همدلی و پشتکار در کارگاه خانوادگی «خوشحال»
با دقت، مشغول کارند. میدانند یک سانتیمتر کم و زیاد شدنِ اندازهها، کار را از قواره میاندازد. بانو، پارچهها را برش میزند و پسر جوان خانواده، تکههای ابر را به چهارچوب مبل میچسباند. پدر هم به استقبال مشتری ازراهرسیده، رفته است. مشتری، از مبلفروشهای خیابان کلاهدوز است و اصرار دارد سرویس نهنفرهای که میخواهد به این تولیدی کوچک سفارش بدهد، بهموقع آماده شود.
مشتری که میرود، فضای خودمانی کارگاه خانواده «خوشحال»، برمیگردد به روال همیشگیاش و صدای خندههای زن و شوهر و فرزند جوانشان آمیخته میشود با صدای موسیقی حماسی که از اسپیکر میخشده به دیوار کارگاه، فضا را پر کرده است.
همراه و همنفس هم
به «دوری و دوستی» اعتقادی ندارند و حالشان وقتی خوب است که همراه و همنفس باشند. روی یکی از مبلهای آماده تحویل، نشستهایم تا به تکرار خوشایند روزهای این خانواده همدل، گوش دهیم؛ «حوالی ۸ صبح از خانهمان در محله پنجتن میزنیم بیرون و میآییم به این کارگاه که در انتهای بولوار بهمن است. تا حوالی اذان مغرب را اینجا کنار هم کار میکنیم. شب با هم برمیگردیم خانه، استراحت میکنیم و آماده میشویم برای فردا، بهجز شبهایی که من یا پسرم سجاد، نوبت تمرینات ورزشیمان باشد.»
اینها را مجیدآقا میگوید، پدر خانواده پنجنفره «خوشحال». متولد سال ۱۳۶۰ است، در یکی از روستاهای بیرجند و بزرگشده محله پنجتن. نام خانوادگی او برای اهالی ورزشکار و ورزش دوست پنجتن بهویژه ورزشکاران صبحگاهی بوستان ارم شناخته شده است؛ نامی که هرچه میگذرد به برازندهبودن آن برایش بیشتر میتوان پی برد.
مثلا وقتی که از کوچکترین نکات، دستمایهای برای شادی و لبخند، خلق میکند؛ «تولد شناسنامهای من اول فروردین است، اما بزرگترها میگویند وقتی به دنیا آمدهای، توی روستا موقع گندمدرو بوده است، یعنی شهریورماه. حالا اینکه چطور از یک شهریورماهی، تبدیل شدهام به فروردینماهی، الله اعلم!»
فضای کارگاه، برای چندمینبار در این چنددقیقه، از صدای خنده خانوادهای پر میشود که عزم کردهاند هوای یکدیگر را تا همیشه داشته باشند و جلوی فرازونشیبهای زندگی، کم نیاورند.
سردسته ورزش همگانی
رویهکوبی مبل، سوای دقت در اندازهگیری، زور بازو میخواهد. از خانواده آقای خوشحال که دستی در ورزش دارند، انجام این قبیل کارهای جسمانی بهخوبی برمیآید. مجیدآقا از حدود دو سال پیش، مربی ورزش صبحگاهی در بوستان ارم است. میگوید: ابتدا که مسئولیت را به عهده گرفتم، پنج نفر برای ورزش صبحگاهی میآمدند و الان در تابستانها، جمعیت به هفتاد نفر هم میرسد. بااینحال، هنوز کار دارد تا جاافتادن ورزش همگانی بین اهالی منطقه.
او خود ورزش حرفهای را از وقتی نوجوان بود، با کونگفو شروع کرد و اکنون دان ۴ این رشته را دارد. تنها به یک ساعت نرمش صبحگاهی خود در خنکای دلانگیز بوستان ارم اکتفا نمیکند و با همه مشغلههای مدیریت زندگی، عضویت در گروههای مختلف ورزشی و مسئولیت در کارگروههای ورزشی محلی، شهری و استانی، سه شب در هفته نیز به باشگاه میرود و این هنر رزمی را تمرین میکند. همراهی با تیمهای کوهنوردی و صعود به قلههای مختلف مثل اژدرکوه و بینالود، یکی دیگر از علایق آقای خوشحال است.
او علاوهبر مسئولیت نظارت بر مربیان ورزش صبحگاهی بوستانهای منطقه۴، بهتازگی مسئول مسابقههای ورزشی در مساجد خراسان رضوی نیز شده و تشکیل ساختار درشهرستانهای استان هم به فهرست دغدغههایش اضافه شده است.
وقتی از او میخواهیم این میل به تکاپو را ریشهیابی کند، لبخند میزند و برای گفتن از انرژی ناتمام و شیطنتهایش در کوچهپسکوچههای پنجتن، زمان را به سه دهه پیش برمیگرداند؛ محلهای که با آبادانی این روزهایش، فرسنگها فاصله داشت.
دیروز و امروز یک محله در خاطرات مجیدآقا
«دوره کودکی و نوجوانی من، از بزرگراه شهیدبابانظر، بوستان ارم، شهرداری منطقه۴ و مدارسی که در خیابان شهیدمحسنزاده قرار دارند، اثری نبود. همگی زمینهای بایر یا اراضی کشاورزی بودند. از کوچه سلمان۱۲ به بعد، همهاش خاکی بود. تا اوایل دهه۷۰، همان تعداد خانهای هم که در محله پنجتن بود، حداکثر دو طبقه داشت و از روی پشت بام میشد گنبد و گلدسته حرم آقا را تماشا کرد.»
پسرک بازیگوش آن سالها و کاملمرد کنونی که به شیطنتهای بیحد و اندازهاش معترف است، از آن دوران، بیشاز نداشتهها، خوشیهایش را به یاد میآورد. برای او، زمستانهای سرد و نبود لولهکشی گاز در پنجتن، خاطره تلخی به شمار نمیآید؛ اینکه باید چشمانتظار «ابرامنفتی» میماندند تا با گاری بستهشده به الاغش، نفت را به محله برساند، همینطور.
زدن بقچه لباس زیر بغل و رفتن تا حمام عمومی در پنجتن۲۹ یا قطع و وصلشدن دائمی برق خانهها را هم با لبخند مرور میکند. حتی تنگدستی پدر مرحومش که با باغبانی، نان ششسر عائله را جور میکرد، در ذهنش، ردی تاریک به جا نگذاشته است.
او از آن زمان، با لبخند یاد میکند؛ بهویژه از خاطره بازیهای دستهجمعی در کوچه که بچههای امروز، از آن تا حد زیادی بیبهرهاند.

ایستادن پای زندگی
راهاندازی این کارگاه رویهکوبی و سرپاماندنش، ساده نبود. خوشحال که پس از ترک تحصیل در دوم دبیرستان، نجاری و سپس مبلسازی را تجربه کرده است، روزهای پرفرازونشیبی را تجربه کرده؛ سختیهایی که هرکدامشان کافی بودند برای زمینخوردن یک خانواده، آنقدر محکم و دردناک که نتوانند از جای برخیزند و قامت راست کنند. گرفتارشدن در دام کلاهبرداران و ورشکستگی، تجربهای است که حتی مرور آن، جای همه لبخندهای گفتوگویمان را برای لحظاتی به سکوت میسپارد.
آسانتر این بود که تسلیم این مشکلات میشدند و شاید هم بیخیال زندگی مشترکی که با نهایت محبت در سال۸۱، شکل گرفته بود. اما همیشه آسانترین راه، بهترین آن نیست؛ «پای زندگیام ایستادم و همکار همسرم شدم.»
این جملات کوتاه و کلیدی را الهه بخارایی، همسر آقای خوشحال، میگوید. دیدن قیچی در دستان بانوی خانواده خوشحال و مهارتش در برشکاری پارچههای مبل، باور حس منفی اولیه او درباره خیاطی، نخ، سوزن و پارچه را سخت میکند.
اولویتم خانواده و بچههایم هستند. اگر از عهده تربیتشان خوب برآیم، هرکدامشان میشود برند من و مایه افتخارم
او که چهلمین بهار عمرش را سپری میکند، قصه شکلگیری علاقه تدریجیاش به این حرفه را این طور بازگو میکند: مجیدآقا سفارش گرفته بود برای مبل. کارگر گرفته بود برای قسمت خیاطیاش. کارگرش بدقولی کرده و کار را نرسانده بود. یک روز پارچهها را آورد خانه و گفت اینها را به هم بدوز.
من از خیاطی بیزار بودم. از اینکه شوهرم پارچهای را به خانه آورده بود که پرز داشت و زندگی را کثیف میکرد، آنقدر عصبانی بودم که دلم میخواست گریه کنم. اولش قبول نکردم. اصرار کرد و گفت کار میمانَد. ناچار با چرخ خیاطی خانه شروع کردم به دوختن.
بدقولیهای کارگرها ادامه داشت و همین باعث شد همکاریام را کمکم بیشتر کنم. هفدهسال از آن زمان میگذرد. الان جوری شده که وقتی کارم زیاد است، مادرم برای دیدنم میآید همینجا. چای میخوریم، او صحبت میکند و من حین کار، گوش میدهم.
مدیریت خانمانه
رسیدگی همزمان به کارهای خانه، مراقبت از درس و مشق فرزندان، همراهی با برخی برنامههای ورزشی همسر و انجام وظایف در کارگاه، همت و ظرافتی زنانه میخواهد.
الهه خانم بخارایی روی واژه «برنامهریزی» تأکید ویژه میکند و درباره چگونگی مدیریت زمان خود میگوید: قبل از مجازیشدن مدارس، وقتهایی که پسر کوچکم، مهدی، شیفت ظهر بود، در خانه میماندم تا او را بفرستم مدرسه ابتدایی، بعد میآمدم کارگاه. شبها هم که برمیگردیم خانه با کمک هم، کارهای روزمره را انجام میدهیم.
حواسم هست که پسر دیگرم احسان، در سن نوجوانی قرار دارد. از کوچکترین فرصت برای گوشدادن به حرفهایش استفاده میکنم، جوری که اطمینان دارم بین ما حرف ناگفتهای وجود ندارد.
الههخانم، مدیریت فضای مجازی را کلید مدیریت زمانش میداند و ادامه میدهد: اهل گشتوگذار بی فایده در فضای مجازی نیستم. نه فرصتش را دارم، نه علاقهای. برای پرسهزدن در بازارها، رفتن به این سالن و آن آرایشگاه و پیگیری مد لباس هم همینطور. اولویتم خانواده و بچههایم هستند. اگر از عهده تربیتشان خوب برآیم، هرکدامشان میشود برند من و مایه افتخارم.
بانوی محله پنجتن، تعطیلات و شادیهای آخر هفته را برای خوبماندن حال خود و دیگر اعضای خانواده خوشحال، ضروری میداند و به انجام آن، اصرار دارد؛ «خدا را شکر، بچههایم با من و پدرشان رابطه خیلی خوبی دارند. با همه شیطنتهایی که دارند و به پدرشان رفته است، از بزرگترها حرفشنوی دارند. قرارهای کاری و ورزشی آقای خوشحال، هرقدر هم که مهم باشد، برنامههای خانوادگی مهمتر است و اولویت دارد. اینها در خانواده ما اصل است.»

پای ثابت دورهمیهای خانوادگی
سجاد خوشحال، که تا این لحظه از گفتوگو، در انتهای کارگاه، مشغول بوده است به جمعمان اضافه میشود. متولد ۸۳ است و دانشجوی رشته حسابداری. او که از کودکی در فضای کارگاه، بزرگ شده و چموخم کار را یاد گرفته، بهترین گزینه بود برای همراهی پدر و مادر در این کارگاه. اضافهشدن نیروی جوانی، استعداد و ابتکار او میتوانست به قوت کارگاه اضافه کند؛ بااینحال، خانم و آقای خوشحال، تصمیم نهایی را به سجاد سپردند.
قرارهای کاری و ورزشی آقای خوشحال، هرقدر هم که مهم باشد، برنامههای خانوادگی مهمتر است و اولویت دارد
جوان محله پنجتن میگوید: راستش را بخواهید، علاقهای به حرفه رویهکوبی نداشتم و ندارم، اما فضای خانوادگی و صمیمانه اینجا و اینکه سختگیری روی ساعت رفتوآمدم نیست، یک مزیت بزرگ است. چون به تحصیل مشغول هستم، نمیتوانم کار درست و حسابی در زمینه رشته حسابداری پیدا کنم. حقوقی هم که با کار پارهوقت بگیرم، کمتر از دستمزدم در این کارگاه است. بدقولی کارگرها در انجام سفارشهای پدرم باعث شد تصمیم قطعیام را بگیرم و همزمان با شیوع کرونا، پای ثابت کارگاه بشوم.
سجاد تفاوتهای زیادی دارد با برخی از همسنوسالهایش. او عاشق جمع خانواده و گعدههای فامیلی است. در این فضا حس راحت بودن دارد و دلیلی نمیبیند برای اینکه بخواهد خوشیهایش را جای دیگری جستوجو کند. ورزش، از علایق جدیاش به شمار میرود و درست مثل کودکیهای پدر، طعم شیرین آن را با جستوخیز در زمینهای خاکی پنجتن چشیده است؛ «شنا، فوتسال و والیبال را حرفهای دنبال میکنم. بهویژه برای فوتسال، پیشنهادهایی دارم برای اینکه در اردوهای تمرینی تیمهای مختلف شرکت کنم، اما با دغدغه کار و تحصیل، مجالش را لااقل فعلا ندارم.»
حال خوب محله
خانواده خوشحال، نه فقط به خوببودن حال خودشان بلکه به حال و هوای محله و هممحلهایهایشان هم توجه دارند. تلاشهای مجید آقای خوشحال برای رفع مشکلات محله بهعنوان عضو شورای اجتماعی محله پنجتن، یکی از نمونههای این دغدغهمندی است. نمونه دیگرش، تقبل همه هزینههای خرید پایه پرچم و پرچم، برای زیبا و یکدستشدن کوچه سلمان ۱۰ در مناسبتهای ملی مذهبی است.
مهدی و احسان، دو فرزند آقای خوشحال هم به تأسی از روحیه پدر و مادرشان، به راهاندازی ایستگاه صلواتی، مقابل درِ منزل، ابراز تمایل کردند. با موافقت والدین، وسایل لازم تهیه شده است و در اعیاد و شهادتها، ایستگاه صلواتی با مدیریت مهدی و احسان خوشحال دایر میشود.
خوشحال، به تفاوت کودکیهای خودش با این دوره و زمانه، گریزی میزند و با همان لبخند دائمی میگوید: ما مثل بچههای امروزی نبودیم که سرمان توی گوشی باشد. عشقمان هفتسنگ بود و فوتبال و تیله بازی. چه شیشهها که شکستیم و چه توپهایی که به درِ خانه همسایهها کوبیدیم... الان اوضاع از زمین تا آسمان فرق کرده است. ارتباط این نسل با همسنوسالهایشان خیلی محدود شده است. ایستگاه صلواتی جلو درِ منزل ما، یک بهانه و فرصت است برای اینکه بچههای محله جمع شوند، با هم صحبت کنند و ارتباط بگیرند.
* این گزارش یکشنبه ۲۰ اردیبهشتماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۶۲ شهرآرامحله منطقه ۳ و ۴ چاپ شده است.