رسم و روسوم اهالی منطقه ۴ مشهد نوروز را زیباتر میکند
سکینه سرچاهی| این روزها بوی عید به مشام میرسد. در هر محله و خانه که قدم میگذاری همه را در حال رفتوروب و خانهتکانی میبینی، یک رسم قدیم که حال و هوای آخر سال را با وجود مشغلههای فراوان تبدیل به زیباترین روزهای سال میکند. به بهانه این روزها راهی کوچهپسکوچههای محله پنجتن مشهد میشویم و با آنها که میخواهند کنار خانهتکانی، غبار دلشان را نیز بتکانند، همراه میشویم.
نوید عید با فرشهای روی پشتبام
با اینکه هنوز در فصل زمستان هستیم، اما هوا خوب و بهاری است، برای همین هم بسیاری از اهالی بساط فرش شستن را پهن کرده اند. با یکی از آنها که در حال پهن کردن فرش است همکلام میشوم، میگوید: همیشه روزهای آخر سال خانهتکانی میکنم و فرشها را با کمک خانواده میشویم.
زهرا بانو در ادامه میگوید: ما نیز دوست داریم همزمان با سال نو، جدید شویم برای همین با وجود تمام خستگیها منزلمان را تمیز میکنیم که فرششستن بخشی از آن است. وی میافزاید: بعد از اینکه فرشهایم را میشویم آنها را روی پشتبام پهن میکنم تا در نور خورشید خشک شوند. این روزها اگر دقت کنید فرشهای زیادی را بر پشتبام خانهها میبینید که نوید عید را میدهند.
دوست دارم همه چیز نو و تمیز شود
این ساکن محله پنجتن درست میگوید، این روزها فرشهای زیادی را میتوان بر پشتبام خانهها دید که در ماههای دیگر سال به ندرت دیده میشوند، گردگیری وسایل خانه بخش دیگری از خانهتکانی است و بسیاری از هممحلهایها وسایل خانه را با دستمال غبارروبی میکنند.
افسانه نوجوان ۱۶سالهای است که در خانهتکانی، گردگیری برخی از وسایل را به عهده گرفته است و سعی دارد با این کار به مادرش کمک کند، او میگوید: روزهای عید با روزهای دیگر سال متفاوت است برای همین من دوست دارم همه چیز نو و تمیز شود. او که بیشتر از هرچیز دورهم جمعشدنهای عید نوروز را دوست دارد میگوید: شاید من از کارکردن و گردگیری خسته شوم، اما تمیزشدن منزل و خوشحالشدن مهمانها و مادرم خستگی را از تنم بیرون میکند.
فرصتی برای رنگی نو
در گشت وگذارمان در کوچه پسکوچههای محلات متوجه حضور پررنگ آقایان در خانه تکانی میشویم که در حال کمککردن به همسرانشان هستند و سعی دارند کمی از سنگینی این بار را به دوش بکشند. موسی و محمد دو برادر هستند که در این روزها مسئولیت رنگکردن دیوارهای منزل را به عهده گرفتهاند، میگویند: این روزها فرصت مناسبی است که رنگ جدیدی بر دیوارهای خانه بزنیم تا دیدوبازدیدهای نوروزی برای ما و مهمانها زیباتر باشد.
خانه دل را نیز بتکانیم
فیروزی یکی دیگر از اهالی است که نوروز را بهترین بهانه برای دورهم جمعشدنها میداند و میگوید: این روزها فرصت مناسبی برای دور ریختن کدورتها و کینههاست و هر سال باید همراه با خانهتکانی، قلبهایمان را نیز از کدورتها بتکانیم.
هفتسین بدون ماهی گُلی لطفی ندارد
آکواریومهای بزرگ پر از ماهیهای قرمز، این روزها بچهها و بزرگترها را به خود جذب میکند تا جاییکه هرجا ماهی گُلی وجود دارد تعداد زیادی از اهالی دور آن جمع میشوند و مشغول خرید هستند که از این مکانها در محلات منطقه ما نیز بسیار زیاد است. جعفری میگوید: جنبوجوش ماهی هنگام تحویل سال نشاندهنده در جریان بودن زندگی است. به نظر من سفره هفتسین بدون ماهیقرمز لطفی ندارد.
نوجوانی که خود را اسماعیل معرفی میکند درحالیکه یک تنگ ماهی در دست دارد میگوید: به نظر من بودن یک موجود زنده مانند ماهی در سفره هفتسین نشاندهنده این است که انسانها باید به یکدیگر احترام بگذارند و همدیگر را دوست داشته باشند و همانطور که از موجودی مانند ماهی نگهداری میکنند باید یکدیگر را نیز حمایت کنند و ارزش این دورهمجمعشدنها را بدانند.
با کاشتن سبزه به استقبال بهار میرویم
برخی از بانوان هنرمند در این روزها سخت مشغول تهیه سبزه هفتسین به عنوان یکی از سینهای سفره هستند. زهانی در این رابطه میگوید: سبزه نشاندهنده سرسبزی، طراوت و نویددهنده بهار است، ما هر سال در روز پایانی نوروز یعنی روز سیزده بدر، سبزهمان را به دامن طبیعت میبریم و با گرهزدن برگهای آن به رسم سنتهای قدیم نیت میکنیم که تا پایان سال آرزویمان برآورده شود.
به یاد سمنوهای مادر
یک روز که از خواب بیدار میشود مادرش را در کنارش نمیبیند. آن روز کسی را یافت نمیکند که موهایش را ببافد، صدای گریه و شیون زنها همه خانه را پر میکند، اشک او را هم درمیآورد، پدر در آغوشش میکشد و آرامآرام میگوید که او مرده...
در ۱۱ سالگی لباس مادر میپوشد و میشود زن خانه. مادر ۵ فرزند قدونیم قد. پسرهایی که علاوه بر دلداری از غم نبود مادر به شستشو و رفتوروب هم احتیاج داشتند. پدر هم گاهی به آنها سر میزند، اما او هم باید به زندگی جدیدش برسد. تازه داماد شده و باید خانهاش را محکم بگیرد.
قبل از هرچیز میخواهد برای خواهر یک سالهاش مادری کند اما چه کسی به او شیر بدهد؟ حرفش را که میزند خیره به دیوار میماند، چهاردست و پا رفتنهایش مثل فیلمی از جلوی چشمانش عبور میکند اما همه میگفتند که بچه را نمیتواند نگه دارد. خودش هم نفهمید چطور شد که دختر یک ساله را بردند و سرراه گذاشتند.
دیگر چادر بر کمر میبست تا هنگام کارهای خانه کمردرد مانعش نشود. پسرها غذا میخواستند، لباس تمیز میخواستند، نان تنوری تازه میخواستند. خاتون همه آرزوهایش را در بقچهای پیچیده بود و روی طاقچه گذاشته بود. روزها کارهای پسرها را انجام میداد و شبها برای خواباندنشان لایلایهای مادر را مرور میکرد. سرمای زمستان را با یک کرسی که در خانه بود گرم میکرد.
وقتی سراغ یکی از سمنوپزهای محله پنجتن را گرفتیم همه خانه خاتون را نشان دادند
روزهای آخر زمستان بود و کمکم به خانهداری انس گرفته بود. اما یاد سمنوهای مادر دوباره بیقرارش میکرد. برای همین هم وقتی در محله زنهای همسایه را که میخواستند سمنو بپزند، دید وارد جمعشان شد تا جای خالی مادر را پرکند.
سمنو؛ این بود انگیزه هر سال او برای سپری کردن زمستان و نذری که هنگام پختن سمنو میکرد. خاتون، سالهای سال سمنو میپخت، برای همین وقتی سراغ یکی از سمنوپزهای محله را گرفتیم همه اهالی، خانه او را نشانمان دادند.
سمنوپز قدیمی محله پنجتن آلعبا حالا یک آرزو دارد و آن اینکه روزی به خواهرش برسد این را قرار است امسال سر سال تحویل باز هم آرزو کند.
به خانهاش میرویم، ما را به حیاط خانهاش میبرد و کنار باغچه پر از درختش که تازه شکوفههای بهاری رویش نشسته، مینشاند. از آنروزها میگوید و زمستان سخت زندگیاش. تعریف میکند: به خاطر بزرگکردن برادرانم تا ۲۰سالگی ازدواج نکردم، برای همین هم پشت سرم حرف زیاد بود که این دختر از وقت ازدواجش گذشته است.
اما من اصلا گوش به این حرفها نمیدادم و وقتی برادرهایم را داماد کردم آنوقت خودم رخت عروسی برتن کردم. خاتون خانم قرار یکجا نشستن ندارد، بلند میشود و به اتاقش میرود ما هم دنبالش میرویم. پای سفره هفتسینش مینشینیم که قرار است تا چند روز دیگر کامل شود.
میگوید: من هنوز مثل هر سال هفتسین میچینم، اما دیگر توان آرد آسیابکردن و سمنو پختن ندارم با این حال هیچوقت از سفره هفتسینم نمیگذرم. خاتون سمنوپز قدیمی محله ما درحالیکه به یاد روزهای جوانیاش که با همسایهها دستجمعی سمنو میپختند میافتد، لبخندی میزند و همه مراحل پخت آن را برایمان توضیح میدهد.
گلهای کوچک
هنوز داریم در محله گشت میزنیم، در محله میگردیم که با شنیدن صدای شادی کودکان میایستیم. انگار در بوستان بسیج خبری است، نزدیک که میشویم بیش از ۵۰۰نونهال مهدکودکی را میبینیم که یکصدا و با تشویقهای منظم مجری برنامه را همراهی میکنند.
تعداد زیادی گل بنفشه در اطراف آبنما چیده شده است تا کودکان بعد از اجرای برنامههای تفریحی با آموزش کارشناس گل و گیاه فضای سبز، آنها را در گلدانهای کوچکی برای خود بکارند. این برنامه، اردویی برای نونهالان محسوب میشود که توسط معاونت فرهنگی شهرداری در حال اجراست تا از این طریق درختکاری و کاشتن گل و گیاه بین کودکان فرهنگسازی شود.
یک گاری گل سرخ
یک گاری پر از گلهای معطر سرخ رز و محمدی که هر روز از کوچهپسکوچههای محله عبور میکند، بخشی از روزهای بهاری محله پنجتن است. آسفالت سرد صبحگاهی این خیابانها سالهاست با این عطر و صدای پیرمرد که میگوید «گل سرخ دارم»، آشناست.
ذوالفقاری سالیان سال است که گاری پر از گلش را در خیابانهای محله میگرداند و گلهای سرخی که با دستان خودش آنها را در گلدان کاشته به مردم میفروشد. یک روز که در یکی از کوچههای محله در حال هل دادن گاریاش است میخواهیم مشتریاش شویم.
گاریاش را نگه میدارد و درحالیکه نفسنفس میزند روی گاری تکیه میدهد. پیرمرد گلفروش شروع میکند به تبلیغ گلهای تازهاش و اینکه خودش آنها را کاشته و پرورش داده و خاکش خوب است. اهالی محله پیرمرد و عطر گلهایش را خوب میشناسند برای همین هم بهار که میشود خانه خیلی از آنها پر میشود از گلهای سرخ پیرمرد گلفروش.
از طراوت و تازگی و خونی که در گلبرگهای این گلهای تازه جریان دارد میشود فهمید که همه چیزش خوب است. پیرمرد از زندگی دونفرهای که با همسرش دارد میگوید و اینکه هر دوی آنها روزها و شبهایشان را به کاشت انواع گلها و گیاهان در گلدان میگذرانند.
آنها نه گلخانهای دارند و نه امکاناتی برای پرورش گل، دستانشان و چند گلدان سفالی که در خانه دارند، اسباب کار آنهاست. پیرمرد که نفسش جاآمده بیشتر حرف میزند: فرزندانم مشهد نیستند اما هرازچندگاهی به ما سرمیزنند، من هم همیشه برایشان گلهای مورد علاقهشان را کنار میگذارم.
او که در محله به نام پیرمرد گلفروش معروف است در بین همسایهها نیز بسیار محبوب است، این را وقتی یکی از اهالی میان حرفمان می آید و شروع می کند به تعریفکردن از پیرمرد گلفروش محلهشان می فهمم.
ذوالفقاری که گلدانهای گلسرخش طرفدار بیشتری دارد و در بیشتر خانههای اهالی یافت میشود، میگوید: از دوران جوانی کارم کشاورزی و بعد از آن باغبانی بوده و هرگز شغلم را تغییر ندادم زیرا از اول عاشق گل و گیاه بودم.
او نیز مثل همسایههایش گل سرخ را بیشتر از دیگر گلها دوست دارد اما در خانهاش همهجور گیاه از یاس، گلپنجه، گلقاشقی و... یافت میشود. میگوید: سرخی گلهای رز به من انرژی و شادابی میدهد برای همین هم همیشه گاریام را پر از گل سرخ میکنم و در کوچهپسکوچههای محله میگردانم. خداحافظی با پیرمرد گلفروش هرچند سخت است اما یاد گلهای سرخش و عطر ماندگار آنها ، در خاطرم میماند.
*این گزارش یکشنبه، ۲۷ اسفند ۹۱ در شماره ۴۷ شهرآرامحله منطقه ۴ چاپ شده است.
