زوج فرهنگی مشهدی جزو معلمان تأثیرگذار بودند
بیش از یک دهه از بازنشستگی زوج فرهنگی منطقه ما میگذرد. این زوج که تجربهای متفاوت نسبتبه باقی همگروهیهایشان درزمینه تدریس دارند، اکنون با شور و اشتیاق از آن روزها و گذشته کاریشان یاد میکنند.
عبدالله شریفزاده در شهرستانهای زاهدان، گناباد و مشهد خدمت کرده است، اما آنطورکه خودش میگوید، خدمت در دبیرستان کار و دانش شهید باهنر، همان نقطهای است که از آنجا توانست خدمت در آموزشوپرورش و درسدادن پای گچ و تخته را به شیوهای که دلش میخواسته و میپسندیده تجربه کند.
آن هم در دبیرستانی که دیدگاه مردم آن روزها درباره ثبتنامشدگانش اصلا خوب نبود و این ابتدای همان تجربه متفاوتی میشود که این روزها از آن یاد میکنند.
آذردخت خسروی را هم، اهالی روستای سهقلعه بهعنوان اولین معلم زن زادگاهش میشناسند؛ کسی که با درایت توانست ضمن تاسیس اولین دبستان دخترانه، علم و دانش را برای اهالی روستایشان به ارمغان ببرد و دختران روستا را با هر سختی که بود، پای کتاب و درس بنشاند.
همیشه ارتباط خوبی با دانشآموزانم داشتم و هنوز هم هرجا مرا میبینند، جلو میآیند و خودشان را معرفی میکنند
مردم سهقلعه از «آذردخت خسروی» بهعنوان معلمی شایسته، دلسوز و مهربان یاد میکنند. او چهارسال در آنجا بهعنوان مدیر و معلم خدمت کرد.
اما پساز آن، همراه همسرش به زاهدان، گناباد و پساز آن به مشهد میآید تا تجربیاتش را در خاطرات دختران پنجم ابتدایی جستجو کند.
خودم دانشآموز آرامی بودم
شریفزاده درباره خودش میگوید: «پنجسال در زاهدان بهعنوان هنرآموز خدمت کردم و بعداز آن، من را به گناباد فرستادند. بعداز دوسال برای گرفتن مدرک کارشناسی به تهران رفتم و پساز پایان تحصیلم به گناباد برگشتم و اینبار بهعنوان مسئول هنرستان «شهید عباسپور» خدمتم را ادامه دادم.
با تغییر نظام آموزشی و ایجاد رشتههای کارودانش در سال۱۳۷۷ من را به مشهد منتقل کردند و کارم را در هنرستان کارودانش شهید باهنر آغاز کردم که تا سال ۱۳۸۳ پایان روزهای خدمتم را در آنجا گذراندم.»
شریفزاده تعریف میکند که «ما یک برادر و چهار خواهر بودیم که آنها تا کلاس پنجم ابتدایی خوانده بودند. برادری داشتم که در نیروی انتظامی مشغول به کار بود و خیلی به درسخواندن من اهمیت میداد. میگفت هزینه تحصیل از من و درسخواندن از شما. همین هم شد که من برای درسخواندن به مشهد آمدم و او هزینههایم را میپرداخت.»
آنطورکه خودش میگوید، کودک آرامی بوده و هیچگاه بهدنبال شیطنتهای بچگانه نبوده است. برای همین بهخاطر نمیآورد در طول تحصیلش، معلم یا مدیری از دستش گلایهمند باشد.
معلمانش به او توصیه میکنند در رشتههای فنی ادامه تحصیل دهد؛ زیرا کشور بهسمت فعالیتهای فنی میرود و جایگاه بیشتری در آینده خواهد داشت.
این توصیهها سبب میشود او برای ادامه تحصیل در هنرستان به مشهد بیاید و فوقدیپلمش را هم در تهران بگیرد، اما همه اینها ختم میشود به اینکه او درنهایت به مشهد بیاید و بشود مدیر دبیرستان کار و دانش مشهد.
کار و دانش یعنی آخر خط
اواخر دهه۷۰ نظام آموزشی دوره متوسطه تغییر کرد و کارودانش هم به آن اضافه شد؛ حتما مردم نوع نگاه خانوادهها به این دبیرستانها را بهخاطر دارند. دیدگاه مردم آن دوره به این مدارس تازهتاسیس، شروع گفتگوی ما با این فرهنگیان بازنشسته است.
عبدالله شریفزاده میگوید: «کارودانش، اولین دبیرستانی بود که ابتدای رسیدنم به مشهد در آن مشغول به کار شدم. آن زمان از نگاه خیلیها کارودانش به معنی آخر خط بود. دانشآموزانی در این مدارس ثبتنام میشدند که در هیچ مدرسه دیگری پذیرفته نشده و ناچار بودند دوره تحصیلشان را بهناچار در آنجا به پایان برسانند.
با کمک پاسگاه روستا بچهها را مجبور کردیم که سرِ کلاس حاضر شوند
البته این تفکر اشتباه بود و همین موضوع سبب میشد تا دانشآموزان هم احساس خوبی به این دست دبیرستانها نداشته باشند و بهجای اینکه درس بخوانند، دنبال سرکشی و اذیت و آزار مسئولان دبیرستان و دبیرانشان باشند.
ما با شیوه رفتاری و آموزشیای که در پیش گرفتم، خوشبختانه در همان سالهای نخست کار توانستم این تفکر را تغییر دهم.»
سعی میکردم ارتباط دوستانهای با دانشآموزان برقرار کنم
به چهره آرام و مهربان عبدالله شریفزاده نمیآید که مدیر هنرستان کار و دانش پسرانه باشد؛ پسرهایی که عموما شیطنتهایشان میطلبد که همیشه شخصیتی جدی با آنها درارتباط باشد؛ «در مدرسه بیشتر از اینکه بخواهم مدیر باشم، سعی میکردم ارتباط دوستانهای با دانشآموزان برقرار کنم.
برای همین، گاهی دانشآموزانم مسائلی را با من درمیان میگذاشتند که حتی برای والدین و دوستانشان تعریف نمیکردند.
همیشه ارتباط خوبی با دانشآموزانم داشتم و هنوز هم بعداز سالها هرجا مرا میبینند، جلو میآیند و خودشان را معرفی میکنند. من هم با دیدن آنها و شنیدن موفقیتهایشان خیلی خوشحال میشوم.»
کتک میخوردند تا انضباطشان کم نشود
وی ادامه میدهد: «دبیرستان ما در آن دوران حدود هزاردانشآموز داشت که در دو نوبت تحصیل میکردند و کنترلشان سخت بود؛ بهویژه اینکه برخی دانشآموزان فقط سهروز در هفته را میآمدند و سهروز دیگر بیرون از مدرسه به کارگاههای تخصصی میرفتند.
آن زمان باتوجهبه تعداد دانشآموزان، شش معاون داشتیم؛ دو معاون آموزشی، معاون فنی و دو معاون پرورشی. آن دوران اگر قرار بود کسی تنبیه شود، معاونان این کار را انجام میدادند، ولی بااینهمه باز هم کنترل آنها سخت بود.
یادم نمیرود یکی از معاونان ما همیشه برای تنبیه به دانشآموزان میگفت خودتان انتخاب کنید یا ۲ نمره از انضباطتان کم شود یا والدینتان را بیاورید یا اینکه ۲ تا کابل میزنمتان.
دانشآموزان هم ترجیح میدادند با کابل کتک بخورند، اما به والدینشان اطلاع ندهند و نمره انضباطشان هم کم نشود.»
شما را جای دیگری قبول نمیکنند
شریفزاده از مشکلاتشان هم اینطور میگوید: «بیشتر مشکلات ما در سالهای ابتدایی این بود که به دانشآموزان کارودانش اینطور فهمانده بودند که شما هیچکجای دیگر نمیتوانید درس بخوانید و این موضوع سبب شده بود آنها خیلی سرکشی کنند و بهنوعی با مسئولان مدرسه مشکل داشته باشند.
اما گذر زمان و ارتباط دوسویه ما سبب شد تا این موضوع کمکم از ذهنشان پاک شود. میدانید من از هنرستان «شهید عباسپور» شهرستان گناباد آمده بودم، دانشآموزان شهرهای کوچک خیلی آرامتر هستند و من هم مشکل چندانی با آنها نداشتم
اما وقتی به مشهد آمدم، دبیرستان کارودانشی را تحویل من دادند که حتی یک کارگاه هم نداشت، اما در همان دوسال ابتدایی با همت دانشآموزان، والدینشان و مسئولان دبیرستان، کارگاهها را راهاندازی کردیم
بهطوریکه بعداز سهسال توانستیم در مدرسه، کارگاههای مهارتی تشکیل دهیم. دبیرستان با همین تلاشها بهمرور مجهز شد و ما جزو هنرستانهای برتر کار و دانش شناخته شدیم؛ تمام این اتفاقات بههمت همین دانشآموزان سرکشی پا گرفت که مدارس دیگر قبولشان نمیکردند.
دقدلیهایشان را با خطکشیدن روی ماشین خالی میکردند
بچههای آن دوره با امروزیها خیلی فرق داشتند. گاهی این تفاوت غیرقابلباور است. آن زمان بزرگترین خلاف بچهها رفتن به سینما یا فرارِ ساعتی از مدرسه بود. گاهی هم ماشین مدیر و معلمشان را خط میکشیدند، اما این روزها دست بچهها همهچیز پیدا میشود. زمان ما موبایل نبود.
بچهها آنقدر شر بودند که ناچار میشدیم در راهروها دوربین نصب کنیم. اما حالا زرقوبرق دنیای مجازی و بودن در شبکههای مختلف بچهها را از جنبوجوش انداخته و منزوی کرده.
این روزها متاسفانه بزه و انواع آسیبهای اجتماعی، جوان و نوجوان ما را تهدید میکند. خاطرم هست دانشآموزان پسری در دبیرستان ما درس میخواندند که گاهی روانشناسان و مشاوران را هم عاصی میکردند تاآنجاکه میگفتند تربیت و سربهراهکردن اینها از عهده ما خارج است.
اداره هم میگفت پرونده آنها را بدهید، بروند جای دیگر تا تغییر کنند یا دو روزاخراج بشوند. کارشناسان اداره قبول نمیکردند و میگفتند اگر بچهای شر است، چرا او را برای ما میفرستید.»
بنیانگذاراولین دبستان دخترانه روستای سهقلعه
خاطرات عبدالله شریفزاده که به پایان میرسد، سر حرف را با آذردخت خسروی باز میکنیم. این بانوی فرهنگی که خودش در خانوادهای باسواد و تحصیلکرده در روستای سهقلعه از توابع شهرستان فردوس بزرگ شده، بنیانگذار اولین دبستان دخترانه در زادگاهش است. اعتقاد وی به لزوم تحصیل خانمها در آن دوره زمانی، قابل تامل است.
خودش میگوید: «آن زمان خانوادهها اجازه تحصیل به دخترانشان را نمیدادند و آنها مجبور بودند پای دار، قالی رج بزنند یا در مزرعهها کار کنند. کنار همه این امور دختران آن دوره وظیفه رتقوفتق امور خواهران و برادران کوچکترشان را هم به عهده داشتند. این سنتی بود که مردم روستا سالهای سال آن را پذیرفته و به آن پایبند بودند.»
ماموران پاسگاه را خبر کردم و دختران را سر کلاس درس بردم
من، اما از همان ابتدا به درس و تحصیل علاقه داشتم و باتوجهبه اینکه پدرم هم تحصیلکرده بود مانند بسیاری از همدورهایهایم منعی برای درسخواندن نداشتم. آن زمان من تنها دانشآموز دختر روستایمان بودم. البته تعداد دیگری از دختران روستایمان هم بودند که به مدرسه میآمدند.
اما در نیمهراه درس را رها میکردند و کمکیار خانوادههایشان میشدند. وقتی دیپلمم را گرفتم، به روستایم برگشتم و بهعنوان معلم مشغول به کار شدم. دوست داشتم دختران روستایمان درس بخوانند و مادرانی تحصیلکرده باشند.
میدانستم خانوادههایشان با درسخواندن آنها موافق نیستند و باید در خانه باشند. برای همین تنها راه حل این موضوع را در زور دیدم. شاید در نگاه اول جالب نبود، اما چارهای نداشتم و برای همین با کمک پاسگاه روستا بچهها را مجبور کردیم که سرِ کلاس درس حاضر شوند.
اولش سخت بود، اما کمکم اهالی روستا با این موضوع کنار آمدند و پساز مدتی برای درسخواندن دخترانشان مقاومت نمیکردند.
معلمی یا مدیربودن؛ کدام سختتر است؟
چیزی که در خانواده این زوج فرهنگی جالب به نظر میرسد، تفاوت کاری آنهاست؛ یکی مدیر و دیگری معلم است. خانم خسروی معتقد است: «تمام سختی مدرسه مال معلمهاست و آنها باید با دانشآموزان سروکله بزنند و به آنها درس بدهند و مدیر کار خاصی انجام نمیدهد.»
اما نقطه مقابلش نگاه آقای شریفزاده است که میگوید: «معلمها کارشان راحت است، فقط سر کلاس میروند، درس میدهند و میآیند. دیگر کاری به جزئیات مدرسه ندارند، اما یک مدیر باید حساب دخلوخرج مدرسهاش را داشته باشد و به تمام امورات مدرسه بپردازد.»
با این همه آنها رنج مدیری و معلمی را به جان خریدند تا با دوستی با دانشآموزانشان به آنها بگویند: «شیرینی بدون رنج و بهراحتی به دست نمیآید.»
* این گزارش سه شنبه ۱۴ اردیبهشت ۹۵ در شماره ۱۹۱ شهرآرامحله منطقه ۸ چاپ شده است.