کد خبر: ۱۳۹۸۶
۱۷ خرداد ۱۴۰۵ - ۱۱:۰۰
معلم محله شفا، عاشقانه معلمی می‌کند

معلم محله شفا، عاشقانه معلمی می‌کند

کمال قربانیان، معلم محله شفا با ۲۴ سال سابقه تدریس با ماشین و لپ تاپ شخصی از زمان استراحتش می‌گذرد و به خانه دانش‌آموزان می‌آید و بدون هیچ چشمداشتی به آن‌ها درس می‌دهد.

مثل هر روز مسیر خانه را در پیش می‌گیرم. در ذهنم صفحات هفته آینده شهرآرامحله را تصور می‌کنم و اینکه کدام مطلب آماده است و کدامش نه، عکس فلان مطلب هنوز گرفته نشده و...متوجه نمی‌شوم کی به خانه می‌رسم. صدای همهمه از داخل خانه به گوش می‌رسد. نگاهی که به جلوی در خانه‌مان می‌اندازم کفش‌های پسرانه زیادی را می‌بینم که بیشترشان کتانی است. یک جفت کفش مردانه هم بینشان به چشم می‌خورد. کلید را که داخل قفل می‌چرخانم صحنه جالبی پیش رویم است.

یک تخته سفید که پنج پسربچه دورش حلقه زده‌اند و یک معلم که با دیدن من تمام قد می‌ایستد. مدام عذرخواهی می‌کند و می‌گوید که با حضورش باعث مزاحمت شده. پسرم در بین بچه‌ها ست و هنگامی که مرا می‌بیند لبخند شیرینی می‌زند. نگاه متعجب من مشهود است و توضیحی برای صحنه پیش‌رو ندارم. یادم می‌آید پسرم یکی دو شب پیش، از برگزاری کلاس تقویتی به‌صورت گردشی در بین دوستانش صحبت کرده بود. اما پیش از این تصورم از کلاس تقویتی حضور چند تا از بچه‌های یک کلاس بود که به بهانه درس دور هم جمع می‌شوند ولی هدفشان بازیگوشی است.

تصورش سخت است که معلمی بدون چشمداشت مالی در جمع بچه‌ها حاضر ‌شود و یکی دو ساعت با آن‌ها تمرین کند. کم پیدا می‌شوند از این آدم‌ها که پول برایشان حرف اول را نمی‌زند شاید دوره‌‌شان گذشته باشد. این روزها اگر در مدرسه‌ای حرفی از شهریه کلان در میان نباشد جلب توجه نمی‌کند و مشتری ندارد. به نظر می‌رسد ریگی در کفش موسسه باشد، عجیب به نظر می‌رسد و توجیهی ندارد. با همه این اوصاف یکی از این موارد نادر پیش رویم است؛ معلمی جوان با عشق و علاقه به سؤال‌های شاگردهایش که در درس ریاضی نیاز به تمرین داشتند، گوش می‌دهد و با حوصله به آن‌ها پاسخ می‌دهد.

باز هم در ذهنم به دنبال محاسبه دو‌دو تا چهارتا می‌گردم. یک معلم آن هم با ۲۴ سال سابقه تدریس با ماشین و لپ تاپ شخصی از ساعت استراحتش می‌گذرد و به خانه دانش‌آموزان می‌آید و به این اجتماع کوچک ریاضی درس می‌دهد.همین امر سبب شد که این معلم سوژه این شماره شهرآرامحله منطقه‌مان شود. کمال قربانیان از ساکنان محله شفا است که در همین محله هم تدریس می‌کند. بچه‌ها در حال پاسخ به سؤال‌هایی هستند که معلمشان طرح کرده است. وقت را مغتنم می‌دانم و با قربانیان به گپ‌وگفت می‌نشینم.

 

تدریس به بچه‌های باصفای روستا

24سال سابقه تدریس دارد اما خیلی جوان‌تر از اینکه در آستانه بازنشستگی باشد به نظر می‌رسد وقتی در ۱۸ سالگی دیپلم دانشسرای تربیت‌معلم را گرفته تدریس را شروع کرده است. در این ۲۴سال تدریس، ریاضی درس می‌داده به جز چهار سال مدیریت. بیشتر هم با دانش‌آموزان کلاس پنجم سروکار داشته است.

قربانیان از روزهایی که به بچه‌های باصفای روستا درس می‌داده چنین می‌گوید: هفت سال در روستاهای کلات، تبادکان و جاده‌سیمان تدریس می‌کردم. آن‌وقت‌ها روزهایی که مدرسه تعطیل بود بچه‌ها می‌آمدند و با هم به کوه و دشت می‌زدیم. همان‌جا با آن‌ها ریاضی تمرین می‌کردم. در روستا بیشتر بچه‌ها به سوی من می‌آمدند اما در شهر من بیشتر به سمت بچه‌ها می‌روم.

 

معلم محله شفا، عاشقانه معلمی می‌کند

 

درس پیچیده ریاضی

هر وقت به ریاضی فکر می‌کنم چهارستون بدنم می‌لرزد. روزهایی که معلم برای تنبیه، نشستن روی نیمکت را برایم ممنوع کرده بود و من با جثه نحیفم در سرما و گرمای هوا کنار پنجره می‌نشستم. در طول سال این حکم لازم‌الاجرا بود و هر جلسه که ریاضی داشتیم خودم کیفم را می‌زدم زیر بغلم و به کنار پنجره کلاس کوچ می‌کردم. هیچ‌وقت تاثیر این رفتار معلم را بر پیشرفت یا پسرفت درس ریاضی‌ام نفهمیدم. گاه گداری که کمردرد به سراغم می‌آید یاد سرمای هوا و سنگ سردی می‌افتم که آن سال در زنگ‌های ریاضی روی آن می‌نشستم. وقت مصاحبه ناخودآگاه یاد آن معلم افتادم. خاطره تلخی بود، اما دانش‌آموزان کلاس قربانیان چنین خاطره‌ای را در ذهن ندارند. راحت با هم در حضور معلم حرف می‌زنند، سر به سر هم می‌گذارند و می‌خندند.

از نظر قربانیان ریاضی درس پیچیده‌ای است و بچه‌ها بیشتر از ساعت معمول که در مدرسه به آن اختصاص یافته نیاز به آموزش دارند. او معتقد است کلاس تقویتی که در مدرسه برگزار می‌شود تاثیر این کلاس که در جمع خانه و خانواده دانش‌آموزان است را ندارد. جمع صمیمی است و بچه‌ها احساس راحتی می‌کنند.

 

همین که می‌بینم بچه‌ها در درس پیشرفت کرده‌اند راضی‌ام

اول رضای خدا بعد عشق به بچه‌ها

این معلم ریاضی چند روز است که دو ساعت پس از تدریس در مدرسه، با این پنج دانش‌آموزو چند دانش آموز دیگر ریاضی تمرین می‌کند. همان ساعتی که می‌تواند در جمع خانواده و در کنار دختر کوچک و پسر دوست داشتنی‌اش باشد.

او پولی از بچه‌ها برای برگزاری این کلاس دریافت نمی‌کند و به قول خودش اول رضای خدا و بعد عشق به بچه‌ها باعث شده که در جمعشان حاضر شود و با آن‌ها ریاضی تمرین کند. به گفته قربانیان سال پیش هم در مدرسه کلاس تقویتی برگزار شده که او بدون دریافت پول تدریسش را پذیرفت. او می‌گوید: وقت شخصی خودم است و کسی نمی‌تواند به من ایراد بگیرد. همین که می‌بینم بچه‌ها در درس پیشرفت کرده‌اند راضی‌ام. در همین چند روز که با بچه‌ها به‌صورت فوق‌العاده ریاضی تمرین کرده‌ام بچه‌ها پیشرفت کرده‌اند. همین برایم کافی است و چیز دیگری نمی‌خواهم.

 

به شاگردهایم افتخار می‌کنم

نخستین دانش‌آموزان دوره تدریس قربانیان یا الان دانشجو هستند یا درسشان را تمام کرده‌اند. او در ادامه چنین می‌گوید: همین تابستان که همراه با خانواده در کوهستان پارک نشسته بودیم دو جوان به سویم آمدند و حالم را پرسیدند. وقتی فکر کردم یادم آمد یکی ازآن‌ها از نخستین دانش‌آموزان من در روستای زاوین کلات بود‌. او الان دانشجوی داروسازی در دانشگاه فردوسی مشهد است. همان زمان هم ریاضی‌اش خوب بود و با علاقه درس می‌خواند. چندی پیش دانش‌آموز دیگرم را دیدم که الان دانشجوی پتروشیمی است. او هم از نخستین دانش‌آموزان من در روستای خورکلات بود.

 

جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را

از خاطراتش که می‌پرسم لبخندی روی چهره‌اش می‌دود: سال‌ها پیش مدیر مدرسه روستای خورکلات بودم. آن سال دانش‌آموزی داشتم که سر کلاس نمی‌رفت. کلاس اولی بود و از معلمش که قد و هیکلی بزرگ داشت می‌ترسید. به ناچار او را به دفتر آوردم و پیش خودم نشاندم.

از مهرماه تا اسفند او در دفتر کنار من بود و من به او درس می‌دادم. برای اینکه تشویق شود و از مدرسه فراری نباشد سوتی به گردنش انداختم و وظیفه سوت زدن که برای ایجاد نظم در مدرسه است را به او سپردم. یک روز رئیس آموزش و پرورش سرزده به مدرسه آمد. ما در نمازخانه در حال اقامه نماز بودیم. رئیس آموزش و پرورش هنگام ورود به مدرسه دانش‌آموز کوچکی را دیده بود که سوت می‌زد و بچه‌ها را در صف منظم می‌کرد. وقتی از نماز برگشتم و جریان را برایش توضیح دادم ابراز رضایت کرد و آن سال من به عنوان مدیر نمونه کلات انتخاب شدم.

 

آرزوی پدرم برآورده شد

بچه‌ها هنوز مشغول امتحان دادن هستند. دو نفرشان با هم پچ‌پچ می‌کنند. دانش‌آموز دیگری بلند می‌گوید: امتحانه‌ها. چرا صحبت می‌کنید؟ یاد قدیم‌ها می‌افتم. وقتی بین میز کیفمان را قرار می‌دادیم تا از برخی تقلب‌های احتمالی جلوگیری شود. دانش‌آموز دیگری از دوستش می‌پرسد: سه هشت‌تا؟ و دیگری جواب می‌دهد. باز هم به گذشته می‌روم. وقتی جرئت نفس کشیدن مقابل معلم را نداشتیم. حالا در یک اتاق کوچک بچه‌ها با معلمشان حرف می‌زنند، درس می‌خوانند، امتحان می‌دهند، میوه می‌خورند و...

وقتی از شغل پدر جویا می‌شوم. چهره‌اش آرام‌تر می‌شود: پدرم مدرک ششم قدیم داشت. چند سالی می‌شود که فوت کرده. آدم خیّری بود، مشکلات روستا را پیگیری می‌کرد و خدمات زیادی مانند پیگیری جاده روستا، تانکر نفت، امکانات برق و مخابرات، راه‌اندازی خانه بهداشت و...را انجام داد.

هنوز هم نامه‌های پدرم در اداره‌های مختلف یافت می‌شود. پدرم آرزو داشت زمانی برسد که وقتی به آموزش و پرورش کلات می‌رود در هر اتاقی را که باز می‌کند یک قربانیان در آن نشسته باشد و همین هم شد. ما هفت برادریم که پنج نفرمان معلم هستیم. همسرم، دو نفر از شوهر خواهرهایم و سه خواهرزاده‌ام هم معلمند. چند وقت پیش یکی از کارمندان بانک کشاورزی کلات را دیدم که پدرم را می‌شناخت. او رو به من کرد و گفت شما هفت برادر در فرهنگ و معرفت حتی یک انگشت پدرتان هم نمی‌شوید.

 

اطلاعاتی که باید به‌روز شود

از نظر قربانیان بچه‌های امروز در زمینه استفاده از رایانه از معلم‌ها هم بیشتر هستند: استفاده از اینترنت در آموزش فرصتی است که باید برای دانش‌آموزان فراهم شود و اگر معلم‌ها آموزش‌های لازم را پشت سر نگذارند و ندانند که چگونه از اینترنت و رایانه برای آموزش بهره ببرند در مقابل این همه پیشرفت لحظه به لحظه اطلاعات به مشکل بر می‌خورند. او دانشجوی رشته مشاوره است و به قول خودش آن‌قدر تحصیل در این رشته به ایجاد ارتباط با بچه‌ها کمک می‌کند که لازم است هر معلمی در طول دوران تدریسش برخی از این کتاب‌ها را مطالعه کند.

امتحان بچه‌ها به پایان رسیده است. خوشحالند و با هم درگوشی حرف می‌زنند. تقسیم اعشاری برایشان مثل آب خوردن شده و دیگر با این مبحث مشکل ندارند. قربانیان تدریس مبحث جدید را شروع می‌کند و من از اتاق خارج می‌شوم. هنوز هم تصویر معلم ریاضی جلوی چشمانم رژه می‌رود. در دلم دست مریزاد می‌گویم به همه معلم‌هایی که پول برایشان حرف اول را نمی‌زند و عاشقانه معلمی می‌کنند.

 

*این گزارش شنبه ۲۵آذر ۱۳۹۱ در شماره ۳۵ منتشر شده است.

کلمات کلیدی
آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام