پس از سه ماه حضور در جبهه، 64/۱/18 ساعت ۵ بعدازظهر در جزیره مجنون بمب شیمیایی زدند. دود غلیظ و بوی نامطبوع همه جا را فراگرفته بود؛ به زحمت سرم را بالا آوردم؛ صحنههای دردناک و فراموشنشدنی را دیدم. سربازی در یک متری لاشه بمب، مغز سرش و محتویات شکمش بیرون ریخته بود. دیگر توان راهرفتن نداشتم. من در دومتری بمب بودم. گاز شیمیایی تأثیرش را گذاشته بود.
دکترسیدعلی جوادی، مؤسس اولین درمانگاه طب سنتی در استان است. سیدعلی نوجوان، 15سالش تمام نشده بود که با دست بردن در کپی شناسنامه راهی جبهههای غرب شد و بعد از 26ماه، بهعنوان مجروحی بازمانده از عملیات کربلای4 برگشت. او برگشت تا با یاد رؤیای کودکی، دوباره پشت میز و نیمکت درس و دانشگاه بنشیند
خاطرات مهمترین عناصر این خانه هستند. خاطراتی که یاد 2عزیز را در دل ساکنان آن زنده نگه میدارند. این را میشود از یادگاریهایی که در گوشه و کنار خانه قرار دارند فهمید. اما بیشتر از هر چیز دیگری قاب عکسهای 2شهید روی در و دیوار خانه به چشم میخورند. انگار تصویرشان از ازل روی این دیوارها بوده و حالا توی تن و روح خانه ریشه دوانده است. ربابه خانم خواهر یکی از 2شهید این خانه است. ذهنش یک انبار مهمات پر از خاطرات است. کافی است نام سید احمد و اسماعیل را بشنود، پرت میشود به روزهای دور و همه چیز را واو به واو تعریف میکند. انگار که همین دیروز اتفاق افتاده باشند. از 2شهید خانه برایمان میگوید، اینکه مادربزرگ، مادر، پسرخالهها و دخترخالهها همگی توی یک خانه کنار هم زندگی میکردند و همگی مثل خواهر و برادر بودند.
حمید و دوست نوجوانش، علی رحمت، مدتها روی طرح مین نوری تحقیق کرده بودند. انواع مینهای تیایکس. ۵۰، پومز، والمرا، ضدخودرو و... را بهخوبی میشناختند و به مکانیسم پیچیده آنها آشنا بودند. دانش فنی و تجربیات قبلی باعث شده بود که این دو نوجوان، طرح مبتکرانهای را پیریزی کنند. مکانیسم عمل مین نوری با سیستم فتوسل بود. حمید و علی به روشن و خاموششدن خودکار چراغهای برق شهری همزمان با تاریک و روشنشدن آسمان دقت کرده بودند. پس درباره فتوسل تحقیق و طرحی تهیه کردند که این مدار را شبیهسازی و فعال کنند، آنهم به اندازهای کوچک که بتوانند آن را در یک مین جاسازی کنند. طرح بینظیری بود؛ میشد این سنسور مینیاتوری را روی هر نوع مینی سوار و آن را به یک مین الکترونیکی تبدیل کرد که قابل خنثیشدن نیست؛ چون به محض کناررفتن خاک و رسیدن نور به سنسور الکترونیکی، منفجر میشد.
سیدرضا فرخنده برای رفتن به جبهه سناریوها نوشت و فیلمها بازی کرد. از تظاهر و تهدید به خودکشی گرفته، تا دست بردن در شناسنامهای که از برادر مرحومش به او به ارث رسیده بود. از گذاشتن تکه چوب و ابری در پوتین برای چند سانت بلندتر شدن، تا ضجهزدن و معرکه برپا کردن و دست آخر از پنجره قطار دزدانه بالا رفتن. اما در لحظه ورود به کامیاران با دیدن پیکر 3سپاهی بیسر، غش کرد و از همان لحظه به دنبال راهی برای فرار گشت. بالاخره هم با برگه بهداری به جای رفتن به بیمارستان کرمانشاه از مشهد سردرآورد. اینبار بازگشتش به اجبار برادر و پدر اتفاق افتاد، اما بعد از دومین اعزام، جبهه برای او دانشگاه شد و او مرد کوچک جنگ. 8سال بعد جنگ تمام شد؛ اما او باز هم در جبهه ماند.
میهمان خانوادهای شدیم که هنوز درگیر جنگ هستند. ایندفعه قضیه فرق میکند و قهرمان قصه ما با بیماری یادگار از جنگش دستوپنجه نرم میکند. احمد سیفی، جانباز40درصد که دیگر تنها 40درصد جانباز نیست و بیماری همه جان و تنش را درگیر کرده است. احمد آقا با اکراه ما را میپذیرد چون دلش نمیخواهد کاری را که برای خدا کرده است در جایی انعکاس داده شود. شاید هم دل پری از بیمهری دارد و نمیخواهد زبانش به گلایه باز شود. هرچه که هست با بیبی حمیده حسینی مادر سن و سالدار و سختی کشیدهاش همکلام میشویم تا شرح حالی از فرزند درد کشیدهاش بدهد.
ما با اعتقادمان جلو رفتیم و هنوز بر سر اعتقاداتمان هستیم. در گردان 741لشکر قدس بودیم و هرجا لازم بود، گردان ما را میفرستادند. 26فروردین1367 هنگام غروب بود که با 4نفر از بچهها برای آوردن جیره غذایی رفته بودیم. لحظه انفجار کنارم بودند. دیدم که خمپاره از روبهرو میآید. خدا کمک کرد و در همان لحظه به فکرم رسید که به پشت خاکریز معلق بزنم. خمپاره120 یکمتری پشت پایم به زمین خورد و ترکش آن به پاهایم گرفت. همانجا متوجه شدم که پاهایم قطع شد. البته من در آن لحظه به فکر خودم نبودم. نگران آن 4نفر بودم که هیچ صدایی از آنها شنیده نمیشد. وقتی سینهخیز بالای سرشان رسیدم، دیدم همه شهید شدهاند.
از در چوبی مسجد که وارد بخش مردانه بشوید، دیوار روبهرو توجه شما را به خود جلب میکند؛ طراحی مواج پرچم سهرنگ ایران که در دوسوی نشان الله، تمثال شهدا خودنمایی میکند. المان پلاکی که از بالای پرچم آویزان است، غرفههای سبزرنگ که با یادگاریهای شهدای محله تزیین شده است، چفیه، کلاه، خودکار و گاه دفترچهای با کاغذهای کاهی که نشانی از کهنگی دارد، همه آن چیزی است که در موزه یادمانهای شهدای مسجد فقیه سبزواری جانمایی شده است، با یادگاریهایی از اولین شهید محله طلاب و ...
رجب نیکو متولد سال 1331در مشهد است، مردی در کارنامه فعالیتش از تشکیل اولین پایگاه بسیج در سیدی تا مسئولیتهای مختلف در حوزههایی همچون تسلیحات، تدارکات و روابط عمومی دارد. او پیش از انقلاب کارش نقاشی ساختمان و سپس تولید لباس ورزشی بوده است. نیکو در سال 56 با سکونت در سیدی وارد مسیر جدیدی در زندگی میشود.
ساخت بنای جامعه الحسین(ع) برمیگردد به سالها پیش. به روزهایی که خبری از شلوغ بازار راسته مصلی در محله شیرودی نبود، خیابان مصلی یک جاده خشک و خالی و بیآب و علف بیشتر نبود و پرنده اینجا پر نمیزد. اعضای هیئت رزمندگان جامعه الحسین(ع) در همان روزها تصمیم گرفتند که پایگاه خودشان را اینجا بسازند. آن سالها اعضای هیئت برای اجرای مراسمشان از این مسجد به آن مسجد کوچ میکردند. مکان واحدی نداشتند و دلشان میخواست فعالیت متمرکز داشته باشند.شهید نورعلی شوشتری که مؤسس این هیئت است همان سالها پیشنهاد ساخت بنای جامعه الحسین(ع) را میدهد. یکی 2نفر واقف پیدا میشوند که زمینهای ملکی خودشان را وقف میکنند. زمینهای اطراف هم توسط رزمندگان و خیران خریده میشوند. این میشود که بنای جامعه الحسین(ع) ساخته میشود.
مریم دربندی 52ساله و متولد تهران است، او همسر جانباز و آزاده سرافراز«سید امیر فرخ فرحمند» است و به دنبال حضور موفق درمسابقات قرآنی همسران جانبازان و آزادگان حفظ قرآن را نیز شروع میکند: من و سید امیر در سال 1362 با یکدیگر ازدواج کردیم. او یکسال بعد از ازدواج و درحالی که دختر بزرگ ما به دنیا آمده بود یعنی در سال 1363 به اسارت نیروهای بعثی درآمد. اسارتی که 4سال طول کشید و امیر را بیمار و نحیف به خانه فرستاد. او درگیر بیماری سختی شده بود اما با توسل به قرآن، امام رضا(ع) و البته تلاش پزشکان بیماری همسرم بهبود پیدا کرد. بسیار خوشحال بودم و تصمیم گرفتم به شکرانه سلامتیاش حفظ قرآن را آغاز کنم.
وقتی نیروهای عراقی به من رسیدند شهادتین را گفتم و با خودم عهد کردم دستم را بالا نمیبرم. یک سرباز عراقی سیهچرده و لاغر اندام به من رسید گفت: انا شیعه کربلا. متوجه شده بود که نوجوان هستم و منظورش این بود که نترسم. از جیب من عکس حرم امام رضا(ع) و امام خمینی(ره) را درآورد. عکس امام را با احترام زیر یک تکه سنگ گذاشت و عکس حرم را بوسید و در جیبش گذاشت.
پدرم با تحصیلات امروزی خیلی موافق نبود، اما من خاطرات شیرینی از تحصیل کنار پدرم به یاد دارم، زیرا نزد او به شیوه مکتبخانهای درس خواندم و نوشتن را هم از پدرم یاد گرفتم. شیوه مکتبخانه به این شکل نیست که از همان نخست حروف الفبا را آموزش دهند. ابتدا قرآن را فرا میگرفتیم و سپس هجی، روانخوانی و تجوید آموزش داده میشد و در نهایت فارسیخوانی شروع میشد. من کتابهای زیادی از جمله عاق والدین، شاهنامه، هفت پیکر نظامیگنجوی و ... را با پدرم خواندم، یعنی او این کتابها را درس میداد. او میخواند و ما تکرار میکردیم. آنقدر میخواند که ما در خواندن آنها روان میشدیم. بعد از خواندن، نوشتن را به من یاد داد که آن هم به شیوه سرمشق بود.
غلامرضا محمدزاده، فرمانده سابق پایگاه بسیج شهیدمحقق مسجد فقیه سبزواری، از روزهای ابتدایی جنگ در جبهه حضور داشته است. به گفته خودش بهدلیل شیطنتها و بازیگوشیهای او و دوستانش، یک محله روز اعزامشان نفس راحت کشید. محمدزاده از خرداد سال1360 تا 70روز بعد از امضای قطعنامه در جبهههای جنوب بود و امروز روایتگر و سند زنده روزهای آتش و خون است.
جانبازی داشتیم که علاوهبر مشکلات خانوادگی، گرفتاری حقوقی(قضایی) داشت. یک بار صدایم زد. وقتی نزدش رفتم و گفتم چه چیزی لازم دارد گفت هیچی نمیخواهم فقط دوست دارم بنشینی و به حرفهایم گوش دهی. ماه صفر بود. کارهایم را انجام دادم و به کنارش رفتم. شروع به گریه و درددل کرد. بین حرفهایش گفت خواب دیدهام و میدانم که ماندنی نیستم. دعا کن در همین ماه صفر عمرم تمام شود. آنقدر سوزناک حرف میزد که من هم منقلب شده بودم. ۱۰روز نشد که خبر فوتش را آوردند. هنوز صدای گریههایش در گوشم است و بهویژه ماه صفر خیلی یادش میکنم. این را سیداحمد حسینی از کارکنان بخش اداری آسایشگاه جانبازان امام خمینی روایت میکند.
زندگی با جانباز 70درصد سخت است، برخی از آنها نیاز به کمک فراوان دارند. باید بهطور مداوم پیشش بود تا کارهایش را انجام داد. بالأخره من هم انسان هستم و ظرفیتم محدود، بعضی وقتها خسته میشوم اما پشیمان هرگز! آسیه خانم با بیان این جملات میگوید: چرا دروغ! گاهی اوقات خسته میشوم، اما خدا خودش کمک میکند و صبر تحمل مشکلات را میدهد. 38سال با هم زندگی کردیم و تلاش کردیم روحیه خودمان را حفظ کنیم. سعی کردیم همیشه شاد و صبور باشیم، خیلی غر نزنیم. سعی میکنیم با امکانات خودمان بسازیم و نمیخواهیم زندگی را تلخ کنیم.
اهل این منطقه هم که نباشی و راه بلد، دیوارنوشتهها مثل تابلوهای راهنما، راه را به سمت انتهای خیابان بهمن4 نشانت میدهند؛ دیوارنوشتههایی زیبا و پرمفهوم از احادیث معصومان گرفته تا توصیههایی برای جلوگیری از انتشار ویروس کرونا، اما چیزی که شاید نتوانی فکرش را بکنی، این است که دیوارنوشتهها کار یک روحانی باشد! محمدعلی منصوریان، روحانی شهیدی که بعد از مراسم چهلمش به خانه برگشته، یکی از طلبههایی است که فراتر از چارچوبهای مرسوم، برای خدمت به مردم گام بر میدارد.
نزدیک به 3دهه طبابت در محله تلگرد و درمان حدود ۵000بیمار مشکوک به کرونا، بهانهای است برای ردیفکردن قرار ملاقات با کسی که خود بعد از ابتلا به کرونا تا آیسییو هم رفت و برگشت. پزشکی که جنس دردورنج را خوب حس میکند، بیتکلف و خوشکلام است و ابایی ندارد از روزهای سخت قالیبافی و کارگری دوران کودکیاش برایمان بگوید. او هنوز در محله تلگرد و درست روبهروی خانه پدریاش زندگی میکند.
شنیدن خبر رحلت امام خمینی (ره) در سال ۶۸ برای تمام مردم ایران بسیار سنگین بود، هنوز هم بسیاری آن لحظه را به خاطر دارند اینکه چگونه به خیابانها آمدند و از شهرهای دور و نزدیک راهی تهران شدند تا در مراسم خاکسپاری شرکت کنند، اما غم از دست دادن پیشوا و رهبر کشور برای افرادی که آن سوی مرزها در اسارت دشمن بودند دشوارتر بود. اسرایی که سالها شکنجه را در زندانهای دشمن بعثی به امید دیدار با امام خود تحمل کرده بودند با شنیدن این خبر دردناک حال و هوای دیگری داشتند.
صدای خس خس سینه و سرفههایی که میکند باعث میشود در میان مصاحبه رشته کلام از دستش خارج شود. گوشهایش خوب نمیشنوند. سنگینی گوشهایش ناشی از کهولت سن نیست بلکه مربوط به موجگرفتگی است. سالهاست که اطرافیانش عادت کردهاند با صدایی بلندتر از معمول با او صحبت کنند تا بشنود. مقدمفر متولد سوم خرداد ۱۳۲۸ در شهرستان تربت حیدریه است روزی که بعدها در تاریخ ماندگار شد. او از این موضوع با افتخار یاد میکند اینکه تاریخ تولدش با آزادسازی خرمشهر همزمان شده است.