تحصیل در داخل کشور را به بورسیه انگلیس ترجیح دادم
مهدی زارع| پساز پیروزی انقلاب اسلامی، بهمنظور گسترش فرهنگ پژوهش در جامعه، روز ۲۵ آذر ازسوی شورای فرهنگ عمومی کشور بهنام روز پژوهش نامگذاری شده است. وزارت علوم تحقیقات و فناوری نیز از سال ۱۳۷۹ چهارمین هفته آذرماه، یعنی هفتهای که در آن هستیم را بهنام هفته پژوهش نامگذاری کرد و از سال ۱۳۸۴ این نام به «هفته پژوهش و فناوری» تغییر یافت.
به همین مناسبت سراغ یکی از پژوهشگران پرتلاش منطقه رفتیم. بهروز باهنر اکنون در منطقه ما ساکن است. بیشاز هرچیز در مدلهای آموزشوپژوهش رایج، پژوهش کرده است و زیروبمهای این حوزه را میداند. دو زونکن پر، لوح تقدیر و سند و مدرک از کارهایش دارد و تا دلتان بخواهد جام و تندیس گرفته است. فارغ از همه دلخوریهایی که دارد، با روی گشاده از خودش برایمان میگوید.
دایرهالمعارفی از گویشهای ایرانی
سال ۱۳۳۸ در بجنورد به دنیا آمدم. بجنورد یک شهر چند قومیتی است؛ کرد دارد، ترکمن دارد، تات دارد و ترک هم دارد. اما معروف است که بجنوردیهای اصیل ترک هستند. یعنی آن ابتدا که شهر تازه شکل گرفته است، هسته اولیه را ترکهایی تشکیل دادهاند که در دوره صفوی و قاجار، به سرحدات کوچانده شدهاند و هدف اصلی اینها دفاع از مرزها بوده است. ما هم ترک هستیم. در خانه ترکی صحبت میکردیم، اما بهواسطه رفقای چندزبانهای که داشتم الان برای خودم دایرهالمعارفی از گویشها و لهجههای مختلف هستم.
از کودکی به وضع موجود راضی نبودم
بعضی وقتها که به دوران کودکی فکر میکنم، میبینم که روحیه پژوهش و راضی نبودن به وضع موجود از همان زمان در من وجود داشته است. یک روز با یکی از دوستان خیلی نزدیک که الان رئیس یکی از شعبههای بانک ملی در بجنورد است، متوجه یک لایه رنگی روی آب رودخانه کوچکی که از محله ما میگذشت، شدیم. دوره ابتدایی بودیم و تصور میکردیم این ماجرا را فقط ما کشف کردهایم.
به هیچکس هیچچیز نگفتیم و شروع کردیم به پیدا کردن علت این اتفاق. از یکطرف، آب آلوده ما را اذیت میکرد و از طرفی این رنگی شدن آب برایمان جالب بود. چند روز درگیر این قضیه بودیم. کمکم متوجه شدیم روغن روی آب اینچنین اثری میگذارد. نیمی از ماجرا حل شده بود. حال باید میفهمیدیم که این روغن از کجا میآید. بالاخره تصمیم گرفتیم رد آب را بگیریم و تا سرمنشأ برویم. در عالم کودکی دور شدن از محله کمی سخت است، اما دل را به دریا زدیم.
تا اینکه در حاشیه شهر رسیدیم به بندهخدایی که ماشینآلات کشاورزی داشت و مقداری از روغن و گازوئیل آنها را میریخت توی جوی آب. اول از همه که خورد توی ذوقمان که علت بهاصطلاح طبیعی نبود و کار یک انسان بود. بعد که ماجرای آلودگی آب را با آن مکانیک مطرح کردیم، بزرگمنشانه قبول کرد که دیگر ضایعات را توی آب نریزد. این چنین بود که اولین پژوهشمان به اصلاح منتج شد.

یک برخورد حالخوبکن!
روحیه اصلاح امور یکبار دیگر هم باعث شد ما کار جالبی انجام دهیم. یکی از همسایههای ما، ماشین نیمهسنگین داشت. خانهاش سر راه مدرسه ما بود؛ در مسیری که من و همین دوست گرمابه وگلستان هر روز آن را طی میکردیم. ماشین این آقا خیلی کثیف بود.
ما هر روز آن را میدیدیم و به هم میگفتیم چه کنیم که این ماشین تمیز شود. یک روز تصمیم گرفتیم با آب جویی که در محلهمان بود، ماشین را بشوییم. ماشین گنده بود و جثه ما کوچک. فقط نیمی از ماشین را توانستیم بشوییم و هنوز داشتیم برای بخشهای بالای آن برنامهریزی میکردیم که صاحب ماشین سر رسید.
مانده بودیم چه کنیم که خودش پیشقدم شد و شروع کرد به تشکر کردن از ما: چقدر تمیز شده است، زحمت کشیدید، خیلی لطف کردید و از اینجور تعارفهایی که ما را شوکه کرد. بعد هم یک مبلغی برای تشکر به ما داد. الان که فکر میکنم، برخورد آن همسایه خیلی حالخوبکن بوده است.
پیادهروی در دل عراقیها
جبهه برای همه آنها که رفتهاند، یک چیز دیگر است. برای من هم همینشکل بود. آنجا همهچیز متفاوت است. فرهنگی که بر جبهه حاکم بود، فرهنگ عجیب و خاصی بود. امروز آن فرهنگ را نداریم. فرهنگ جبهه، امروز در جامعه ما گم شده است.
روابط آن موقع خیلی مخلصانهتر بود و اتفاقات راحتتر رخ میداد. مثل امروز که هرکسی میزی دارد فقط چوب لای چرخ مردم میگذارد، نبود. آن موقع مسئولان هم کار را راحتتر راه میانداختند. من بیسیمچی گردان انصار بودم.
گردان انصار گردانی بود که بهنحوی تدارکات را عهدهدار بود، با قاطر که لندرور جنگ در کردستان بود در سرما و برف کردستان پیکر شهدا را میآوردیم عقب و آذوقه و مهمات میبردیم مقرهای مختلف. بچهها توی محورهای متفاوت عمل میکردند و اگر شهیدی بهجا میماند، عقب آوردنش کار ما بود.
در یکی از مأموریتها در سلیمانیه عراق، من و دو نفر از بچهها قرار شد پیکر مطهر یکی از شهدا را که جزو بچههای شناسایی بود بیاوریم عقب. گرا یا همان مختصات جغرافیایی منطقه را گرفتیم و راه افتادیم. هوای اول صبح بود و هنوز مه صبحگاهی منطقه را رها نکرده بود. شعاع دید خیلی کم بود، شاید چند متر.
با قطبنما و نقشه و تطابق آنها روی عوارض طبیعی، مسیرها را پیدا میکردیم. آن روز در آن مسیر کوهستانی تا بالای زانو برف آمده بود. من از همتیمیهایم، جلوتر افتادم و آنها با قاطر عقبتر بودند. از دور و نزدیک صدای زوزه و جیغ شغالها و گرگها شنیده میشد. حدود نیمساعتی راهپیمایی کردم که متوجه شدم تنها نیستم.
ابتدا فکر کردم بچهها سرعتشان را بیشتر کردهاند، اما این نبود. لهجهها و گویشها در دو طرف من متفاوت بود. عربی و کردی عجیب غریبی حرف میزدند. متوجه شدم از کمین شبانه دشمن رد شدهام و هیچکدام هم متوجه نشده بودیم.
آنها داشتند برمیگشتند عقب و من همانجا سنگر گرفتم. خدا خواست که متوجه من نشدند وگرنه تنهایی نمیتوانستم از پسشان بربیایم. ماجرا این بود که من در یکی از مسیرها منحرف شده بودم. بههرترتیب بچههای خودی آمدند و پیکر شهید را برگرداندیم عقب و بعد هم تحویل خانواده داده شد.
عکاسی حرفهای با فیلم کُداک
این را هم بگویم که من عکاس قابلی هستم و به شکل حرفهای عکاسی کردهام و اصلا یکی از تفریحات من همیشه عکاسی بوده است. چه زمانی که با دوربینهای Vision ۱۳۵ عکاسی میکردم و چه تا همین اواخر که دوربینهای دیجیتال تازه آمده بود. من حتی کتاب آموزش حرفهای عکاسی هم تألیف کردهام. یک کلکسیون از دوربینهای لومیتل هم دارم.
هرچند الان این عادت را گذاشتهام کنار و با خاطرات عکسهایی که گرفتهام سرمیکنم. یکی از کارهایی که من بهواسطه همین روحیه پژوهشی در دوران جوانی کشف کرده بودم این بود که میتوانستم با یک حلقه فیلم ۳۶ فریمی، بیشتر از ۴۰ قطعه عکس بگیرم. چون خودم تاریکخانه داشتم و فیلمها را توی تاریکخانه جا میزدم، به این توانایی رسیده بودم. بین بچههای رزمنده معروف بود که من فیلمها را دوبله میکنم.

ورود ناخواسته به دانشگاه
بعد از جنگ، با دیپلم تجربی جذب آموزشوپرورش شدم. آن موقع هنوز استانهای خراسان از هم جدا نشده بودند. بعد از چند سال تصمیم گرفتم کنکور امتحان بدهم. بعد از امتحان مدارک و اسناد را پست کردم و گواهیهای جبهه را هم فرستادم برای سازمان سنجش شهرمان. رتبهها آمد و من فهمیدم که اسناد جبهه در سهیمهبندیها اعمال نشده است.
وقتی به نمایندگی سازمان سنجش مراجعه کردم دیدم خیلی از بچهها همین مشکل برایشان پیش آمده است. اداره سنجش مدارک ما را دیر ارسال کرده بود و فقط سهمیه منطقه دو برایمان اعمال شده بود. بعضی بچهها تصمیم گرفتند بروند تهران، اما من نرفتم.
با خودم گفتم یک سال دیگر میخوانم و برای پزشکی امتحان میدهم. مدتی گذشت. یک روز با چند نفر از دوستان توی کوچه گرم صحبت بودیم که یکی از بچهها آمد و شروع کرد به تبریک گفتن به من! پرسیدم چه شده است؟ گفت: تو که گفتی انتخاب رشته نمیکنی. الان که هم انتخاب رشته کردی و هم قبول شدی. من مانده بودم حیران و متعجب.
یادم آمد با همان رفیق صمیمیام ماجرا را در میان گذاشته بودم و او گفته بود که چه بخواهم و چه نخواهم، برایم انتخاب رشته میکند. بدون اطلاع برایم انتخاب رشته کرده بود تا یک سال از عمر تلف نشود! بنده خدا نیتش خیر بود. هر وقت میبینمش از میزان دخالتش در سرنوشتم برایش میگویم، مبادا یادش برود چه دستهگلی به آب داده است!
اینچنین شد که من دبیری زیستشناسی دانشگاه باهنر کرمان قبول شدم و حتی ترم اول هرلحظه منتظر بودم بیایند بگویند تو دانشجو نیستی، پاشو برو دنبال کارت. بعد متوجه شدم که با همان رتبه خیلی رشتههای دیگر را هم میتوانستم قبول شوم. کمی بعد هم انتقالی گرفتم برای مشهد و در دانشگاه فردوسی لیسانس گرفتم.
برکات پژوهشسرای معلم
کارشناسی که گرفتم، مدتی فقط کار کردم و ادامهتحصیل ندادم. در آموزشوپرورش بجنورد مشغول بهکار شدم و اولین محل استخدام من در پژوهشسرای معلم بجنورد بود که واقعا در انتخاب مسیر آینده به من کمک زیادی کرد.
روحیه پژوهش بهطور جدی و ساختارمند در من رشد کرد. تا قبل از آن، آنچه بود برداشتهای شخصی بود، اما آنجا بود که من موفق شوم، پژوهشی در روحیات پژوهشگرانه خودم داشته باشم. چند همایش و مراسم شرکت کردم که خیلی مفید بود و کمکم به فکر طراحی و ابداع در آموزش افتادم.
در همان زمان کتاب آموزش زیستشناسی به زبان ساده را تألیف کردم که با استقبال آموزشوپرورش روبهرو شد و بهصورت بخشنامه به همه گروههای آموزشی معرفی و توصیه شد. اما این کافی نبود و برای اینکه ابزار و محتوای بیشتری برای این اصلاح و ارتقای ساختار داشته باشم، در سال ۸۰ تصمیم گرفتم ادامهتحصیل بدهم که منجر شد به قبولی در رشته بیوسیستماتیک دانشگاه فردوسی با رتبه دو. آن سال فقط سه نفر در این رشته پذیرش شدند. بیوسیستماتیک درباره نظاممند بودن ساختارهای زیستی بحث میکند و رشته بسیار شیرینی است.
اولین اختراعی که تجاری شد
قبولی در کارشناسی ارشد، دریچههای جدیدی از فضای پژوهشی را به روی من باز کرد و باعث شد نگاه من به حوزه پژوهش و ابزارها و آموزش در پژوهش ارتقا پیدا کند که به چند تألیف منتهی شد، همچنین مسیر من بهسمت ثبت اختراعات جدید در حوزه آموزش هموارتر شد. دو نمونه از همین اختراعات دستگاه آموزش گردش خون و رسانه آموزش سیار و متغیر در پزشکی بود. ایده رسانه آموزش سیار و متغیر را با همکارانم در دانشگاه علومپزشکی مطرح کردم و خوششان آمد. به این شکل قرارداد تولید چند نمونه تجاری برای آنها مطرح شد و اولین اختراع تجاری من متولد شد.
دو نمونه از همین اختراعات دستگاه آموزش گردش خون و رسانه آموزش سیار و متغیر در پزشکی بود
دیدار با رهبری
در دوره کارشناسی ارشد، خدا توفیق داد و چند نوبت با رهبر معظم انقلاب دیدارهای دانشجویی داشتیم. در یکی از این دیدارها قرار شد من هم بهعنوان نماینده نخبگان دانشجویی سراسر کشور صحبتهایی داشته باشم. فضا خیلی صمیمی بود، اما ابهت ایشان صحبت کردن را سخت کرده بود. به هر روی نکاتی را که با دوستان جمعبندی کرده بودیم گفتم و ایشان هم در تمام طول سخنان من به دقت گوش میکردند و در انتها هم نکاتی را فرمودند. حتی پشت کاغذ من، دستوراتی به وزارتخانههای مرتبط دادند. اما بروکراسی قوی و فراوانی که در ادارههای ما وجود دارد، جای هر اقدامی را گرفته است.
ذبح یک ایده به دست سیاسیکارها
کمکم ارتباط من با حوزه نخبگان و فعالان پژوهش بیشتر شد و در نتیجه همین ارتباطها پای من به بنیاد ملی نخبگان باز شد. بعد از چند بار آمدوشد، پیشنهاد دادم بنیاد ملی نخبگان اولین دفتر استانیاش را در استان خراسان دایر کند. این پیشنهاد تازه بود و بعد از چند مرحله دوستان توجیه شدند که این اتفاق بیفتد.
آن زمان بنیاد خیلی مرکزگرا شده بود، اما متأسفانه مثل خیلی از کارهای خوب در کشور، آغاز به کار این دفتر در مشهد هم گرفتار بازیهای سیاسی و سهمخواهیهای جناحی شد و این چنین شد که این ایده حتی بعد از تشکیل هم توفیق چندانی در ایفای نقش نداشت. در فاصلهای که دعواها بر سر دفتر خراسان رضوی خوابید، من برای تأسیس دفتر خراسان شمالی از نزدیک فعالیت کردم. متأسفانه دفتر خراسان مرکزی جزو آخرین دفترهای بنیاد ملی نخبگان شروع به کار کرد.
دور انگلیس خط کشیدم
بعد از آنکه با رتبه دو در کارشناسی ارشد قبول شدم، در تمام طول تحصیل دانشجویی نخبه بودم و در جشنوارهها و رقابتهای مختلف رتبههای عالی کسب میکردم. علاوهبر همه اینها توانستم در رقابت پایاننامهها هم رتبه اول را به دست آورم و آن سال پایاننامه ارشد من بهعنوان پایاننامه برتر شناخته شد.
همینها باعث شد که من بورسیه تحصیل دکتری تخصصی در خارج از کشور را بهدست آورم؛ کشور مدنظر هم انگلستان بود. اما بنا بهدلایلی از این کار صرفنظر کردم و قرار شد آن را تبدیل به بورسیه داخل کشور کنم. البته از آنجاییکه مقطع دکتری رشته تحصیلی من در داخل کشور، وجود ندارد فعلا درحال رایزنی برای تشکیل هستیم.

خانواده پژوهشگر آقای باهنر
بهروز باهنر، ۴۸ ساله است و خانواده او، خانوادهای علمی هستند. همسرش مشغول تحصیل علوم حوزوی است و لمعتین را گذرانده است. دو فرزند، یک دختر و یک پسر دارد. پسرش دانشجوی ممتاز پزشکی است و باوجود رتبه مناسب در کنکور، مشهد را به تهران ترجیح داده و در شهر امامرضا (ع) مانده است. دختر باهنر هم در مقطع ابتدایی تحصیل میکند.
او درحالحاضر معاون پژوهشی دبیرستان استاد معین، در خیابان هفتتیر است. وارد دفترش که بشوی، تنها نشانههای کار و تلاش به چشمت میخورد؛ میز کار و قفسههای کمد و طاقچه دفترش پر است از تندیس و طرح و حکم و مدال که در رقابتهای مختلف دشت کرده است؛ از جشنواره فیزیک و جشنواره شیمی آستانقدس رضوی گرفته تا رقابتهای علمی بنیاد ملی نخبگان و همین نشان استقلال خودمان در شهرداری و....
باهنر برگزیده جهانی مؤسسه بینالمللی «who’s who» است. او همچنین بورسیه تحصیل در دانشگاههای انگلیس در مقطع دکتری را از وزارت علوم و بنیاد ملی نخبگان کسب کرده است که البته بهدنبال تبدیل آن به تحصیل در داخل کشور است. این پژوهشگر در بیشاز ۱۵ نمایشگاه، جشنواره و رقابت علمی رتبه اول را کسب کرده است که جشنواره معلم پژوهنده، جشنواره طرحهای پژوهشی و جشنواره طراحی و تکنولوژی آموزشی فقط چند نمونه از آنها هستند. این مرد خلاق رتبه اول اختراعات کشور در مقطع کارشناسی ارشد جشنواره دانشجویان ممتاز و مبتکر سراسر کشور را کسب کرده است.
عنوانها و مقامهای کسبشده توسط باهنر در همینها خلاصه نمیشود. دو کاغذ آچار از عناوین مختلف او ریزریز در زیر هم آورده شدهاند. او که در سال ۱۳۸۹ معلم نمونه کشور هم شده است، عنوان «لیاقتهای ویژه» وزارت آموزشوپرورش را نیز کسب کرده است. عنوانی که سالانه در سطح کشور فقط به پنج نفر اعطا میشود. او لوح تقدیر ریاستجمهوری و تندیس طلایی جشنواره دانشجویان ممتاز و مبتکر را هم در کارنامه دارد.
بهروز باهنر، در بازهای از زمان، مشاور پژوهشی استاندار خراسان رضوی هم بوده و علاوهبر این در تأسیس دفتر بنیاد ملی نخبگان در خراسان شمالی نقش جدیای داشته است و بهعبارتی او نخستین متولی نمایندگی بنیاد ملی نخبگان در خراسان شمالی هم هست.
باهنر تقریبا نمایندگی همه نهادهای علمی و پژوهشی استان خراسان رضوی در مرکز را در اختیار داشته است و در جشنوارههای مختلف علمی داوری کرده است؛ جشنوارههایی مثل «اختراعات و ابتکارات پارک علموفناوری»، «خوارزمی» و «جابربن حیان».
این گزارش چهارشنبه، ۲۹ آذر ۹۶ در شماره ۲۷۳ شهرآرامحله منطقه ۹ چاپ شده است