شیرینی عملیاتهای نجات برای آتشنشانِ شایسته
جواد شایستهاخلاقی بارها در چندقدمی مرگ ایستاده است. بااینحال وقتی به دل آتش میزند، مرگ آخرین چیزی است که به آن فکر میکند. دائم چشمش دنبال کسی است که شاید هنوز درمیان دود و شعلهها گرفتار باشد. یکبار کودکی را از دل آتش بیرون آورده و خیلی برایش پیش آمده بهدلیل مواجهه با مواد شیمیایی، حتی نفسکشیدن در محل حادثه برایش دشوار شده است. بااینحال ظاهر آرامی دارد؛ آرامشی که شاید برای کسی که سالهاست کارش رفتن به دل حادثه است، ضروریتر از هر چیز دیگری باشد.
شایستهاخلاقی چهلساله ساکن محله خلج، در فیضآباد بزرگ شده و روزهایی را به یاد میآورد که تصور میکرد مثل پدرش کشاورز شود. همان اوایل جوانی، گواهینامه پایه یک گرفت و مدتی با ماشین سنگین راهی جادههای کشور شد. اما سرنوشتش جور دیگری رقم خورد. پیشنهادی از یک دوست، او را به آزمون استخدامی آتشنشانی رساند و سال۱۳۹۴ لباس آتشنشانی را پوشید. شغلی که برایش ترکیبی از دو علاقه بود؛ هیجان و کمک به آدمها.
هیجانش را دوست دارم
شایسته از همان دوران کودکی به شغلهای پرهیجان علاقه داشت. اما تصوری از آتشنشانی نداشت. بعد از گرفتن دیپلم و رفتن به سربازی، برای گرفتن گواهینامه پایه یک اقدام کرد. بعد از گرفتن این مدرک، به همراه شریکی که پیدا کرد، ماشین سنگین خرید و به دل جاده زد. او خاطرههای زیادی از جادههای کشورمان دارد. از طوفان شنی که در جاده خواف زمینگیرشان کرد تا بار پنبهای که در جاده گرگان آتش گرفت.
شایسته برای استخدامی راننده اتوبوس بینجادهای هم اقدام کرد، اما، چون تازه ازدواج کرده بود، از رفتن منصرف شد. او به پیشنهاد یکی از دوستانش برای استخدامی آتشنشانی آزمون داد. او میگوید: دوستم حمید علیاصغری پیشنهاد داد برای رانندگی در آتشنشانی آزمون بدهیم. چون شغلی بود که هم کمک به دیگران کمک میکردیم و هم هیجانی که بهدنبالش بودم را داشت.
بعد از قبولی در آزمونهای تئوری و عملی، در سال۱۳۹۵ کارش را در سازمان آتشنشانی شروع کرد.
اولین تجربه نجات
اولین ایستگاهی که او را میفرستند، سروکارش با ماشینهای سنگین بود. او دراینباره میگوید: دوست داشتم در ایستگاهی خدمت کنم که پرمأموریت باشد. اولین ایستگاهی که کارم را شروع کردم، این ویژگی را داشت. همین موضوع سبب شد تجربه کار با خودروهای ویژه مانند لودر، جرثقیل و... را پیدا کنم.
هرروز که از خدمتش در آتشنشانی میگذرد، بیشتر به این شغل علاقهمند میشود. او از کمک به دیگران حس خوب میگیرد، بهخصوص زمانی که در عملیاتهای نجات شرکت کرده است. این آتشنشان ادامه میدهد: در یکی از عملیاتها، آتشسوزی در کوچههای آیتالله بهجت بود که پدر و مادر از منزلشان بیرون آمده و فرزندشان در آتش مانده بود. هنگامی که فرزند این خانواده را به آنها تحویل دادم، والدینش از خوشحالی اشک میریختند.
او بهترین خاطرههایش را مربوط به زمانهایی میداند که جان انسانی را نجات داده است. در اینباره به یاد مأموریت اطفای حریقی میافتد که در یکی از هتلهای اطراف حرم رضوی اتفاق افتاده است.
او برایمان تعریف میکند: حدود هشتادوپنج مسافر هتل را از اتاقهایشان نجات دادیم. خاطرم هست درِ یکی از اتاقها را که باز کردم و به مسافرانش گفتم زود بیرون بروید، خانوادهای که در اتاق بودند، از خوشحالی اشک میریختند و میگفتند تصور نمیکردیم کسی سراغمان بیاید.

لحظههای استثنایی یک آتشنشان
او درباره سختیهای ارتباط با زائران خارجی برایمان تعریف میکند: در یکی از هتلهای اطراف حرم رضوی آتشسوزی رخ داده بود. مسافران هتل پاکستانی بودند. هرچه به آنها میگفتم آتشسوزی شده و باید هتل را ترک کنند، متوجه نمیشدند تا اینکه مترجمشان آمد. همین که متوجه شدند، آنقدر عجله کردند که یکدیگر را هل میدادند.
برخی از افراد برای تخلیه مکانی که دچار آتشسوزی شده است، همکاری لازم را انجام نمیدهند
البته این تنها منحصر به غیرهمزبانهایمان نیست. او میگوید: گاهی هموطنانمان باتوجهبه گویشهای مختلفی که دارند، فارسی را خوب متوجه نمیشوند و ارتباطگرفتن با آنها در چنین مواقعی سخت است.
این آتشنشان ادامه میدهد: برخی از افراد برای تخلیه مکانی که دچار آتشسوزی شده است، همکاری لازم را انجام نمیدهند. گاهی به مسافر یا همسایههای آپارتمانی میگویم آتش در حال سرایت به واحد شماست. اما آنها حاضر به ترک محل نمیشوند و عمق حادثه را درک نمیکنند. این درحالی است که آتش بسیار سریع، گسترش پیدا میکند و میتواند جان فرد را به خطر بیندازد.
استرس جزو جدانشدنی کارمان است
استرس با او و خانوادهاش همراه است. دراینباره میگوید: کارمان هم برای خودمان و هم برای خانوادهمان استرس به همراه دارد. هر زمان که به مأموریتهای طولانی میروم، همسرم نگران میشود. بههمیندلیل گاهی میگویم به همسرم اعلام نکنید که طولانیمدت به مأموریت رفتهام. هرچند که او کارم را دوست دارد و هر زمان که به خانه میروم، مشتاق است از مأموریتهایم بشنود.
زنگ اعلام حریق نهتنها برای جواد شایسته، که برای همه آتشنشانها استرسزاست. او دراینباره میگوید: این زنگ گاهی به اشتباه توسط همکاری که قصد داشت درِ ورودی را باز کند، زده میشد. بههمیندلیل تا مدتها با شنیدن صدای زنگ اعلام حریق، استرس سراغم میآمد. حالا مدتی است بهجز موارد اورژانسی زنگ نواخته نمیشود.
حس خوب کمک به دیگران و نجاتشان، بند اتصال او به کارش است. همین امر سبب میشود شیفت بعدی کارش را با انگیزه بیشتری شروع کند.
خطر برایمان بیمعناست
از سال۹۸ به ایستگاه۴۴ آمده است؛ ایستگاهی ویژه که در هر قسمت از شهر مأموریتی مربوط به مواد شیمیایی باشد، ایستگاه آنها اعزام میشود. برای کار با مواد شیمیایی ساعتهای زیادی آموزش دیدهاند.
شایسته میگوید: گاهی که برای جلوگیری از نشت و جمعآوری مواد شیمیایی به مأموریت میرویم، برخی از کارفرماها بهدلیل غیراصولی انبارکردن مواد شیمیایی و رعایتنکردن اصول ایمنی، با ما همکاری نمیکنند. بدون اینکه نقشه محیطی که دچار حادثه شده را بدانیم، وارد آن مکان میشویم. گاهی تنها در عرض چندثانیه باید تصمیم بگیریم که چه کاری انجام بدهیم.
این آتشنشان ادامه میدهد: بعد از چنین مأموریتهایی که بهطور معمول دو یا سهساعت طول میکشد، با تمام خستگی که داریم، دستکم یک ساعت زمان میبرد تا لباسها و تجهیزات و خودرومان را برای مأموریت بعدی آماده کنیم.
با این وجود شغلش را دوست دارد. حتی اگر یکبار دیگر به سال۱۳۹۴ برگردد، باز همین شغل را انتخاب میکند. نگاهش عمیق میشود و با لحنی قاطع میگوید: حسی بهتر از کمک به انسانی که جان و مالش در خطر است، وجود ندارد. از اینکه آتشنشانی را انتخاب کردم، لحظهای پشیمان نیستم.
* این گزارش سهشنبه ۷ مهرماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۷۶ شهرآرامحله منطقه ۷ و ۸ چاپ شده است.