تصوری اشتباه، در ذهنم خانه کرده بود که نمیتوانم
خداحافظی با «نمیتوانم»
ازدواج در هفدهسالگی و چشیدن طعم مادرشدن در نوزدهسالگی، برای بتول، فصلهایی تازه از کتاب زندگی به شمار میرفت. بااینحال، گمگشتهای داشت که هرچه بر سالهای عمرش اضافه میشد، جای خالی آن را در زندگیاش بزرگتر میدید. میگوید: دوست داشتم دوباره درسخواندن را شروع کنم، اما تصوری اشتباه، در ذهنم خانه کرده بود که نمیتوانم، تا اینکه یکی از خانمهای فامیل که شرایطی کاملا مشابه داشتیم، در کلاسهای نهضت سوادآموزی شرکت کرد. انگار دیدن او، بت «نمیتوانم» را در من شکست.
انجام تصمیمی که خانم صدرآبادی برای ادامه تحصیل گرفته بود، ساده نبود. فرزندی یکساله داشت و درست یک سال بعد، دومین فرزند خود را هم به دنیا آورد. بااینحال، اینبار بنا نداشت بیخیال فرصت تحصیل شود؛ «مدرسه بزرگسالان، از خانه ما دور بود. کتابهای دوره راهنمایی را گرفتم و در خانه، شروع کردم به خواندن. متفرقه امتحان دادم و توانستم مدرک سیکل را بگیرم.»

رشد کردن در کنار همسر
انتخاب رشته تجربی در دبیرستان و سروکله زدن با فیزیک، شیمی، زیستشناسی، چالش تازهای بود که باید با آن دستوپنجه نرم میکرد؛ چالشی که جز با همراهی همسر، نمیشد با آن کنار آمد؛ «همسرم که آن زمان معمار بود و تحصیلات ابتدایی داشت، حامی من بود برای تحصیل. برایم تعریف میکرد از کنایههای اطرافیان که من نباید درس بخوانم، چون بهزعم آنها، هرچه تفاوت تحصیلات من و شوهرم بیشتر شود، احتمال ناسازگاری ما هم بیشتر میشود.
گوش شوهرم به این حرفها بدهکار نبود و وقتهایی که کاری نداشت، خانه میماند، بچهها را نگه میداشت و آشپزی میکرد تا به مدرسه بزرگسالان بروم. وقتهایی که خانه نبود، بچهها را با خودم میبردم مدرسه و برای نگهداریشان از سرایدار کمک میگرفتم یا خانه فامیل و همسایهها میگذاشتمشان. سخت بود، ولی ارزشش را داشت.»
گرفتن مدرک دیپلم در سال۷۵ برای خانم صدرآبادی، پایان تحصیل نبود. او که در آزمون استخدامی آموزشوپرورش پذیرفته شده بود، به دانشگاه رفت و رشته الهیات را تا پایان مقطع کارشناسی خواند تا بهتر بتواند برای دانشآموزانش، از خدایی بگوید که یاریاش را در تکتک لحظات زندگی، باور کرده بود.
گرفتن مدرک دیپلم در سال۷۵ برای خانم صدرآبادی، پایان تحصیل نبود. او به دانشگاه رفت
تجربههای ۲۶سال معلمی
نگاهش را به قندان روی میز، دوخته و با مرور آنچه از سرگذرانده است، به ۲۶سال خدمتش در آموزشوپرورش برمیگردد و دغدغه دختران مدرسه حداد که بهخوبی آن را درک میکند؛ «ترک تحصیل در کودکی برایم ضرر بود. به دنیای درس برگشتم و توانستم تاحدودی ضررها را جبران کنم. نتیجه زحمتهایم را میبینم، روی زندگی خودم و چهار فرزندم که دوتایشان مثل خودم، معلم هستند. از اینکه بیشتر تلاش نکردم و بیشتر درس نخواندم، متأسف هستم.»
او ادامه میدهد: به دختران مدرسه حداد، قرآن درس میدهم و عربی و آمادگی دفاعی. گاهی لابهلای درس، زندگی خودم را میآورم پیش چشمشان تا باور کنند ماندن سر علاقهات، ارزشش را دارد. به آنها میگویم قدر فرصتهایشان را بدانند، عجولانه تصمیم نگیرند، اگر شکست خوردند، ناامید نشوند و خیال نکنند دنیا تمام شده است. شاید سخت باشد، اما میتوانند از نو شروع کنند و زندگی را آنطورکه میخواهند بسازند. به قول معروف، ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است.
میوه شیرین حمایت از همسر
مصطفی بهمانی، همسر بتول صدرآبادی میگوید: تصمیم من و همسرم برای ادامه تحصیل او، حساسیت زیادی ایجاد کرده بود. همه دوست داشته بدانند پشت سر او چه کسی ایستاده است و چرا اینطور حمایتش میکند. حرف زیاد شنیدم از مردم که دارم اشتباه میکنم و این اختلاف تحصیلات، کار دستمان میدهد، اما من به همسرم اعتماد داشتم و به خودم قول داده بودم تا هرجا اراده پیشرفت داشته باشد، حمایتش کنم.
وقتهایی که خانه بودم، بچهها را نگه میداشتم، شیشه شیر به نوزاد میدادم، همسرم را به دانشگاه و مدرسه میرساندم و.... او هم برای زندگیمان کم نگذاشت. بهخاطر این حمایت، نیتم خیر بود و از نیت خیرم، میوهای جز خوشی و خوشبختی نچیدم.
* این گزارش یکشنبه ۱۰ اسفند ۱۴۰۴ در شماره ۶۵۴ شهرآرامحله منطقه ۳ و ۴ منتشر شده است.