آخرین بار بدون چمدان رفت و دیگر برنگشت
زهرا غلامی| همیشه چمدان او را میبستم و با قرآن و صلوات راهیاش میکردم. اما دفعه آخر اجازه نداد چمدانش را ببندم، او همیشه عادت داشت فقط وسائل موردنیاز را با خودش ببرد از جمله نخ و قرقره، اما بار آخر هیچچیز با خودش نبرد.
آغاز پرواز آسمانیاش
پای صحبتهای معصومه پراوند، مادر شهید عباسعلی دهقاندوست مینشینم. وقتی از پسرش صحبت میکند بغض سنگینی گلویش را میفشارد و میگوید: اوایل جنگ بود، عباسعلی ۱۹ سال بیشتر نداشت و زمان سربازیاش فرا رسیده بود، خیلی خوشحال بود که بهبهانه سربازی میتواند به جنگ برود؛ چون میدانست حس مادری من ممکن است مانعی بر سر راهش باشد.
ایشان میافزاید: روزی که نامه سربازیاش از بیرجند آمده بود میدانست اگر موضوع رفتنش به جبهه را به من بگوید شاید با او مخالفت کنم به همین دلیل به هیچکس چیزی نگفت و به جنگ رفت. زمانی را که فهمیدم به جبهه رفته هیچوقت فراموش نمیکنم. تصور اینکه روزی عباسعلیام برود و دیگر بازنگردد برایم خیلی سخت بود.

گلدانش نیز نتوانست دوریاش را تحمل کند
مادرشهید دهقاندوست در ادامه از گلدانی که متعلق به پسرش بود برایمان چنین تعریف میکند: او گلدانی داشت که خیلی برایش عزیز بود و همیشه از آن مراقبت میکرد، هروقت هم به مرخصی میآمد حسابی به گلدانش میرسید، تا اینکه روزی بدون آنکه چیزی به گلدان برخوردکند یا کسی باعث افتادنش شود، از بالای پلهها بهزمین افتاد و شکست در آنهنگام بود که قلبم بهتپش افتاد و دلشورهام آغاز شد. دو روز بعد خبر شهادتش به ما رسید؛ حتی گلدان نیز تاب و تحمل نبودنش را نداشت و آن دو انگار عهد بسته بودند که با هم بروند.
مادر این شهید میگوید: ۲۶ آذر سال ۶۳، زمانیکه ۲۱ سال بیشتر نداشت و فقط سه ماه از خدمت سربازیاش مانده بود در عملیات میمک، رخت شهادت را برتن کرد.
یادگار او...
پوکههای فشنگ و عکسها و پلاکش، تنها یادگارهایی است که در دستان مادر مانده، یادگارهایی که یادآور روزهای خوب گذشته است، روزهایی که عباسعلی در کنار مادر بود.
گلدانی داشت که خیلی برایش عزیز بود. یک روز بدون آنکه چیزی به گلدان برخوردکند از بالای پلهها بهزمین افتاد
زخمهایی که پنهان ماند
مادر از زخمها و کبودیهای روی شانه، درددندان و شیمیاییشدن پسرش میگوید: یکدفعه که پسرم بعد از مدتی طولانی با ریشهای بلند از مرخصی آمد تعجب کردم که چرا مثل همیشه آنها را کوتاه و مرتب نکرده است، این موضوع برایم سربهمهر ماند، تا اینکه بعد از به شهادت رسیدنش فهمیدیم که او شیمیایی شده بود و ۲۲ روز نیز در بیمارستان اهواز بستری بود؛ این موضوع را هیچوقت به ما نگفت.
مادر عباسعلی ادامه میدهد: همانبار دنداندرد شدیدی داشت و نمیگذاشت من از این موضوع مطلع شوم، زیرا میدانست ممکن است بعد از بازگشتش به جبهه باعث نگرانی من شود. او بسیار مهربان و شوخ طبع بود و خندههایش هیچگاه از ذهنم پاک نمیشود.
عباس پرواز کرد
پس از مدتی کوتاه خواهرشهید عباسعلی دهقاندوست به جمع ما اضافه شد، او خوابی را که از برادرش دیده چنین تعریف میکند: یک شب خواب دیدم خانهای که با برادرم دورانی را در آن سپری کردهبودیم خراب و به خاک تبدیل شده است و بهشکل تپهای درآمده و بر روی این تپه خاک حجتالاسلام قرائتی ایستاده و مشغول سخنرانی است و در این هنگام چند کبوتر را دیدم که در آسمان مشغول پروازند.
او در حالیکه اشک به چشمانش امان نمیدهد میگوید: یکی از این کبوترها نزدیکم شد و جلو و جلوتر آمد، نزدیکتر که شد دیدم، برادرم عباس است، از او سوال کردم که چرا این شکلی شدی؟ او در جواب گفت اینطور بهتر است و بعد روی مرا بوسید و خداحافظی کرد و رفت.
این خواهرشهید در ادامه بیان میکند: وقتی از خواب بیدار شدم گریه امانم نمیداد و به همسرم گفتم که باید به مشهد برویم، چون چند سال پس از ازدواج در شهرستان زندگی میکردم، اما نتوانستیم به مشهد بیاییم، تا اینکه چندشب بعد از آن خبر دادند که حال پدرم خوب نیست، وقتی هم به مشهد رسیدیم پدرم در را باز کرد و با دیدن حال پدرم دلشورهام بیشتر شد و فهمیدم خوابم به حقیقت پیوسته و عباس پروازکردهاست.

نام شهیدی که حذف شد
اروند ۱۹ درگذشته به نام شهید عباسعلی دهقاندوست بوده و از زمانیکه نام این خیابان عوض شد، اسم این شهید نیز از این خیابان حذف شد.
*این گزارش در شماره ۲۷ شهرآرا محله منطقه ۶ مورخ ۱۵ آبان ماه سال ۱۳۹۱ منتشر شده است.