شهید چراغچی دوست داشت قشنگ به شهادت برسد
احمد پور منفردی| ولیالله قبل شهادتش در بیمارستان بستری بود. یکی از همان روزهای آخر کنارش بودم، دستش را گرفتم و گفتم: «چشمهایت را باز کن، دخترت فاطمه برای دیدنت آمده» او که بیحال و بیرمق بود، دستم را فشرد و در همان حال قطره اشکی از چشمش جاری شد. آن لحظه بود که همچون تمام مدت زندگیام با او، وجودش را مملو از عشق و محبت دیدم.
برای من تا دیروز روشنترین تصویر از چهره و شخصیت شهید ولیالله چراغچی این حرفهای تهمینه عرفانیان، همسرش بود که آنها را جایی خوانده بودم، اما وقتی رئیسم زنگ زد و گفت: «عصر باید بری آفیش، مصاحبه با خانواده شهید چراغچی...»
فکر کردم حالا یک فرصت است تا این تصویر سه در چهار، برایم بزرگتر و شفافتر شود. به شهید نظامی ۳۶ در محله بهشتی مشهد میرسم. روی کاغذ مچاله شده در مشتم کسی نوشته است: «منزل خواهر شهید». اما هم خواهر و هم مادر آن شهید به استقبالم میآیند تا روایتگر قصه انسانی متفاوت باشند.
اسمش، سرنوشتش را ساخت
فخری معیندرباری، مادر ۷۵ ساله سردار شهید چراغچی آغازگر کلام است. «سال ۳۷ بود و من ولیا... را حامله بودم. جوری همه خانواده منتظر آمدنش بودند؛ انگار حتی آمدنش هم با همه فرق داشت. وقتی هم که آمد به خواست پدربزرگش برای او نام «ولیا...» را انتخاب کردیم. نامی که معتقدم در رقم خوردن آن سرنوشت برایش خیلی موثر بود. میگفتیم: ولیا... است، پس به شیوه اولیای خدا زندگی خواهد کرد.»
روزگار نوجوانی شهید با ماجراهای جالبی همراه است. «ولی، قاری خوشصدای مدرسه نقویه بود. روح کنجکاو و حقطلبش در دوران متوسطه باعث شد تا وارد برنامههای انقلابی شود. با آنکه جوان بود، اما هدفش را از این مبارزات خوب میدانست. بعد از انقلاب هم به عنوان مربی تاکتیک به صورت تماموقت به همسن و سالهای خودش آموزش میداد.»
خطبه عقدشان را امام (ره) خواند
حرف به قصه ازدواج شهید که میرسد، اکرم چراغچی، خواهر کوچک شهید، میان صحبتمان میدود و میگوید: «امام خمینی (ره) خطبه عقد ولیا... و تهمینه را خواند.» او ادامه میدهد:یادم هست تهمینه زل زده بود به امام (ره). ماتش برده بود، باورش نمیشد نشسته روبهروی ایشان و از نزدیک امام (ره) را میبیند، امام (ره) چندبار تکرار کردند که «از طرفت وکیلم؟»، اما تهمینه انگار اصلا حواسش نبود.
برایمان تعریف میکرد که انگار در آن لحظه همهچیز یادش رفته بود. حتی موقعی که از پشت تلنگر میخورد که «بگو بله... بگو بله...». امام خطبه را خواند. بعد به تهمینه سفارش کردند که؛ «با شوهرت بساز...» تهمینه میگفت که دلش نمیخواسته آن لحظه تمام شود. یادم هست حرفی نمیزد، فقط گریه میکرد.
یک روز دانشجو؛ یک روز فرمانده گردان
خواهر این شهید بیان میکند: ولیا.. در سال ۱۳۵۸ با تعطیلی دانشگاهها فعالیت خود را در ارتش آغاز کرد و در کلاسهای نظامی به تعلیم افراد پرداخت. در همین سالها بود که با تشکیل سپاه به این نهاد انقلابی پیوست و درس و دانشگاه را رها کرد.
امام خمینی (ره) خطبه عقد ولیالله و تهمینه را خواند. تهمینه زل زده بود به امام (ره) و باورش نمیشد
او این را هم میگوید که با آغاز اولین خیانتهای ضدانقلاب در گنبد، به این منطقه عازم شد و از خود در آنجا دلاوریهایی به جا گذاشت و با شروع جنگ تحمیلی عراق علیه ایران به جبهههای نبرد شتافت.
از او درباره مسئولیتهای برادرش در جبهه میپرسم که میگوید: ولیا... در پستها و مسئولیتهای مختلفی قرار داشت. مثلاً فرمانده گردان، مسئول طرح و عملیات منطقه ۶ سپاه، مسئول طرح و عملیات نصر ۵ خراسان، قائم مقام فرمانده لشکر ۵ نصر و...
همسری میخواهم که حضور مدامم در جبهه را بپذیرد
در باره خصوصیات اخلاقی او باید گفت که تواضع و فروتنی بیش از حدش خیلی از دوستان و حتی بیگانهها را بارها و بارها خجالت زده و شرمنده کرده بود. خویشتن داری، توکل و خونسردیاش حتی در اوج مشکلات و فشار زیاد کار، زبانزد هم سنگرانش بود.
او این را هم یادآور میشود که «در پی اصرارهای بسیار ما درباره ازدواج، شرط کرده بود، تنها همسری اختیار خواهد کرد که حضور همیشه او را در جبهه بپذیرد. در حقیقت برای همیشه خود را پذیرای شهادت کرده بود. یادم هست سه یا چهار روز از ازدواجش میگذشت که دوباره به جبهه بازگشت.»
شهادتش همانطور بود که میخواست
بغضی چنگ انداخته به گلویش، اما با این حال تقلا میکند که بگوید: «شهید چراغچی همیشه میگفت تا گوشتهای تنم کاملا آب نشود، به دیدار خدا نمیروم و در نهایت طبق نیت و علاقهاش هم به شهادت رسید. در عملیات بدر هنگامی که سرش را از بالای خاکریز بالا آورده بود، بر اثر اصابت ترکش خمپاره به سرش مجروح شد. در آن شرایط همه فکر کرده بودند که وی شهید شده است، اما هنگامی که او را به عقب منتقل میکردند، متوجه صدایی از حنجرهاش شده بودند و او را به بیمارستان اهواز و سپس به بیمارستان شهدای تهران منتقل کردند.»
حالا دیگر بغضش ترکیده است، اما هنوز حرفش تمام نشده. پس ادامه میدهد: حدود ۲۰ روز در حالت بیهوشی و کما بود و همه پزشکان مبهوت مانده بودند که چگونه او زنده است، چرا که از جمجمهاش چیزی باقی نمانده بود و تغذیه هم نداشت و تنها پوست و استخوانش باقی مانده بود و سرانجام همان طور که دوست داشت در ۱۸فروردین سال۶۴ به شهادت رسید. او دعای دیگری هم میکرد، میگفت: «دوست دارم ترکشی به سرم بخورد و قشنگ به شهادت برسم.» و سرانجام همین هم شد. پیکر مطهرش حالا در گلزار شهدای بهشت رضا (ع) آرام گرفته است.
درس آخر از وصیت نامه شهید
«قال الحسین (ع):ان الحیاه عقیده و الجهاد و لیمحص ا... الذین آمنوا و یمحق الکافرین. درود خدا به امام عزیزم که ما را آگاهی بخشید و در هر فرصت به پاک کردن زنگار نیتها پرداخت تا فقط برای خدا باشیم و رحمت خدا بر شهدا باد که به ما آموختند چگونه بهتر رفتن را ...».
*این گزارش سه شنبه، ۲۷ تیر ۹۱ در شماره ۱۳ شهرآرامحله منطقه ۸ چاپ شده است.

