سوهانپزی «حسین قناد» میبردت کربلا
مهدی آخرتی | تابلوهای امام حسین (ع) و ائمه (ع)، لباسهای متبرکشده به خاک معصومین (ع)، یک ویترین پر از اشیا و اقلام متبرکهای مثل خاک قتلگاه، تکهای از سنگ حرم امام حسن عسکری (ع)، سنگ متبرک از حرم امام جواد (ع)، آب بارانی که از زیر ناودان طلا جمع شده، آب زمزم، پارچه متبرکشده بالای ضریح حضرت زینب (ع)، لباسهایی که به سبک لباسهای کودکان کربلا طراحی شده، پرچم حضرت عباس (ع)، علم، مشک آب و ...
اگر چشمهایت را بسته باشی و وارد اینجا شده و چشم وا کرده باشی، شاید به یکباره خودت را زیر آفتاب سوزان کربلا و روبهروی خیمههای آتشگرفته ببینی؛ زخمهای رقیه (س) را روی تنت حس کنی و شلاقهای یزیدیان را بر گردهات.
همان اول که وارد شدم فکر کردم اشتباه آمدهام، اما نتوانستم از مغازه خارج شوم؛ اینجا بیشتر شبیه به موزه اشیا متبرکه است تا یک سوهانپزی قدیمی؛ نزدیک نیمساعت مرا مشغول خودش کرده بود. تازه این هنوز ورودی مغازه بود، پشت مغازه هم مجموعهای از تابلوهای ائمه (ع) و شهدا و نمادهای آیینی مثل گهواره حضرت علیاصغر (ع)، ماکت نمادین از تابوت حضرت زهرا (س) و خیلی چیزهای دیگر وجود دارد؛ باید یک یخچال پر از یخ و سماور آبجوشی صلواتی را هم به این فهرست اضافه کرد. در همین هنگام که گرم تماشا بودم، یک نفر پرسید: «سوهان میخواستید آقا؟»
سر صحبت که باز میشود، متوجه میشوم صاحب سوهانپزی قدیمی محله، حسین قناد است که دست برقضا خیلی هم دوست ندارد در مورد شغلش صحبت کند. میشود از حرف هایش دانست که متولد سال ۱۳۳۳ است و از بچگی به کار سوهانپزی، مشغول. در حقیقت شغل خانوادگی آنها سوهانپزی بوده و پدر و پدربزرگش هم همین کار را میکردهاند. اوایل اطراف حرم در محله پایین خیابان مشهد مغازه سوهانپزی داشته ولی مدتهاست که مغازه را نزدیک راهآهن انتقال داده است.
همین آب دادن ولم نکرد!
از نگاهش میشود فهمید که در دل چیزهای دیگری برای گفتن دارد، من هم سوالهای زیادی دارم، مثلا آن یخچال پر از یخ صلواتی که دم در گذاشته است و سماور روشنی که آنطرفتر است خیلی ذهنم را مشغول کرده؛ معطلش نمیکنم و میپرسم اینها چیست. دمپاییهایش را درمیآورد، با همان لباس و شلوار ساده روی سکوی پشت ویترین مینشیند و میگوید: اوایل که سوهانپزی میکردم در اطراف حرم، تابستان و زمستان یک بشکه آب جلوی مغازه میگذاشتم که زوار امام رضا (ع) بنوشند، البته آن موقع بیشتر، چون این کار مرسوم بود، من هم آن را انجام میدادم و شاید خیلی به ثوابش فکر نمیکردم.
اما وقتی مغازه را عوض کردم و به اینجا آمدم، دیدم این آبدادن ولم نمیکند و اگر به مردم تشنه آب ندهم، آرام نمیگیرم؛ برای همین آن یخچال دم در را گذاشتم تا هرکس یخ یا آب سرد خواست، ناامید از اینجا نرود. پیرمرد هممحله به همین بسنده نکرده، چراکه با دست به پشت مغازهاش اشاره میکند که: آنجا هم یک یخچال پر از یخ، برای احتیاط دارم!
با یخ جان یک نفر نجات پیدا کرد
حسین قناد تعریف میکند: یک روز آخرهای تابستان بود و یخ جایی پیدا نمیشد، اما من طبق معمول همیشه یخ داشتم. در مغازه نشسته بودم که خانمی هراسان و رنگپریده وارد مغاز شد که «آقا تو را به خدا کمک کنید، جایی سراغ ندارید که یخ داشته باشد؟» من هم که فهمیدم کارش ضروری است، بهسرعت به او یخ دادم. یخ را گرفت و با سرعت از مغازه بیرون رفت.
پیرمرد نفسی تازه میکند و ادامه میدهد: آن خانم بعد از یک هفته زنگ زد؛ تشکر کرد و گفت «من ساکن تهرانم و آن روز میخواستم برای پسرم مقداری نمونه خون ببرم و قطار هم داشت راه میافتاد. جان پسرم به همان نمونه خون بسته بود، اگر شما نبودی پسرم از دست میرفت.» اینجا که میرسد، سوهانپز قدیمی لهجه مشهدیاش پررنگتر میشود و اضافه میکند: به آن خانم گفتم «از خدا تشکر کن که تو را به مغازه من کشاند.»
نوار مداحی حضرت عباس (ع) دگرگونم کرد
درباره قدیم از او میپرسم. گریه میکند و با همان چشم و سری که پایین انداخته میگوید: جوانیهایم خیلی سربهراه نبودم؛ هر آهنگی را گوش میکردم، هر چیزی را نگاه میکردم، دستمال ابریشمی و کلاه مخملی داشتم و خیلی رعایت نمیکردم.
گریه نمیگذارد حرف بهآخر برسد. هقهقش که تمام میشود، نگاهی به پرچم حضرت عباس (ع) روی دیوار میاندازد و ادامه میدهد: خوب نبودم تا اینکه یک روز یکی از پسرهایم نوار مداحی را آورد که در مصیبت حضرت عباس (ع) نوحه میخواند. خیلی به دلم نشست و تا یک سال همان نوار را مدام گوش میدادم؛ از همانجا بود که مهر ائمه (ع) به دلم نشست.
شاید از همین مهر و ارادت باشد که قناد لابهلای زمزمه بیتی از آن مداحی، اضافه میکند: آن قدیمها که نادان بودم خیلی از مرگ میترسیدم، اما حالا اگر عزرائیل را از دور ببینم صدایش میزنم و میگویم «بیا مرا از این خاک پست خلاص کن.» خیلی مشتاقم بدانم ارادتش به ائمه (ع) چقدر است و قبل از اینکه کسی جوابی بدهد، خودش جلو میافتد که «کارم از عشق گذشته، آرزویم فقط این است که یک شب درحالیکه خواب یکی از ائمه (ع) را میبینم، بمیرم.»
با یک پرچم متبرک شروع شد
مجموعه بزرگ اقلام و اشیا متبرک این مغازه خیلی برایم جالب است. میخواهم بدانم این همه پرچم متبرک، این همه تابلو از ائمه، این همه نماد و... از کجا آمدهاند که سوهانپز قدیمی محله خواستهام را برآورده میکند و میگوید: یک روز یکی از عربهایی که اتفاقا از خادمان حرم حضرت زینب (س) بود به مغازهام آمد و مقدار زیادی سوهان خرید. وقتی میخواست پول بدهد، من قبول نکردم و گفتم «اگر دفعه بعد آمدی، به جایش برایم یک سوغاتی از آنجا بیاور»، اما اصرارم جواب نداد. او پول سوهانها را حساب کرد و بیرون رفت.
یکی از عربهایی که اتفاقا خادم حرم حضرت زینب (س) بود به مغازهام آمد و مقدار زیادی سوهان خرید، به جای پول از او هدیه حرم را خواستم
شوقی میدود به نگاهش و اضافه میکند: دو هفته بعد یک پرچم برایم آوردند، همان عرب سوری فرستاده بود؛ یک پرچم متبرک از مرقد حضرت زینب (س). از همان روز هر کدام از خادمان حرم ائمه اطهار را که میبینم، همین سفارش را به او میکنم. باورتان نمیشود، اما کار به جایی رسیده بود که دیگر روزی در هفته نبود که برایم چیزی از آنجا نیاورند.
همینطور که دارم با سوهانپز هممحلهای حرف میزنم پسر جوانی وارد میشود، به لهجهاش میخورد آذری باشد. میآید جلو با حاج حسین روبوسی میکند، اسمش حمیدرضا و بچه اردبیل است؛ میگوید: ما هر سال برای ۱۰ روز اول محرم به مشهد میآییم و هیئت داریم. یک سال به ما گفتند یک سوهانپزی با این مشخصات در مشهد هست؛ برایمان خیلی جالب بود، ما هم برای دیدنش آمدیم. همان اول دیدارمان حسینآقا یک تکه پارچه متبرک از مرقد امام حسین (ع) به من داد. از آن روز به بعد هر سال برای دیدن حسینآقا به اینجا میآیم.
ساقه گندم هم کراهت چهره یزیدیان را میفهمد
یکی از چیزهایی که در مغازه آقای قناد زیاد به چشم میآید، تابلوهایی از ائمه (ع) و بهویژه واقعه کربلاست که با ساقه گندم درست شده، خودش در مورد آنها میگوید: طرح این تابلوها از خود من است و یک تابلوساز پاکستانی برایم درستشان میکند. هرچند نمیشود نور خدا را با این چیزها کشید، اما اینها را که نگاه میکنم، دلم به کربلا میرود. در ادامه صحبتهایش، حسینآقا که تا بهحال کربلایی نشده، ماجرایی را تعریف میکند که واقعا جالب است؛ «یک روز میخواستم چهره خودم و پسرم را با این ساقههای گندم بر روی تابلو برایم بکشند، اما تابلوساز هر کار میکرد چهره ما خوب نمیشد.
جالب است که شمایل ائمه (ع) به این زیبایی درمیآید و در مقابل آن چهره یزیدیان هم بسیار زشت میشود؛ این را سازنده تابلوها هم تایید میکند.» همسایه سوهانپز ما عقیده دارد که ساقههای گندم، کراهت چهره یزیدیان را میفهمند و نمیگذارند چهره آنها خوب از آب در بیاید.
کور شوم اگر دروغ بگویم!
انگار چیزی آقاحسین را دوباره بیتاب کرده است، بلند میشود و دکمه ضبط کنج مغازه را میزند تا صدای نوحه بپیچد وسط حرف ما و او خاطرهای تعریف کند؛ «یک روز داخل همین مغازه شلوغ و وسط همین پرچمها خانمی از سادات شمعی روشن کرد و بالای تابلوی اسم حضرت زهرا (س) گذاشت که به واسطه آن همه پارچهها آتش گرفت ولی جالب است که نه اسم ائمه سوخت و نه پرهایی که برای کلاه خود حضرت عباس (ع) جمع کرده بودم.»
و بعد اضافه میکند «یک شب هم حضرت عباس (ع) را خواب دیدم. با ناراحتی به من گفت چرا در تابلوهایت دستهای بیبی زهرا (س) دیده میشود؟ از خواب که بلند شدم هراسان دویدم و دستهای حضرت را با رنگ پوشاندم؛ کور شوم اگر دروغ بگویم»!
*این گزارش پنجشنبه، ۱۶ آذر ۹۱ در شماره ۳۳ شهرآرامحله منطقه ثامن چاپ شده است.

