عزاداری همسایگان رهبرشهید ایران در محله سرشور
از همان سر کوچه، دیدن پرچم سیاهی که روی سرتا سر دیوار خانه نصب شده، دل رهگذران را به درد میآورد. خانهای که سالها مأمن امنی برای دوستداران رهبر معظم انقلاب بود و حالا با رخت عزایی پوشانده شده که بر شانههای یک ملت سنگینی میکند.
این خانه در محله سرشور، روزگاری تولد رهبر معظم انقلاب را به چشم دیده، بزرگ شدن و قدکشیدن و ازدواج ایشان را هم. منزل پدری رهبر شهید انقلاب، سالهاست با نام حسینیه آیتالله سیدجواد خامنهای بین مردم شناخته میشود.
شاید این خانه، بهخاطر بهسازیهای اندکی که رویش انجام شده، کاملا شبیه روزهایی نباشد که رهبری در آن قد کشیده است، اما همچنان برای اهالی محله جایگاه ویژهای دارد؛ به طوری که بیشترشان در جلسه قرآن شبهای جمعه حسینیه که محفلی عمومی است شرکت میکنند.
حالا از روزی که خبر شهادت رهبر امت اسلامی منتشر شده انگار خانه هم چهره سابقش را ندارد، پرچم کشور و بیرق عزا و تصویر رهبر شهید بر روی دیوار خانه نصب شده است. متولیان بیت به خوبی میدانند که نمیتوانند در این خانه پذیرای جمعیت میلیونی دوستداران و ارادتمندان قائد امت اسلامی باشند به همین دلیل نیز کاغذی بر روی در چسباندهاند که بر روی آن نوشته شده است: «تمام مراسمهای عزاداری در حرم مطهر رضوی برگزار میشود.»
دل نگرانی برای رهبر
از روز شنبه هفته گذشته که خبر حمله رژیم صهیونیستی و آمریکا به خیابان پاستور و بیت رهبری در اخبار جهان منتشر شد، بسیاری از افرادی که به حسینیه آیتالله سید جواد خامنهای (منزل پدری رهبر شهید) در خیابان شهید اندرزگو ۱۴ رفتوآمد داشتند با نگرانی جویای حال رهبر معظم انقلاب شدند.
همسایههای دلنگران، زنگ در حسینیه را زدند و برخی نیز با بیت آیتالله سید جواد خامنهای تماس گرفتند تا از سلامتی رهبر معظم انقلاب باخبر شوند، همه آنها دلشان میخواست فقط یک جمله بشنوند اینکه رهبرشان در صحت و سلامت کامل است، اما متولیان بیت نیز چشمشان به اخبار تلویزیون بود. با این حال چند باری با دوستانشان در تهران تماس گرفتند تا شاید خبر خوشی بشنوند و اهالی را از نگرانی نجات دهند. یک روز بعد خبر به شکل دیگری منتشر شد، خبری که باعث شد حسینیه در همان ساعتهای اول روز یکشنبه سیاهپوش شود.

زیر بال و پر حضرت آقا
از روزی که خبر شهادت رهبر معظم انقلاب را شنیده، چهرهاش محزون است، حال و حوصله حرف زدن ندارد. سالهاست به بیت آیتالله سید جواد خامنهای رفتوآمد دارد و بارها از نزدیک رهبر شهید را در همین منزل پدری یا خانه خود حضرت آقا دیده و با ایشان همصحبت شده است.
آشناییاش با رهبر انقلاب به دوستی پدرش با این خانواده برمیگردد، هنگامی که پدر برای همفکری با رهبرمعظم انقلاب به منزل ایشان رفتوآمد میکرد او که کودکی هفت ساله بود همراه پدرش میرفت تا با فرزندان رهبر شهید، بازی کند.
او تعریف میکند: پدر خدابیامرزم از سال ۱۳۴۳ پای جلسات تفسیر قرآن حضرت آقا مینشست و از همین طریق با افکار و منش ایشان آشنا شده بود، او ارادت خاصی به رهبرمعظم انقلاب داشت. یادم است در دهه ۴۰ هر موقع پدر برای همصحبتی با رهبر معظم انقلاب به خانه آنها میرفت من هم همراهش بودم.
او ادامه میدهد: پدرم با حضرت آقا در اتاقی مینشستند و حرف میزدند. آنقدر بچه بودم که متوجه نمیشدم درباره چه چیزی صحبت میکنند، شیرینی حضور در این خانه برای من در بازی کردن با فرزندان ایشان و کشیدن نقاشی خلاصه میشد.
گاهی هم رهبرمعظم انقلاب به خانه آنها میآمد تا با پدرش گفتوگو کند: «روزهایی که حضرت آقا به منزل ما میآمدند را بسیار دوست داشتم. بیشتر اوقات یکی از پسرانشان را میآوردند تا من تنها نباشم، هنوز هم چهره خندان ایشان و دستی که بر روی سرم میکشیدند را به یاد دارم.»
کمی صبر میکند تا نفسی تازه کند. او محبت رهبر شهید را زمانی از نزدیک درک کرد که پدرش در سال ۱۳۵۰ توسط ساواک دستگیر شد: «آن موقع برای مدرسه رفتن مشکل داشتم طوری که در همان کلاس سوم تصمیم گرفتم در خانه بمانم و دیگر مدرسه نروم، ولی حضرت آقا که میدانستند پدرم در زندان است پیگیر درس و مشقم شدند و در مدرسه دیگری ثبتنامم کردند تا به درسم لطمهای وارد نشود.»
روشن بودن مسیرحضرت آقا
او در ادامه میگوید:در این سالها بارها رهبر معظم انقلاب را در منزل پدریشان یعنی حسینیه آیتا... سید جواد خامنهای از نزدیک دیده بودم. همانند همان سالهای کودکیام مهربان و متواضع بودند، بسیار گرم با اطرافیانشان برخورد میکردند. چند باری برای تعریف کردن خاطراتشان و دیدار با نزدیکان به این خانه آمدند، با وجودی که در رأس حکومت بودند، اما هیچ تغییری در رفتار و منش ایشان به وجود نیامده بود.
روزهایی که حضرت آقا به منزل ما میآمدند را بسیار دوست داشتم. هنوز هم چهره خندانشان و دستی که روی سرم میکشیدند را به یاد دارم
این ساکن محله سرشور از لحظهای میگوید که خبر شهادت رهبرمعظم انقلاب را شنیده است: «برای سحر بیدار شده بودم که مجری شبکه خبر، از شهادت حضرت آقا گفت، همانجا پاهایم سست شد با وجودی که چندین ساعت بود دلهره و اضطراب داشتم، اما شنیدن این خبر برایم بسیار دردآور بود. همان موقع یک آیه به ذهنم خطور کرد آیهای از قرآن که به جنگ احد اشاره دارد و در آن میگوید اگر پیامبر (ص) شهید شوند چه میکنید؟»
او با خودش گفت رهبرم شهید شده، اما راهش و خط مشی او مشخص است، پس حالا باید توصیههای ایشان را نقشه راهمان قرار دهیم.
پسر شبیه پدر
زن و شوهری مقابل بیت ایستادهاند و به تصویر رهبرمعظم انقلاب نگاه میکنند، خانهشان چند خانه آنطرفتر حسینیه آیتا... سیدجواد خامنهای است، از آنها درباره رهبرمعظم انقلاب و حضورشان در خانه پدری سؤال میکنم. مرد شصت سال دارد و نیمی از عمرش را ساکن این محدوده بوده است. او میگوید: چیز زیادی به یاد ندارم جز اینکه چند باری که رهبرمعظم انقلاب به اینجا آمدهاند تیم حفاظت در کوچه مستقر بوده است.
او میافزاید: «تا جایی که میدانم از سال ۹۰ یا ۹۱ بود که دیگر حضرت آقا به اینجا نیامدند، آنطور که از متولیان بیت شنیدهایم برای اینکه حضور تیم امنیتی رهبر معظم انقلاب که باید کوچه را کامل رصد کند، زحمتی برای همسایهها درست نکند، در سفرشان به مشهد دیگر به اینجا نیامدهاند.»
پیرمرد از همسایههایی میگوید که ایشان را میشناختند، ولی حالا سالهاست یا به رحمت خدا رفتهاند یا از این محله کولهبارشان را بسته و جای دیگر ساکن هستند: «نانوایی یا سوپرمارکتی که پدر حضرت آقا از آنها خرید میکردند خیلی وقت است که از محله رفتهاند، یادم است گاهی که برای خرید میرفتم از اخلاق خوش آیتالله سیدجواد خامنهای برایم تعریف میکردند، از اینکه چقدر مردی مؤمن و متواضع بود که حتی خریدهای خانهاش را با وجود اینکه سن و سالی از او گذشته بود خودش انجام میداد. حضرت آقا هم از نظر اخلاقی به پدرشان رفته بودند.»

یک ملت عزادار است
از انتشار خبر شهادت رهبرمعظم انقلاب چند ساعتی میگذرد، در گذر آیتالله خامنهای، چند زن و مرد با چشمانی گریان رد میشوند، در دستانشان تصویر رهبر معظم انقلاب قرار دارد، تصویری که نشان میدهد رهبر شهید در حال غبارروبی حرم مطهر امام رضا (ع) هستند.
مرضیه خانم از لحظهای که خبر را شنیده دلش طاقت نیاورده است، چادرش را سر کرده و همراه خواهرش به حرم امام مهربانیها رفته است. او با بغضی که در گلو دارد شکسته شکسته میگوید: فقط رهبرمان نبودند، بلکه پدر تمام ما بودند.
مرضیه خانم در حرم امام رضا (ع) در بین جمعیتی که اشکهایشان جاری بوده، مردی را دیده که با صدای بلند اشک میریخت: «از پشت سر به نظرم چهره مرد آشنا میآمد کمی که جلوتر رفتم دیدم برادرم است که از آن سوی شهر خودش را به حرم رسانده است.»
او کمی که سرش را برمیگرداند سایر بستگان و همسایهها را هم میبیند: «انگار هیچکدام از ما نمیتوانستیم به خاطر چنین مصیبت بزرگی در خانه بمانیم. باید در کنار هم سوگواری میکردیم شاید این درد و رنج کمی التیام پیدا کند.»
هنگامی که تصویر رهبرمعظم انقلاب را در حرم به دست مرضیه خانم میدهند با دیدن چهره آقا در کنار مضجع شریف بیشتر دلش میشکند: «به خانه برمیگردم تا تصویر رهبرم را همراه با پرچمی مشکی بر سر در خانه نصب کنم، امروز یک ملت عزادار است.»
زائران سوگوار
زن دستههای ویلچر را گرفته و شوهرش را به سمت جلو هل میدهد. تهلهجه اصفهانی دارند و چند روزی است که برای زیارت به مشهد آمدهاند. علی کهتری که توان راه رفتن ندارد، میگوید: «چند سالی است که ماه مبارک رمضان همراه همسرم برای زیارت به مشهد میآییم و از خلوت بودن حرم در روز استفاد کرده و یک دل سیر زیارت میکنیم.»
او ادامه میدهد: «صبح یکشنبه تا خبر شهادت رهبر معظم انقلاب را شنیدم به همسرم گفتم به حرم برویم، در راه افرادی را میدیدیم که با چهرههای گریان به حرم میآیند تا اینکه وارد حرم مطهر شدیم. از دیدن سیل جمعیتی که آنجا بود تعجب کردم. افراد زیادی به صورت خودجوش بدون اینکه کسی به آنها بگوید، برای عزاداری آمده بودند.»
علی آقا با چهرهای غمبار میگوید: «هر سال که به مشهد میآمدیم با حس خوش زیارت برمیگشتیم، ولی این بار با کولهباری از غم بازمیگردیم.»
پسر متفاوت محله
پیرمرد که هشتاد و سه سالگی را پشت سر گذاشته، بر روی صندلی گوشه مغازه نشسته است. محمد جلالی، ۲۵ سال پیش همان موقع که سوی چشمانش را از دست داد، مدیریت مغازه را به پسرش سپرد، ولی خودش هم به مغازه میآید، چون خانهنشینی را دوست ندارد.
هر سال که به مشهد میآمدیم با حس خوش زیارت برمیگشتیم، ولی این بار با کولهباری از غم بازمیگردیم
حرفهایش را اینطوری آغاز میکند: «آیتالله سیدجواد خامنهای مرد بسیار بزرگی بود که اخلاق و رفتار خوبش زبانزد یک محله بود. موقعی که بچه بودم گاهی با رهبر معظم انقلاب بازی میکردم. به یاد دارم حضرت آقا بچه درسخوانی بود و بیشتر اوقات سرش در کتاب بود.»
او میافزاید: «از همان کودکی هر وقت حرف از درس و مدرسه میشد برخلاف بچههای دیگر که خیلی علاقهای به ادامه تحصیل نشان نمیدادند رهبر معظم انقلاب خیلی پیگیر بود و از همان پایه ششم میگفت میخواهد درس حوزوی بخواند و تحصیلات دینی داشته باشد.»
او اشارهای هم به خصوصیات پدر رهبر معظم انقلاب میکند و میگوید: «با وجودی که پسرشان رئیس جمهور شده بود، اما این مرد بزرگوار همانطور افتاده و فروتن باقیمانده بود، خودش برای خرید به مغازه میآمد وگاهی با اصرار قبول میکرد تا خریدهایش را با دوچرخهام تا در منزل او ببرم.»
همسایههای حضرت آقا
از گذر آیتالله خامنهای که رد میشوی در بین تمام کوچههای باریک محله سرشور، بر سر در بسیاری از خانهها بیرق عزا نصب شده است. این محله زادگاه رهبر معظم انقلاب است، جایی که شاید بسیاری از ساکنانش از نزدیک ایشان را ندیده باشند، اما خودشان را همسایه حضرت آقا میدانند. برخی از آنها بعد از افطار به نیت رهبر شهیدشان جلو در منزل قاب عکسی از قائد امت اسلامی را میگذارند و چند شمع روشن میکنند تا به نوعی ارادت خود را به همسایه دیرینشان نشان دهند.
* این گزارش سهشنبه ۱۹ اسفندماه ۱۴۰۴ در شماره ۶۵۲ شهرآرامحله منطقه ۷ و ۸ چاپ شده است.