صدای میگ و باران خمپاره را نمیتونای فراموش کنی
صدای خمپاره و راکت هنوز در گوشش زوزه میکشد. غریو میگهای روسی هنوز که هنوز است تکهپاره شدن بدن رفیقانش را برای او تداعی میکند و به روزگاری غریب، اما قریب میبردش. گویی هر کلام، مانند فشنگی است که حاجمهدی ما را به حدود سه دهه قبل رهسپار میکند و گرد و غبار جبهههای نبرد را به خانهاش طرفه میآورد.
سخن از جنگ و مردان جنگ کار آسانی نیست، وقتی باید از ساعتهایی نوشت که خمپارهها مثل باران فرود میآمد؛ وقتی باید از لحظاتی شنید که دشمن را در چند قدمی خود میبینی و ترسی به خود راه نمیدهی؛ ثانیههایی که باید با جنازه یار و دوست خود خداحافظی کنی و میدانی که راه دیگری وجود ندارد؛ لحظهای که خبر شهادت برادرت را میشنوی و تلاشت این است که ضعف به خود راه ندهی و مردانه این خبر را به خانوادهات برسانی و آرامشان کنی. او خود را در این شرایط دیده است و میگوید لایق نبود که شهادت نصیبش شود.
آستین لباسش را بالا میدهد و تیری را که دستش را هدف قرار داده و بیرحمانه به مسیر خود ادامه داده است، نشانم میدهد؛ صحنهای است که برای لحظاتی ذهنم را به این موضوع مشغول میکند که تحمل این درد، ارادهای آهنین میخواهد تا دوباره به سوی جبهه و جنگ رهسپار شوی ...

۱۳ ساله یتیم شدم ...
باز باران خاطرات هشت سال عشق و میهنپرستی رهسپارمان کرد به خانه مردی که هنوز سالهای دشمنشکنی را از یاد نبرده است. محمدمهدی فنایی حلاج سلیمی، جانباز ۴۸ساله هممحلهای ما در محله صاحبالزمان(عج) است که امروز مهمان خانهاش شدهایم.
او به سه برادر و دو خواهر خود اشاره میکند و میگوید: «۱۳ ساله بودم که پدرم به رحمت خدا رفت؛ مادرم سعی داشت ما را با اصول دینی بزرگ کند. همیشه مراسم مذهبی و حضور در مسجد جزو برنامههای خانواده بود و ما با اینگونه مراسم آشنایی کامل داشتیم.»

خبر شهادت برادر؛ غمی که هرگز فراموش نمیشود
لحظاتی یاد فواره و حوض مسجد میافتد. سالهای ابتدایی جنگ است که دو مرد جلو میآیند و برایش از جبهه خبر میآورند. یاد اشکهای خواهرانش میافتد که هر چه سعی میکردند مادر متوجه نشود، نشد و چشمان مادر هم خیس شد. حاج محمدمهدی در ادامه بیان میکند: «برادر سومم کوچک بود و مادرم اصرار داشت من و او که دو سال از من کوچکتر بود، به صورتی در جبهه باشیم که یکی از ما در خانواده حضور داشته باشد.
عباسعلی پس از دوبار جبهه رفتن شهید شد، هنگامی که خبر شهادت او را به من دادند در حال تدارک مسجد برای انجام مراسم مذهبی بودیم. پس از ورود به خانه ابتدا موضوع را به خواهرانم گفتم و با بیتابی آنان، مادرم نیز از این موضوع باخبر شد؛ این پیام آنقدر دردناک بود که پای مادر را بلرزاند و او را بر تخت بیماری بستری کند.»
فنایی از ازدواجش در نیمه ششمین دهه خورشیدی میگوید و میافزاید: «اکنون دو فرزند دارم؛ سعی کردم آنها هم با اصول اعتقادی و انقلابی رشد کنند و پرورش یابند. من و خانوادهام به انقلاب و دستورهای رهبری پایبند هستیم، زیرا برای برپایی این انقلاب ازجانگذشتگیهای زیادی صورت گرفته است.»
از جعل شناسنامه تا حضور در جبهه...
این جانباز منطقهمان یادآوری میکند: «۱۴ساله بودم که انقلاب شد. به این ترتیب با شعارهای انقلابی بزرگ شدم تا اینکه جنگ شروع شد. اولین پایگاهی که از آنجا اعزام شدیم، پایگاه امامسجاد (ع) بود، اما به دلیل اینکه کوچکتر بودم، نمیتوانستم به جبهه بروم. برای همین من هم فتوکپی شناسنامهام را دستکاری و به نوعی جعل کردم و با یک سال بزرگتر کردن سنم راهی خط مقدم شدم. جبهه بود و خاک و توپ و تیرهایی که حتی صدایش را هم قبلا نشنیده بودم.»
خود را مسئول میداند و بیان میدارد: «نخستین جایی که رفتم، سهراه سوسنگرد بود و دو ماه در آنجا ماموریت داشتم. سال۶۰ در عملیات بستان پشت بدن و پایم با خمپاره آسیب دید؛ سال۶۴ هم در عملیات والفجر۸ دستم زخمی شد. پس از شهادت برادرم، مادرم اجازه نمیداد به جبهه بازگردم، اما با اصرارها و پافشاریهایم راضی شد.»
تنها دلیلی که باعث پیروزی ما شد، اخلاص صادقانه نیروها بود
آموزش اخلاص و شهادت
لحن سخنش حکایت از دلتنگیهایی دارد که گویی شنیدنش گوشی شنوا میخواهد. فنایی در ادامه میگوید: «عملیات میمک حساسیت زیادی داشت که در آن باید ارتفاعات را از دشمن میگرفتیم. شش روزی که در این منطقه محاصره شده بودیم، شرایط تغذیه بسیار ناگوار بود و این در حالی بود که از ۵۰نیرویی که در این عملیات شرکت داشتند، نیمی شهید شده بودند.» غواص و آرپیجیزن هممحلهای ما بیان میکند: «صحنهها و لحظات آن عملیات هنوز در ذهنم است؛ چند نفر از دوستانم کنار خودم به شهادت رسیدند.
تنها دلیلی که باعث پیروزی ما شد، اخلاص صادقانه نیروها بود؛ درسی که به من داده شد و فهمیدم نیروهای درونی و الهی موجب چنان توانایی و قوتی میشود که نیرویی دیگر جلودار آن نیست.» این برادر شهید دروازه قوچان میافزاید: «جبهه در ذهن هرکس ممکن است تصاویر گوناگونی را بیافریند؛ اما فقط جنگیدن مطرح نیست. کسانی که ابتدا به جبهه میآمدند، گاهی حتی نماز واجب خود را هم منظم به جا نمیآوردند. اما بعد از گذراندن کلاسهای عقیدتی و آشنایی با روحیه دیگر رزمندگان، بهمرور به جایی میرسیدندکه حتی نماز شب را هم ترک نمیکردند و شیفته شهادت میشدند.
ما در دورههای آموزشی، اخلاص و شهادت را میآموختیم.» صدای خمپارهها و رنگ نورافکنها در ذهنش جان میگیرد، پوتینهای خاکی، لباسهای شسته شده و نگاهی به سوی شهادت... فنایی عنوان میکند: «دوره جنگ و حال و هوای رزمندگان مانند خواب و تصویری بود که نمیشود آن را در قالب کلمات بیان کرد؛ آنها به عشق رهبری و امام از جان خود مایه میگذاشتند. هنگامی که عملیات آغاز میشد، رزمندگان از هم برای شهادت التماس دعا داشتند.»
جانباز باغدار
او درباره اوضاع این روزهای خود بیان میکند: «برخی جانبازان خود را از جامعه دور کردهاند؛ چون بسیاری از مردم در این دوره خود را درگیر مادیات کردهاند و دیگر احساس صمیمیت با این آدمها ندارند. زمانی که از جبهه آمدیم فکر نمیکردیم وضعیت اجتماعی و فکری مردم اینگونه تغییر کند. اما به مرور ما نیز با مردم همراه شدیم، ولی همه ما سعی میکنیم که پیرو رهبری باشیم و در مسیر انقلاب اسلامی گام برداریم.» باغ، کاشت نهال و شکوفههایی که هر بهار به رویش لبخند میزند، برای او مأمنی شده تا با آنچه که آموزش دیده، تنها باشد.
فنایی میافزاید: «بازنشسته شرکت برق و اکنون شش سال است که در «دررود نیشابور» مشغول به کشاورزی و باغداری هستم؛ در هفته سه روز به باغ میروم و تنها انگیزه این کار آرامش و استراحتی است که در فضای باغ وجود دارد.» هممحلهای ما بیان میکند: «یکی از دوستان جانبازم نیز همان حوالی مانند من مشغول به کار شده است و حتی با پای مصنوعی خود کارهای باغ را انجام میدهد و از حضور در آن فضا احساس رضایت دارد.»

رسیدگیها کافی نیست
دلش گرفته است؛ روزگار چهره زیبایش را نشانش داد و رخ پوشید و او ماند و کولهباری از مشکلات... روزهایی که گذشته است به سخنانش هیجان میبخشد، اما بیتوجهیهای این روزها او را منزوی کرده. دراینباره میگوید: «جانبازان از فضایی که در آن قرار دارند، رضایت ندارند، زیرا رسیدگی مناسبی صورت نمیگیرد، این در حالی است که ما مدیون آنها و خانوادههایشان هستیم و آنها بیش از دیگر اقشار جامعه نیاز به توجه دارند.»
او عنوان میکند: «در گذشته با دیدارهای مسئولان و شنیدن سخنان و درددلهای مادران شهید و خانوادهشان نوعی تسکین روحی برای آنها به وجود میآمد، اما این روزها با بازدیدهایی که صورت میگیرد این موضوع مورد توجه نیست و نمیتوان گفت همه جانبازان آسایش دارند.» فنایی درباره محل سکونت خود بیان میکند: «دروازهقوچان از اهالی مهربانی برخوردار است که مساجد فعال محله، رنگ مذهبی آن را پررنگتر کرده است. البته آسفالت خیابان توحید نامناسب است و آب زیادی در آن جمع میشود که مشکلات بعدی را به دنبال دارد؛ بنابراین توجه مسئولان به رفع مشکلات محله باید بیش از پیش باشد.»
* این گزارش شنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۱ در شماره ۴۷ شهرآرامحله منطقه یک منتشر شده است.