کد خبر: ۵۹۱۳
۰۱ فروردين ۱۴۰۵ - ۱۲:۰۰
احمد اقوام شکوهی، نقاره‌زنی که یک روز هم غیبت نداشت

احمد اقوام شکوهی، نقاره‌زنی که یک روز هم غیبت نداشت

خیلی‌ها می‌دانستند که دلیل ماندن حاج احمد اقوام شکوهی نقاره‌زن ۹۱ساله که هر روز  ۱۰۴پله گلدسته را بالا می‌رفت و پایین می‌آمد، در محله قدیمی، این است که به‌موقع و سر وقت خودش را برساند به حرم و گلدسته‌هایش. 

خیلی‌ها می‌دانستند که دلیل ماندن حاج احمد اقوام شکوهی نقاره‌زن ۹۱ساله که هر روز  ۱۰۴پله گلدسته را بالا می‌رفت و پایین می‌آمد، در محله قدیمی، این است که به‌موقع و سر وقت خودش را برساند به حرم و گلدسته‌هایش. 


نقاره‌زنی، شکوه اجدادی 

خانه پدری‌اش نزدیک حرم بود؛ در کوچه «حسنقلی» کنار منبع آب. ۱۹‌ساله بود که به‌عنوان نقاره‌زن حرم وارد آستان علی‌بن‌موسی‌الرضا (ع) شد. البته نقاره‌زنی در خاندانش موروثی بود.

خودش می‌گفت: «جد پدری پدرم، عموها، عموزاده‌ها و برادر‌ها نقاره‌زن حرم بودند. الان هم دو پسرم و حتی نوه‌هایم نقاره‌زن هستند. اصلا خاندان ما شهرتش را از همین حرفه دارد؛ از گذشته‌های دور به‌سبب شکوه و عظمت بارگاه حضرت‌رضا (ع) کسانی را که نقاره‌زن حرم مطهر بودند، «شکوهی» می‌گفتند.

در زمان پدر‌م هنوز شناسنامه نیامده بود. وقتی برادر بزرگم برای شناسنامه رفته بود، همان‌جا این نام را برای ما انتخاب کرده بودند و شدیم اقوام شکوهی».‌می‌گفت: «بعد ۲۵ سال خدمت در سال ۱۳۴۹ با حکم رسمی جزو نقاره‌زنان حرم امام‌رضا (ع) شدم».


تا آخرین روز حیات همسایه امام‌رضا (ع) می‌مانم

از خانه پدری‌اش تا حرم، پنج‌دقیقه بیشتر راه نبود. به‌خاطر همین نزدیکی به حرم هیچ‌وقت دلش رضا به رفتن از این کوچه و محله نبود. حاج‌احمد می‌گفت: «تقریبا همه اهل محل از این‌جا کوچ کرده و رفته‌اند.

خیلی وقت است که اطراف خانه‌ام خالی شده است. ساختمان‌های بلندی ساخته شده‌اند، به‌طوری‌که خانه‌ام در بین آن‌ها گم شده است، اما من مانده‌ام. به‌خاطر تعلق خاطری که به خانه پدری‌ام دارم و بیشتر از آن، عشق به آقا علی‌بن‌موسی‌الرضا (ع)، مانده‌ام و قصد هم ندارم تا زنده هستم از اینجا بلند شوم».


۷۰ سال است که می‌ترسم خواب بمانم

 عجیب بود؛ پیرمرد در تمام سال‌های خدمتش در نقاره‌خانه حضرتی همیشه واهمه دیر بیدار شدن صبح‌ها را داشت. می‌گفت: «می‌ترسم چشم باز کنم و آفتاب بالا آمده باشد. برای همین ساعت بالای سرم را یک ساعت قبل‌از‌طلوع صبح کوک می‌کنم تا مبادا خواب بمانم؛ اما همیشه زودتر از به‌صدا‌درآمدن زنگ ساعت بیدار می‌شوم».

می‌گفت: «بیشتر از ۷۰ سال است که صبحم با سلام به امام‌رضا (ع) شروع می‌شود. از همان جوانی عشق من این بوده که یک ساعت، یک‌ساعت‌و‌نیم قبل از اذان رو به گنبد حضرت بنشینم و آن را تماشا کنم.

حتی یک‌بار هم نشده با اهل خانه به سیزده‌به‌در بروم. همیشه آن بالا بوده‌ام. روز‌های عزا که نقاره‌خانه تعطیل است، انگار گمشده‌ای دارم».

می‌گفت: می‌ترسم چشم باز کنم و آفتاب بالا آمده باشد. برای همین ساعت را یک ساعت قبل‌از‌طلوع کوک می‌کنم

 

دست‌هایمان از شدت سرما کرخت می‌شد

نقاره‌زنی در زمستان‌های دور و سخت مشهد هم خودش داستانی داشته است. پیرمرد می‌گفت: «قبل از اذان صبح باید هر‌طور شده خودم را به حرم می‌رساندم. دربان‌ها شبانه می‌رفتند و برف‌ها را پایین می‌انداختند.

به‌خاطر همین وقتی می‌آمدیم برف زیادی جمع شده بود و باز کردن راه خیلی سخت می‌شد. داخل راه‌پله گلدسته هم به‌قدری برف جمع می‌شد که گاه مجبور بودیم چهاردست‌و‌پا بالا برویم.

وقتی می‌رسیدیم بالا دست‌هایمان کاملا کرخت شده بود. اگر روی آتش می‌گرفتیم جلیز‌و‌ولیز می‌کرد، اما ما سوزشی حس نمی‌کردیم. مجبور بودیم زیر‌بغل بگیریم تا از کرختی و بی‌حسی در‌بیاید بعد روی آتش گرمش می‌کردیم».

 

سلام هر‌روز به خورشید

مشهد قدیم خیلی کوچک بود. صبح‌ها که نقاره می‌زده‌اند تمام شهر می‌شنیده‌اند و می‌فهمیده‌اند وقت نماز است. حاج‌احمد می‌گفت: «بیست‌دقیقه مانده به اذان شروع می‌کردیم به زدن نقاره تا پیدا‌شدن شفق.

قدیم‌ها که مردم رادیو و تلویزیون نداشتند، از همین صدای نقاره‌خانه حرم می‌فهمیدند وقت نماز است و باید بیدار شوند. تقویم هم نبود که وقت طلوع خورشید و اذان در آن معلوم شده باشد. وقتی هوا آفتابی و صاف بود، خوب بود. کار زمانی سخت می‌شد که هوا ابری بود و بالا آمدن خورشید را از پشت کوه‌ها نمی‌دیدیم».


شاه طبیبان، درمان تمام درد‌ها

حتی نشده بود که برای بیماری، نقاره‌زنی را تعطیل کند. می‌گفت: «وقتی جوان بودم، یک روز تب شدیدی داشتم، ولی بازهم رفتم. هر بیماری که داشتم خود حضرت‌رضا (ع) شفایم دادند.

چهار‌پنج‌سال پیش هر دو کلیه‌ام به درد آمد. تا نزدیک عمل هم پیش رفتم، ولی خدا را شکر مشکل با عنایت آقا رفع شد. مدتی هم دل‌درد شدیدی داشتم، تا‌حدی‌که از درد، متکا را روی شکمم فشار می‌دادم تا درد کم شود.

دکتر‌ها گفتند یا زخم معده است یا اثنی‌عشر، اما وقت اذان که می‌شد با همان درد می‌رفتم نقاره‌خانه. به لطف حضرت، آن درد هم بهبود یافت».

دلبسته عنایت امام بود. می‌گفت: «حدود ۳۰ سال قبل هم برای معاینه چشم پیش چشم‌پزشک رفتم. گفت که چشمم آب آورده و باید خیلی زود عمل شود.

یک روز قبل رفتن به نقاره‌خانه اول رفتم طرف گنبد. چشمم را روی گنبد گذاشتم و نجوایی با حضرت کردم. بعد هم رفتم نقاره‌خانه. حدود ۳۰ سال از این ماجرا می‌گذرد و چشم‌هایم مشکلی ندارند».

حل‌شدن مشکل همسرش را هم از همین عنایت می‌دانست: «همسرم حالش بد شد. بردمش درمانگاه امام هادی (ع). وقتی رسیدیم، دکتر گفت: فوری نوارقلب بگیر و خانمت را ببر یک بیمارستان مجهزتر.

داشت دیر می‌شد و نزدیک بود برای اولین‌بار به حرم و نقاره‌زنی نرسم. رسیدیم به بیمارستان دوم، دکتر که لباس خادمی‌ام را دید پرسید: چه‌کاره‌اید؟ گفتم: نقاره‌زن حرمم. الان هم داشتم می‌رفتم حرم. گفت: پس این‌جا چه‌کار می‌کنی؟ برو نقاره‌ات را بزن و برای ما هم دعا کن».


کبوتران زائر

از نقاره‌زنی خاطرات زیادی داشت. یکی‌اش مربوط به سحری بود که به‌همراه یکی از دوستانش عازم حرم بوده: «یک ساعتی به طلوع آفتاب مانده بود. صحنه‌ای دیدیم که متحیرمان کرد.

ما‌تمان برده بود. کبوتران زیادی دسته‌دسته می‌آمدند و در صحن انقلاب روی زمین می‌نشستند. سرو‌صدایشان تمام حرم را برداشته بود، تعدادشان نزدیک به هزارکبوتر بود. تماشا داشت، اما نزدیک اذان بود و ما باید به نقاره‌خانه می‌رفتیم. از آن بالا بهتر می‌دیدیم.

یک دنیا پرنده بود که همه به‌سمت پنجره فولاد حرکت می‌کردند. چنان دسته‌دسته و منظم که غریب می‌نمود این رفتار و حرکات. پرنده‌ها وقتی به زمین نشستند، رو‌به‌روی پنجره فولاد. رو به حضرت که رسیدند یک لحظه همه شروع به جیغ و‌بیغ کردند.

درست مثل زمانی‌که دسته‌های سینه‌زنی در عزاداری‌ها پشت پنجره فولاد شور می‌گیر‌ند و شروع می‌کنند به نوحه‌خوانی و سینه‌زدن. دیدن این صحنه اشک هر بیننده‌ای را در‌می‌آورد. نیم‌ساعتی این صحنه بود. بعد بلند شدند و دور گنبد طلای آقا دو‌باری دور زدند و پراکنده شدند».


اذکاری با یک دنیا عشق معرفت

در نقاره‌خانه پنج طبل و هشت کرنا زده می‌شود. به یکی از کرنا‌زن‌ها «سرنواز» و به بقیه «پی‌نواز» می‌گویند. کرنا‌زن اول رو به گنبد می‌ایستد و با کرنا می‌گوید: سلطان دنیا و عقبی علی‌بن‌موسی‌الرضا بقیه به او جواب می‌دهند: امام‌رضا، دوباره او می‌گوید: امام‌رضا، آن‌ها جواب می‌دهند: غریب‌رضا.

نوای بعدی «مولا‌مولا رضا‌جان، رضا‌جان، رضاجان» است. بقیه جواب می‌دهند: امام غریب، امام‌رضا، باز می‌خواند: رضاجان، رضاجان، رضاجان و پاسخ بقیه «امام غریب» است. بعد می‌گویند: دور دوران امام‌ رضاست،‌ ای دادرس بیچارگان،‌ ای دادرس درماندگان، فریادرس فریادرس.

در انتها هم همه می‌گویند: یا فتاح، یا فتاح. این ذکر کرنا‌ها از قدیم بوده است. من حدود ۴۵ سال کرنا می‌زدم، ولی الان طبل می‌زنم. در بین طبل‌ها یک طبل کوچک وجود دارد که به آن «سرچشنی» می‌گویند. این طبل مدام کار می‌کند و به تعبیر ما یک‌دنده است. من این طبل را می‌زنم.

بخشی از این مطلب از گفت‌وگوی محمد نظرزاده با حاج احمد اقوام شکوهی استخراج شده است؛ گفت‌وگویی که در آرشیو تاریخ شفاهی مرکز اسناد آستان‌قدس رضو‌ی ثبت شده است.

 

*این گزارش پنجشنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۶ در شماره ۲۶۳ شهرآرا محله منطقه ثامن به چاپ رسیده است.

کلمات کلیدی
آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام